به چشمان تو که فکر میکنم
نفس در سینه ام حبس
و جوهر در خودکارم خشک میشود
دستم از حرکت می ایستد
نگاهم خیره به روبروست
چشم های تو را میبینم
که در عمق وجود من،مرا می کاوند
گویا ثانیه ها از رفتن باز می ایستند
چه سکوت بلندی
فریاد تپش های قلبم گوش هایم را پر میکند
و بعد از آن همه سال که در آن چند ثانیه میگذرد، وجودم تیر میکشد
تو مرا از عمق خودم بیرون میکشی ، از ذره های وجودم ، از ثانیه های بودنم مرا از من میگیری و به درون جاذبه چشمان خودت میکشی
من دیگر در چشمان توام
به چشمانت که مینگرم خودم را میبینم
آری من دیگر در چشمان تو ام
نفس در سینه ام حبس
و جوهر در خودکارم خشک میشود
دستم از حرکت می ایستد
نگاهم خیره به روبروست
چشم های تو را میبینم
که در عمق وجود من،مرا می کاوند
گویا ثانیه ها از رفتن باز می ایستند
چه سکوت بلندی
فریاد تپش های قلبم گوش هایم را پر میکند
و بعد از آن همه سال که در آن چند ثانیه میگذرد، وجودم تیر میکشد
تو مرا از عمق خودم بیرون میکشی ، از ذره های وجودم ، از ثانیه های بودنم مرا از من میگیری و به درون جاذبه چشمان خودت میکشی
من دیگر در چشمان توام
به چشمانت که مینگرم خودم را میبینم
آری من دیگر در چشمان تو ام
+ نوشته شده در ساعت توسط علی حامدی
|