آمار جستجو كنندگان واژه سکس در گوگل
ده كشور زیر بیشترین جستجوكنندگان واژه سکس بودهاند
1. Iran
2. Kuwait
3. United Arab Emirates
4. Canada
5. United Kingdom
6. United States
7. Germany
Cities
1. Qom, Iran
2. Mashhad, Iran
3. Esfahan, Iran
4. Tabriz, Iran
5. Ahwaz, Iran
6. Yazd, Iran
7. Shiraz, Iran
8. Tehran, Iran
9. Fremont, CA, USA
10. Toronto, Canada
1. Philippines
2. Australia
3. South Africa
4. India
5. New Zealand
6. Canada
7. United States
8. Ireland
9. United Kingdom
10. Netherlands
و ده شهر زیر بیشترین جستجوكنندگان واژه معنویت بودهاند
1. Brisbane, Australia
2. Minneapolis, MN, USA
3. Mumbai, India
4. Sydney, Australia
5. Delhi, India
6. Melbourne, Australia
7. Denver, CO, USA
8. Vancouver, Canada
9. Philadelphia, PA, USA
10. Boston, MA, USA
عباس رجایی، نماینده اراک که ناگهان سر راه برنامه نود قرار گرفته اصرار دارد فردوسیپور را دادگاهی می
این نماینده شهر اراک که در برنامه نود هفته قبل حضور نداشت، به یکباره به صف منتقدان فردوسیپور پیوست ابتدا در مصاحبه با ایسنا خواهان ممنوع التصویر شدن فردوسیپور شد و همان شب مهمان رادیو گفت و گو شد تا در مصاحبه با مازیار ناظمی اعلام کند عادل را به دادگاه میکشاند.
مازیار در وبلاگ خود ماجرای این گفتوگو را اینگونه شرح میدهد: «از هفته قبل در برنامهام پیگیر موضوع انتقال امتیاز نفت تهران به استان مرکزی بودم، گفتم موضع نمایندگان استان مرکزی را هم جویا شوم، زنگ زدم به آقای عباس رجایی نماینده اراک، کمیجان و خنداب در مجلس شورای اسلامی و سوژه برنامه را مطرح کردم. نماینده اراک که حسابی از دست فردوسیپور عصبانی است معتقد بود فردوسیپور برای این موضوع فضای بدی ایجاد کرده و نمیخواهد وارد این بازی شود ولی شما خودتان نظرم را انعکاس دهید.
عباس رجایی گفت: فردوسیپور با برنامه نود این هفته به مردم اراک و نمایندگان استان اهانت کرده و باید عذرخواهی کند والا از شکایت و پیگیری این موضوع کوتاه نمیآییم و اگر برنامه نود بازهم بحث واگذاری تیم نفت تهران به استان مرکزی را مطرح کند و نظرسنجی راه بیندازد این بار شخصا از فردوسیپور به دادگاه کارکنان دولت شکایت میکنم تا برود آنجا جواب دهد!
نماینده اراک افزود: این آقا با لحن تمسخرآمیزی به شعور مردم اراک توهین کرد و با پخش تصاویر جعلی، امکانات فوتبال استان را تحریف کرده است تا جو عمومی را برهم بزند در حالیکه آدمهای فوتبالی از سابقه و امکانات خوب این شهر اطلاع دارند، وانگهی ایشان چه حقی دارد که تصمیمات دولت را زیر سوال ببرد، دولت دلش خواسته امتیاز تیمش را بدهد استان ما چه اشکالی دارد؟ به چه دلیل اینکار را یک شو تبلیغاتی برای رای جمع کردن نمایندگان میداند، اصلا فرض کن این نظر هم درست باشد به این مجری چه ربطی دارد!
رجایی در مورد درخواست ممنوع التصویر شدن فردوسیپور هم گفت: بله این موضوع را مطرح کردهایم و ایشان صلاحیت اجرای برنامه زنده را ندارد! مگر اینکه از مردم اراک و نمایندگان استان رسما در همان برنامه نود عذرخواهی کند.»
و البته این مجری سرشناس برنامههای ورزشی در پایان گفتو گو نظرات شخصیاش را هم به گفتههای نماینده اراکی اضافه میکند: « بد نیست دیدگاه خودم را هم بگم ... از نظر من کار اصلی هر رسانهای نقد است بنابراین نود و فردوسیپور کار اشتباهی نکردند. نکته دیگر عادل یک کارشناس واقعی فوتبال است و عیار کارشناسیاش باید در ارائه سنجیده شود نه بر اساس سلیقه و خوشآمد یک نماینده محترم و نکته آخر خاطرتان جمع باشد برای عادل و نود هیچ اتفاقی نمیافتد، حتی در حد یک تذکر!»
1 فروردين تا 10 فروردين - درخت زبان گنجشك (حساسيت)
سرشار از جذابيت، با نشاط و سرزنده است و دوست دارد توجه ديگران را به خود جلب كند. عاشق زندگي، فعاليت و حتي پيچيدگي ها است. مستقل، خوش سليقه، پراحساس، يار و هم صحبتي خوب است. كسي كه تمايل به عفو و گذشت ندارد.
11 فروردين تا 20 فروردين - درخت افرا (استقلال فكري)
فردي معمولي نيست و سرشار از تصور و خلاقيت و ابتكار، خجالتي و تودار، بلندپرواز و مغرور است. متكي به نفس، به دنبال تجارب جديد و گاهي عصبي است اما حافظه و ذهني قوي دارد و به آساني ياد مي گيرد و هميشه مي خواهد اثري خوب روي ديگران داشته باشد.
روزگاری مرید ومرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند
روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه
دادند. در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه
فقط با یک بز زندگی می گذرانند و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند،تا این که به مرشد خود قضیه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد:"اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!".
مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت واز آن جا دور شد....
سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر
آن زن و بجه هایش چه آمد.
روزی از روزها مرید ومرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود:
سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم
و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم.ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد ودیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم.
مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود....
نتیجه:
هر یک از ما بزی داریم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و باید برای رسیدن به موفقیت و موقعیت بهتر آن را فدا کنیم.
در عصری مهربان تر و شاعرانه تر
عطر یاس و عطر آزادی را بیشتر حس می کرد
در روزگار شارل آیزنهاور
ژولیت گریکو
پابلو نرودا
چاپلین
سید درویش و نجیب الریحانی
دلم می خواست شبی
با تو در فلورانس شام می خوردم
ان جا که تندیس های میکل انژ
دلم می خواست تو را
در عصر شمع دوست می داشتم
در عصر هیزم و بادبزن های اسپانیایی
و نامه های نوشته شده با پر
و پیراهن های تافته ی رنگارنگ
نه در عصر دیسکو
ماشین های فراری و شلوارهای جین
دلم می خواست تو را در عصر دیگری می دیدم
عصری که در آن
گنجشکان ، پلیکان ها و پریان دریایی حاکم بودند
عصری
که از ان نقاشان بود
از ان موسیقی دان ها
عاشقان
شاعران
کودکان
و دیوانگان
دلم می خواست تو با من بودی
در عصری که بر گل و شعر و بوریا و زن ستم نبود
ولی افسوس
ما دیر رسیدیم
ما گل عشق را جستجو می کنیم
در عصری که با عشق بیگانه است
|
روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود . |
زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند .
شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند .
وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش در جستجوی آب و خاک بودند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید :
" چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای !؟ "
جوان لبخندی زد و گفت : " من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است .
او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند .
در تمام این سال ها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد و اکنون آن زمان فرا رسیده است . "
شیوانا پوزخندی زد و گفت : " عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است .
عشق پاک همیشه پاک می ماند !
حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد .
عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند . آن ها ساکنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگ ها جلوترند . برخیز و یا به آن ها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو ! "
کاش میشد عشق را به آدمی آموخت
اشک بر چشمان جوان سرازیر شد . از جا برخاست .
لباس های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت .
بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را نجات دادند . در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید .
اما هیچ کس از بین نرفت .
روز بعد جوان به در مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد . شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت :
"نام این شاگرد جدید معنی دوم عشق است .
حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست .
وقتی آسمان دلت می گیرد
وقتی زمستان ، برف را مهمان زمین کند
دستانت را در جیب پنهان میکنی
و می دوی تا به گرمای خانه برسی
دلت به باریدن برف و رحمت خداوند بر سر شهر خوش است
در میان تمام این سرماها بیاندیش که می توانی گرما هدیه کنی
به خانه های سرد
که ساکنینش امیدی ندارند
به هنگام بازگشت به خانه ، گرمای خانه را تقسیم کن
میان کسانی که خانه برایشان یادآور گرما نیست
اما تو می توانی
امید و گرما را سنجاق کنی
به خانه های لبریز از سکوت وسرما
و رویت را به آسمان بلند کنی
تا برف سپیدترش کند
حالا که او سرمای تنهایی بر جانش خانه ندارد
و تو از هیچ سرمایی نخواهی لرزید
آری در فصل سرما ، فصلی نو در انداز
بشتاب به یاری آنان که نمی شناسی
تا فرصت بعد حداقل یک سال زمان لازم است
و چه بسا زمستانی دیگر برسد و ما نباشیم
فقط به یاد داشته باش و دقت کن
که یاری و کمک تو به چه مصرفی می رسد
دوست مهربان همیشه دوستت دارم
سرافراز و سعادتمند و سلامت باشید
یا رب تو کلید صبح در چاه انداز
ای روشنی صبح به مشرق برگرد
ای ظلمت شب، با من بیچاره بساز
ای روشنی صبح به مشرق برگرد
ای ظلمت شب، با من بیچاره بساز
امشب شب مهتابه، حبیبم رو میخوام
حبیبم اگر خوابه، طبیبم رو میخوام
گویید فلانی آمده، آن یار جانی آمده
مست است و هشیارش کنید
خواب است و بیدارش کنید
آمده حال تو، احوال تو
سیه خال تو، سفید روی تو
ببیند برود
امشب شب مهتابه، حبیبم رو میخوام
حبیبم اگر خوابه، طبیبم رو میخوام
امشب به بر من استُ آن مایهی ناز
یا رب تو کلید صبح در چاه انداز
ای روشنی صبح به مشرق برگرد
ای ظلمت شب، با من بیچاره بساز
ای روشنی صبح به مشرق برگرد
ای ظلمت شب، با من بیچاره بساز
امشب شب مهتابه، حبیبم رو میخوام
حبیبم اگر خوابه، طبیبم رو میخوام
گویید فلانی آمده، آن یار جانی آمده
مست است و هشیارش کنید
خواب است و بیدارش کنید
آمده حال تو، احوال تو
سیه خال تو، سفید روی تو
ببیند برود
آمده حال تو، احوال تو
سیه خال تو، سفید روی تو
ببیند برود
امشب شب مهتابه، حبیبم رو میخوام
حبیبم اگر خوابه، طبیبم رو میخوام
آزرمی دخت نوشت.....!
آدم از کجا میفهمد که دیگر معشوقش را نمیخواهد؟ آدم کی میفهمد که دیگر معشوقش را مثل همیشه دوست ندارد؟ ادم کی میفهمد که دیگر همان که بود نیست؟ آدم کی میفهمد که دیگر نمیتواند دوباره برود؟ از همهی راههای رفتهای میفهمد که دیگر نرفتهای میانشان نمانده است؟
از چه وقت دیگر بوسهها طعم نوازش ندارند؟ از چه وقت دیگر دنبال رد انگشتهایت روی لبهای معشوق نمیگردی؟ از چه وقت دیگر رد انگشتها را روی همه چیز دنبال نمیکنی؟ از چه وقت دیگر دستها و چشمها را نمیبینی و پاها را تماشا میکنی؟ راهها را؟ قدمها را؟
از چه وقت آدم از معشوقش خالی میشود؟
*
همه کاری شدنی است. آدمیزاد است دیگر...
شب نشده اصفهان و کلهی صبح همدان چشم باز کنی در حالیکه یک قطره بنزین توی باک نباشد و یادت بیاید کیف پولت را یک جایی جا گذاشتهای و فقط شکل جاماندهی کیفت به خاطرت باشد و نه جایش... خودش را هم در میان شلوغی پتو و سرما و تن گرمش که پیچیده شده است به همه چیز نیابی. هیچ خودپردازی هیچ کارتی را نپذیرد و پلیس هم کلهی صبح بند کند و تو خندهات بگیرد و امیرحسین غیرتی بشود و پلیس (واقعا پلیس بودند؟) گیج بشود که به چه میخندی. توضیح یک خنده سر یک صبح یخ زده در شهری که برای تو نه همدان که همیشه همان هگمتانه است، سخت است. به درجه داری که تمام قد ایستاده بود و منتظر توضیح بود گفتم شما سر صبح هم مزاحم مردم میشوید؟ جدی نمیتوانستم باشم. هیچ چیزی در مقابل شهری که چنان باری را روی دوشش کشیده و تاب آورده دیگر جدی نیست. لبخندم مهربان بود لابد که درجهدار گره باز کرد و دوباره پرسید با آقا چه نسبتی دارید؟ مجبور شدم پیاده بشوم. گفتم شما چه فکری میکنید؟ گفت اول بگو پیاده بشود. گفتم اگر پیاده بشود نسبتمان روشنتر است؟ نخندید. امیرحسین که پیاده شد سرخ شده بود. این بار درجهدار خندید. گفتم هر فکری مجازید بکنید. این آقا تمام نسبتهایی را که یک مرد میتواند با یک زن داشته باشد با من دارد. برادر هم نیست چون اگر اینطور فکر کنید مادرش شاکی میشود و شوهرم هم نیست چون اگر بخواهد در ذهن شما اینطور باشد من شاکی خواهم شد. پدرم هم نیست. اما اگر بخواهید با پدرم حرف بزنید باید زنگ بزنید به موبایلش که حالا خاموش است و حداقل باید تا نه صبح صبر کنید، چون صاحبش تا نه میخوابد. اما میتوانید با مادرم صحبت کنید. همیشه این وقت صبح بیدار است. نترسانیدش چون نمیداند همدانم. الان باید اصفهان باشم که نیستم. اما اگر به مادرم زنگ بزنید حتم داشته باشید دعوایتان میکند. اما پدرم دعوایتان نمیکند. محتاطتر است در اینجور مواقع.
درجهدار پوزخند زد.
گفت راهداری. نگفت راهداری همدان... راهداری؟ گردنه داری؟ گردنه گیری؟ آدم گیری؟
مادرم دعوایش کرد. دعوایش کرده بود که چرا سر صبح مزاحم آدمهایی میشوند که ضررشان به کسی نرسیده. حتما بعد هم پرسیده بود مگر شما دین و ایمان ندارید که این وقت صبح مردم را از خواب بیدار میکنید؟ شسته بودش لابد که زیر آفتاب یخ زدهی شهری که کوههایش همیشه آبیند یخ زد. دوباره پوزخند زد، اینبار تلخ. گفت اگر همهی مادرها اینطور باشند... بقیهی حرفش را نگفت... شاید میخواست بگوید اگر همهی مادرها اینطور باشند (بودند) همه دخترها جن.ده میشوند یا میشدند. شاید هم چیز مهربانانهتری در ذهنش بود.
چای و بنزین دادندمان، ما هم گز اصفهان ...
*
دوست داشتن اتفاق منحصر به فردی نیست. دوست داشتن اتفاق سادهای است. قابل تکرار است. دوست داشتن، دوست داشتن است. ساده است اما ظرفیت خودش را میخواهد. گاهی ظرفیت آدم تمام که میشود، میشود تمدیدش کرد. گاهی اما تمدید نمیشود. چند بار که تمدیدش کنی، انگار دیگر تمدید شدنی نیست. تمام میشود. میبینی ظرفیتت وا داده ؛ لابد از جایی سوراخ شده است.
امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت
و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف فقط میدوم
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
تو رفتی و خورشید را هم بردی
قفسم را مشکن
تو مکن آزادم
گر رهایم سازی
به خدا خواهم مرد
من به زنجیر تو عادت دارم
بار ها در پی این فکر که در قلب توأم
با تو احساس سعادت کردم
به خدا خوش بختمدرگاه الکترونیک
- اصلاح اطلاعات حساب خانوار برای دریافت یارانه
- سامانه شناسایی ناوگان حمل و نقل بار
- نشانی دفاتر الکترونیک شهر
- تعویض اینترنتی دفترچه های درمان
- سامانه مدیریت حساب بانك خانوار
- سنجش سرعت اينترنت
- اظهار نامه الکترونیکی مالیاتی
- نقشه شهر تهران
- پیگیری کارت سوخت
- خرید قبض آزمون تافل
- پیش ثبت نام اینترنتی عتبات عالیات
- مشاهده قبض دوره ای تلفن ثابت
- دریافت کد پستی
- طرح فراخوان ناوگان عمومی وانت بار جاده ای
- سایر خدمات
قرآن ! من شرمنده توام
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق میکند که ترا بر روی برنج نوشته،یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،یکی ذوق میکند که ترابا طلا نوشته ،یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …
آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،آنچنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از ترا به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، خواندن تو آز آخر به اول ،یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟
ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .
نفس در سینه ام حبس
و جوهر در خودکارم خشک میشود
دستم از حرکت می ایستد
نگاهم خیره به روبروست
چشم های تو را میبینم
که در عمق وجود من،مرا می کاوند
گویا ثانیه ها از رفتن باز می ایستند
چه سکوت بلندی
فریاد تپش های قلبم گوش هایم را پر میکند
و بعد از آن همه سال که در آن چند ثانیه میگذرد، وجودم تیر میکشد
تو مرا از عمق خودم بیرون میکشی ، از ذره های وجودم ، از ثانیه های بودنم مرا از من میگیری و به درون جاذبه چشمان خودت میکشی
من دیگر در چشمان توام
به چشمانت که مینگرم خودم را میبینم
آری من دیگر در چشمان تو ام
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
وصيت نامه ي وحشي بافقي
روز مرگم، هر که شيون کند از دور و برم دور کنيد
همه را مســــت و خراب از مــــي انــــگور کنيـــــد
مزد غـسـال مرا سيــــر شــــرابــــــش بدهيد
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهيد
بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــي از حــــافـــظ
جاي تلقــيـن به بالاي سرم دف بـــزنيـــد
شاهدي رقص کند جمله شما کـــف بزنيد
روز مرگــم وسط سينه من چـــاک زنيـد
اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد
روي قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته خسته از اين دار برفــــت
شاخص اقتصادی از دیدگاه شاه عباس !!!! ...
شاه عباس از وزير خود پرسيد: "امسال اوضاع اقتصادي كشور چگونه است؟"
وزير گفت: "الحمدالله به گونه اي است كه تمام پينه دوزان توانستند به زيارت كعبه روند!"
شاه عباس گفت: "نادان! اگر اوضاع مالي مردم خوب بود مي بايست كفاشان به مكه مي رفتند نه پينهدوزان، چون مردم نمي توانند كفش بخرند ناچار به تعميرش مي پردازند، بررسي كن و علت آن را پيدا نما تا كار را اصلاح كنيم."
تحليل حكايت :
1 يك شاخص مناسب مي تواند در عين سادگي بيانگر وضعيت كل سازمان باشد.
2 در تحليل شاخص بايد جنبه هاي مختلف را بررسي نمود. گاهي بهبود ناگهاني يك شاخص بيانگر رشدهاي سرطاني و ناموزون سيستم است.
مار
شياد از ساده لوحي آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعي حكومت مي كرد. برحسب
اتفاق گذر يك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاري هاي شياد شد و او را
نصيحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا مي كند. اما مرد شياد
نپذيرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فريبكاري هاي شياد سخن گفت و
نسبت به حقه هاي او هشدار داد. بعد از كلي مشاجره بين معلم و شياد قرار بر اين
شد كه فردا در ميدان روستا معلم و مرد شياد مسابقه بدهند تا معلوم شود كداميك
باسواد و كداميك بي سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در ميدان ده گرد
آمده بودند تا ببينند آخر كار، چه مي شود.
شياد به معلم گفت: بنويس مار
نوبت شياد كه رسيد شكل مار را روي خاك كشيد.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنيد كداميك از اينها مار است؟
مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شكل مار را شناختند و به
جان معلم افتادند تا مي توانستند او را كتك زدند و از روستا بيرون راندند.
شرح حكايت :
اگر مي خواهيم بر ديگران تأثير بگذاريم يا آنها را با خود همراه كنيم.
بهتر است با زبان، رويكرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار كنيم.
هميشه نميتوانيم با اصول و چارچوب فكري خود ديگران را مديريت كنيم.
بايد افكار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پيشينه آنان ترجمه كرد و به آنها داد.
_____ (_.•´/|\`•._)
_______ (_.:._)__(¯`:´¯)
__(¯`:´¯)__¶__(¯ `•.?.•´¯)
(¯ `•??.•´¯)¶__(_.•´/|\`•._)
(_.•´/|\`•._)¶____(_.:._)_¶
__(_.:._)__ ¶_______¶__¶¶
____¶_____¶______¶__¶¶ ¶¶
_____¶__(¯`:´¯)__¶_¶¶¶¶ ¶¶¶¶
______(¯ `C.?.•´¯)_¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶
______(_.•´/|\`•._)¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶
_______¶(_.:._)_¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶
¶_______¶__¶__¶¶¶¶¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶¶
¶¶¶______¶_¶_¶¶¶¶(¯`:´¯)¶¶¶¶¶
¶¶¶¶¶(¯`:´¯)¶ _¶(¯ `•K?.•´¯)¶¶¶
¶¶¶(¯ `Y.?.•´¯ )¶ (_.•´/|\`•._)¶
¶¶¶(_.•´/|\`•._) ¶¶ _ (_.:._)¶¶
¶¶¶¶¶¶(_.:._)¶¶¶_ ¶¶¶¶ ¶¶¶
__¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶(¯`:´¯) ¶¶ ¶¶¶
______¶¶¶¶¶(¯ `•.?.•´¯)¶¶ ¶¶¶
____¶¶¶¶ ¶¶ (_.•´/|\`•._)¶¶¶ ¶¶¶
___¶¶¶¶ ¶¶¶¶ ¶ (_.:._)¶__¶¶¶ ¶¶
___¶¶¶ ¶¶¶¶¶¶_¶¶¶ ¶¶¶___¶¶ ¶¶
_¶¶¶¶ ¶¶¶¶___¶¶¶ ¶¶¶¶____¶¶¶
¶¶¶¶¶¶¶¶____ ¶¶¶ ¶¶¶¶_____¶
---------¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶---------
---------¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶---------
---------¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶---------
___|___|___|_____|___|___|___|___|__
__|___|___|____|___|___|____|__|__
___|___|___|____|___|___|_|__|___
__|___|___|____|___|___|___|___|_
واژه "پدر سوخته" از کجا آمده است؟
واژه "پدر سوخته" از کجا آمده است؟
یکی از اصطلاحاتی که زیاد میشنویم و من خیلی علاقه داشتم بدونم از کجا اومده، ” پدر سوخته ” است، دوست داشتم بدونم از کجا اومده و یعنی چی؟ که از احسان جان که میدونم خیلی آدم با معلوماتی هستن پرسیدم ایشون هم اینطوری برام عنوان کردن:
” وقتی که در زمان یزدگرد عربها به ایران حمله کردند و ایران رو فتح کردند، مردم ایران رو که دارای دین زرتشت بودند و آتش پرست و کافر نامیدند و اونها رو مجبور کردند که به دین اسلام روی بیاورند. در این میان گروهی خودشان به دین اسلام گرویدند و گروهی هم از ترس مسلمان شدند، چون می دیدند که افرادی که مسلمان نشوند را میکشند. اعراب افرادی را که مسلمان نمی شدند، مردها و سرپرست خانواده را در آتش میسوزاندند تا دیگران یاغی گری نکنند، و زنان آنها را به کنیزی و بچه ها را برای نوکری و کلفتی می بردند. این بچه ها بزرگ شدند و در خانه اعراب کار میکردند و خود اعراب هم بچه هائی هم سن اونها داشته اند، وقتی ازصاحب خانه میپرسیدند که این بچه تو است (کلفت و نوکرها)، میگفته: ” نه، این پدر سوخته است ” یعنی بچه ما نیست، نوکر و کلفتی است که پدرش در جریان فتح ایران سوزانده شده است و به این نوکر و کلفت ها میگفته اند: “پدر سوخته
سروده ای از: بانو هما ارژنگی
به مناسبت روز جهانی کورش بزرگ
