روشنگری چیست؟

 نوشته ی ایمانویل کانت ترجمه ی یدالله موقن
  

روشنگری خروج انسان از صغارتی است که خود بر خویش تحمیل کرده است. صغارت، ناتوانی در به کاربردن فهم خود بدون راهنمایی دیگری است. این صغارت خود- تحمیلی است اگر علت آن نه در سفیه بودن بلکه در فقدان عزم و شهامت در به کارگیری فهم خود بدون راهنمایی دیگری باشد. شعار روشنگری این است: «در به کار گیری فهم خود شهامت داشته باش»!
تنبلی و ترسویی دلایلی هستند بر این که چرا بخش بزرگی از انسان ها، زمانی طولانی پس از آن که طیبعت، آنان را به بلوغ جسمی رسانده و از یوغ قیمومیت دیگران آزاد کرده است، همچنان با خرسندی در همه ی عمر صغیر می مانند؛ و نیز به همین دلایل است که چرا برای دیگران چنان آسان است که خود را قیم آنان کنند.

چه راحت است صغیر بودن! [ آدم صغیر پیش خود چنین استدلال می کند که] اگر کتابی داشته باشم که به جای فهمم عمل کند، اگر کشیشی [و یا روحانی ای و خاخامی] داشته باشم که به جای وجدانم عمل کند و اگر طبیبی داشته باشم که به من بگوید که چه چیزهایی بخورم و چه چیزهایی نخورم و... در این صورت نیازی ندارم که به خود زحمت دهم. اصلا احتیاجی ندارم که بیندیشم؛ تا وقتی پول دارم دیگران جور مرا می کشند. قیم هایی که از سر خیرخواهی سرپرستی انسان های صغیر را بر عهده گرفته اند، زود در می یابند که بخش اعظم نوع بشر (شامل تمامی جنس لطیف) برداشتن گام به سوی بلوغ ذهنی را نه تنها دشوار بلکه بسیار خطرناک می دانند.
قیم ها پس از آن که گاوان خود را رام کردند و مطمین شدند که این زبان بسته های مطیع و سر به راه، بدون یوغی که بر گردن دارند گامی بر نخواهند داشت، آنان را برحذر می دارند که مبادا این یوغ را از گردن خود بیفکنند و آزادانه گام بردارند؛ چون در آن صورت خطر، آنان را تهدید خواهد کرد. اما این خطر واقعا چندان بزرگ نیست؛ زیرا پس از آن که آنان چند بار بر زمین خوردند قطعا سرانجام راه رفتن را فرا می گیرند، اما یک بار زمین خوردن، انسان ها را چنان ترسو و وحشت زده می کند که دیگر نمی کوشند تا بر پای خود بایستند و بی کمک دیگران گام بردارند.
از این رو برای فرد دشوار است که از صغیر بودن که فطرت او شده است خود را بیرون آورد. او از صغیر بودن خویش خرسند است و در وضع کنونی اش از به کار بردن فهم خود واقعا ناتوان است؛ زیرا تاکنون هیچ کس اجازه ی چنین کاری را به او نداده است.
قوانین و اعتقادات جزمی که ابزارهای میکانیکی برای استفاده (یا بیشتر سو استفاده) عقلانی از مواهب طبیعی بشرند، بندهایی هستند که صغیر بودن فرد را دایمی می کنند. حتا اگر کسی بتواند این بندها را بگسلاند در آن صورت هنوز هم در پریدن از روی گودالی بسیار باریک مردد است، چون که او به این نوع آزادی خو نگرفته است. در نتیجه فقط معدودی از انسان ها موفق شده اند که ذهن خود را بپرورند و از صغارت بیرون آیند و راهی مطمین در پیش گیرند. اما احتمال این که عامه ی مردم خود را روشن اندیش کنند، بسیار است؛ در حقیقت، اگر آزادی داده شود، روشنگری تقریبا گریز ناپذیر می شود. چون حتا در میان کسانی که به عنوان نگهبانان توده های عوام برگزیده شده اند همیشه متفکرانی مستقل اندیش هستند که یوغ صغارت را از گردن خود به دور می افکنند و روح درک عقلانی را در خصوص منزلت و حیثیت خویش و نیز در مورد وظیفه  هر انسانی که دیگر صغیر نباشد و مستقل بیندیشد می گسترند.
اما به ویژه این موضوع را باید در نظر داشت که توده ها را که برای نخستین بار قیم ها زیر یوغ برده اند، ممکن است آن قیم هایی تحریک شان کنند که ابدا توانایی روشن شدن را ندارند و توده ها نیز همه قیم ها را نا گزیر سازند که زیر یوغ بمانند ؛ زیرا ابداع خرافات چنان اثر زیان آوری دارد که ممکن است خرافات از ابداع کنندگان خود یا از اعقاب آنان انتقام بگیرد. از این رو توده ها را فقط به کندی می توان روشن کرد. شاید یک انقلاب به خودکامگی فردی یا به رژیمی ستمگر یاچپاولگر پایان دهد؛ اما انقلاب هرگز نمی تواند در شیوه های اندیشه، اصلاح واقعی به وجود آورد؛ بلکه بر عکس، خرافات جدیدی که جای خرافات پیشین را می گیرند، برای کنترول توده ی  بی فکر، یوغ عبودیت تازه ای به گردن او می افکنند.
برای روشنگری از آن نوعی که گفتم فقط نیاز به آزادی است، آن هم آن نوع آزادی که از همه انواع آزادی ها، کمترین خطر را دارد؛ یعنی آزادی در به کارگیری عمومی خرد خود در همه امور. اما از همه سو این فریاد را می شنویم که : چون و چرا مکن! افسر به زیردست خود می گوید: چون و چرا مکن ! مشق کن؛ مامور مالیات می گوید: چون و چرا مکن! مالیات را بپرداز ؛ کشیش می گوید : چون و چرا مکن! ایمان داشته باش.( اما در جهان فرمانروایی هست که می گوید تا می توانی درباره ی هر چه دلت می خواهد چون و چرا کن؛ ولی فقط فرمانبردار باش). همه ی این ها به معنای محدودیت هایی هستند که همه جا بر آزادی تحمیل می شوند. اما کدام محدودیت سد و مانع روشنگری می شود و کدام محدودیت نه تنها در راه روشنگری سد و مانع ایجاد نمی کند، بلکه موجب پیشرفت روشنگری نیز می شود؟
پاسخ من این است: به کارگیری عمومی از خرد خود باید همیشه آزاد باشد و فقط همین نوع به کارگیری خرد است که می تواند روشنگری را به میان مردم ببرد.
اما از سوی دیگر، دامنه ی به کارگیری خصوصی خرد را اغلب می توان خیلی محدود کرد، بی آن که مانع پیشرفت روشنگری شود. منظور من از اصطلاح به کارگیری عمومی خرد، به کارگیری ای است که یک پژوهشگر از خرد خود می کند تا با مردمان با سواد سخن گوید. مقصود من از اصطلاح به کارگیری خصوصی خرد، آن نوع به کارگیری خرد است که یک شخص مثلا در مقام کارمند اداره یا شاغل در یک موسسه در امور شغلی خود از خرد خویش می کند.
اکنون در بسیاری امور که در خدمت منافع اجتماعی انجام می گیرند وجود نوعی مکانیزم ضروری شده است که از طریق آن بعضی از اعضای اجتماع به شیوه ای کاملا منفعلانه رفتار کنند، به طوری که حکومت بتواند از طریق این هم رایی مصنوعی، آنان را به سوی مقاصد عمومی هدایت کند یا حداقل از نابودکردن این مقاصد بازشان دارد. مسلما در این جا نباید چون و چرا کرد بلکه برعکس، باید فرمانبردار بود. اما تا آنجا که این فرد یا آن فرد، که بخشی از این ماشین اداری است، خود را عضوی از اجتماع، به منزله ی یک کل، می شناسد تا حتا خود را عضوی از جامعه  جهانی می داند، پس می تواند در مقام یک پژوهشگر، به معنای اخص آن، از طریق نوشتن با عموم مردم سخن گوید و در این مقام مسلما می تواند در امور چون و چرا کند، بی آن که با این کار به آن اموری زیان برساند که به عنوان عضو منفعل در ماشین اداری مسوول اش است. بنابراین فاجعه بار خواهد بود اگر افسری در حین انجام وظیفه در درست یا مفید بودن فرمان بالادستی خود چون و چرا کند. او باید از فرمان اطاعت کند اما عادلانه نخواهد بود اگر او را، در مقام یک پژوهشگر، از بازگو کردن خطاهایی که در ارتش وجود دارند باز داشت یا مانع از قرارگرفتن این خطاها در برابر عموم مردم برای داوری شد. شهروند نمی تواند از پرداخت مالیات هایی که بر او بسته اند، سرباز زند. در حقیقت، وقتی که او باید این مالیات ها را بپردازد انتقاد از اخذ آنها موضوع بی ربطی است و نپرداختن آنها می تواند جرم تلقی شود و او مجازات شود (زیرا نپرداختن مالیات ها می تواند به نافرمانی عمومی بینجامد). اما همین شخص در مقام یک پژوهشگر می تواند نظر خود را درباره ی ناروا یا حتا ناعادلانه بودن اخذ چنین مالیات هایی به گوش عموم مردم برساند و او با این کار به هیچ وجه برخلاف وظیفه ی مدنی خود عمل نکرده است. همین طور نیز کشیش مقید است که طبق اعتقادات همان کلیسایی که استخدام اش کرده است، به طلبه ها و مومنان حوزه کلیسای خود تعلیم دهد، زیرا براساس همین سرسپردگی، او را برای تعلیم دادن و وعظ کردن استخدام کرده اند. اما او در مقام یک پژوهشگر، آزادی کامل دارد، و در حقیقت وظیفه دارد، که همه ی آن اندیشه هایی را که با نیت خیر دقیقا بررسی کرده و نتایجی که درباره ی جنبه های غلط اعتقادات کلیسایش بدان ها رسیده است و نیز پیشنهادهای خود را برای بهترکردن امور دینی و کلیسایی به اطلاع مردم برساند. در این باره هیچ چیز نمی تواند بار سنگینی بر وجدان اش بگذارد. زیرا آنچه را او به دلیل مقام اش به عنوان خادم کلیسا وعظ می کند یا تعلیم می دهد، چیزهایی هستند که او در گزینش آنها هیچ اختیاری ندارد؛ بلکه تحت راهنمایی دیگران و به نام دیگران، آنها را تعلیم می دهد یا وعظ می کند. مثلا او در وعظ های خود خواهد گفت که : «کلیسای ما به این دلایل به این تعالیم یا آن تعالیم اعتقاد دارد و آنها را به کار می بندد». او بدین وسیله برای مومنان عضو کلیسایش همه ی کاربردهای عملی احکام را بر می شمارد که شاید خود او کاملا به آنها اعتقاد نداشته باشد. با این وصف او می تواند این کاربردهای عملی را باز گو کند؛ زیرا کاملا غیرممکن نیست که در آنها حقیقتی نهفته باشد و چیزی مغایر با ذات دین در آنها پیدا نشود. اما چنانچه او معتقد باشد که می تواند در آنها چیز هایی بیابد که مغایر با ذات دین اند، در آن صورت او دیگر نمی تواند با وجدانی آسوده در مقام خویش باقی بماند، بلکه می باید از مقام خود کناره گیری کند. بنابراین واعظی که استخدام شده تا در جمع مومنان وعظ کند، صرفا خرد خود را به طور خصوصی به کار می گیرد، زیرا هرقدر هم که جمع مومنان زیاد باشد، باز هم در این جا به کارگیری خرد جنبه ی خانگی  و خصوصی دارد نه عمومی. از این لحاظ، او در مقام یک کشیش آزاد نیست و نمی تواند هم باشد؛ زیرا او طبق مقررات کس دیگری عمل می کند.
اما برعکس، همین کشیش به عنوان پژوهشگری که از طریق نوشته های خود با عموم سخن می گوید، که این عموم می تواند حتا مردم کل جهان نیز باشد، در به کارگیری خرد خود به طور عمومی از آزادی نامحدودی برخوردار است تا بتواند توانایی های عقلانی خود را به کار برد و هر آنچه را در ذهن دارد بیان کند. زیرا حتا اگر قیم های دینی مردم، خود بخواهند که صغیر بمانند، بیهوده است و این خواست آنان فقط امور بیهوده را دایمی می کند.
اما آیا انجمنی از کشیشان یا مجمعی کلیسایی و یا دسته ی کشیشان مقدس پرسبیتری (که در هالند چنین عنوانی دارند) می تواند با مقید کردن خود به تعالیمی تغییرناپذیر و از طریق سوگند خوردن، مشروعیت پیدا کند تا قیمومت بر اعضای خود و از طریق آنان، قیمومیت بر همه ی مردم را برای همیشه تضمین کند؟ پاسخ من این است که این کار غیرممکن است. زیرا هدف چنین قراردادی که مسدود کردن همیشگی راه روشنگری بیشتر نژاد بشراست، مطلقا پوچ و باطل است؛ حتا اگر این قرارداد را عالی ترین مقام کشور، شورای سلطنت و محکمترین پیمان نامه های صلح تایید و تصویب کرده باشند. چون هیچ عصری نمی تواند خود را در بند کند تا چه رسد به آن که برای اعصار بعدی مقرر بدارد که باید در شرایطی گذاشته شوند که بر ایشان ناممکن شود که دامنه ی شناخت خود را وسیع تر کنند (به ویژه در جایی که موضوع مهمی مانند روشنگری در میان است)؛ یعنی رهایی بشر از خطاها یا به طور کلی افزایش روشن شدن او. در بند کردن اعصار بعدی جنایتی بر ضد بشریت است که سرنوشت اساسی او دقیقا در چنین پیشرفتی قرار دارد؛ در نتیجه نسل های بعدی کاملا حق دارند که چنین توافق نامه هایی را نامعتبر و جنایت کارانه بشناسند و آنها را باطل اعلام کنند. معیار چیزی که مردم بتوانند بر سر آن، به منزله ی قانون، به توافق برسند در این پرسش است : آیا آنان می توانند چنین قانونی را بر خود تحمیل کنند؟ البته ممکن است که برای به جلو انداختن وضع بهتری از امور، نظم دینی موقتی را برای مدت زمانی کوتاه و معین در بعضی جماعت های کلیسایی برقرار کنند، ولی باید به همه ی شهروندان و به ویژه به روحانیان، که مقام پژوهشگر را دارند، آزادی انتقاد عمومی از نارسایی های نهادهای دینی موجود را از طریق نوشتن بدهند. این نظم دینی موقت می تواند تا وقتی ادامه پیدا کند که بصیرت درباره ی سرشت این امور چنان آشکار و گسترده شده باشد که مردم (اگر نه متفقا) حداقل با وفاق عمومی صدای خود را به گوش شهریار برسانند که او این جماعت های دینی را در کنف حمایت خود بگیرد که می خواهند طبق بصیرت جدیدی که به دست آورده اند نهادهای دینی جدیدی بر پادارند و خود را مجددا سازمان دهند. ولی در مقابل نیز، جماعت های دینی جدید حق مداخله در امور آن گروه از جماعت های دینی را ندارند که می خواهند همچون پیش امور خود را اداره کنند. اما آنچه در این میان اکیدا ممنوع است، این است که اجازه داده شود که این جماعت های دینی جدید در یک سازمان دینی متشکل شوند که اساسنامه دایمی اش این باشد که هیچ کس حق ندارد که به طور علنی و عمومی این اساسنامه را مورد چون و چرا قرار دهد؛ حتا اگر مدت این اجازه، از طول حیات یک شخص بیشتر نباشد. چون اگر چنین شود، در پیشرفت انسانیت به سوی اصلاح، دوره ای از زمان عاطل می شود و این، به زیان نسل های آینده است. بنابراین تشکل سازمانی دینی بر پایه ی چنین اساسنامه ای باید ممنوع باشد. شخصی ممکن است (برای مدت زمان کوتاهی) آنچه را باید بداند، یعنی روشنگری را، برای خود به عقب اندازد، اما اگر روشنگری را برای آیندگان و حتا برای خود به طور دایمی مردود بداند، حقوق مقدس نوع بشر را نقض و پایمال کرده است. فرمان این نوعی را که مردم نمی توانند برای خود وضع کنند، مسلما شهریار نیز نمی تواند آن را بر مردم تحمیل کند؛ زیرا مرجعیت قانونگذاری او بر پایه ی اراده ی جمعی مردم است و این اراده در شخص او تمرکز یافته است. اگر شهریار در این اراده، بهبود حقیقی یا مورد نظر را در اوضاع اجتماعی ببیند که همگام با نظم مدنی است، پس می تواند اتباع خود را آزاد بگذارد تا آنچه را برای رستگاری خود ضروری می دانند انجام دهند، زیرا مداخله در امور وجدانی اتباع کار فرمانروا نیست. اما فرمانروا باید از مداخله ی زورگویانه هر فردی در امور وجدانی دیگر افراد ممانعت به عمل آورد. او باید تا آنجا که در توان دارد شرایطی را به وجود آورد که اتباع بتوانند آنچه را برای رستگاری خود بهترین می دانند در یابند و انجام دهند. اگر فرمانروایی در امور وجدانی اتباع اش مداخله کند، از فر و شکوه اش کاسته می شود، زیرا در نوشته های اتباع اش که نظرات خود رابیان می کنند، او می تواند میزان محبوبیت حکومت اش را بسنجد. اما اگر او در چنین اموری مداخله کند و نوشته های اتباع اش را که می کوشند اندیشه های دینی خود رابیان کنند، تحت نظارت حکومت قرار دهد و یا این کار را زیر نظر خود انجام دهد، در آن صورت او این سرزنش را به جان خریده است که: «امپراتور بالاتر از دستور زبان دانان نیست»؛ و حتا از این بد تر، اگر او در کشور خود از استبداد دینی چند روحانی مستبد بر دیگر اتباع اش پشتیبانی کند، مرجعیت خود را به عنوان عالی ترین حکم بر باد می دهد.
اگر اکنون بپرسند که : «آیا ما در حال حاضر در عصری روشن اندیش زندگی می کنیم؟ » پاسخ آن این است : «نه، اما در عصر روشنگری به سر می بریم». اما در اوضاع کنونی بسیار چیزها که وجودشان لازم اند که انسان ها، به منزله ی یک کل، بتوانند یا حتا خود را در وضعیتی قرار دهند که به آسانی بتوانند بدون راهنمایی بیرونی و با اعتماد به نفس، فهم خود را در موضوع های دینی به کار برند، وجود ندارند. اما نشانه های روشنی در دست اند که نشان می دهند راه برای انسان ها گشوده شده است که آزادانه در این جهت به پیش روند. موانع در راه روشنگری عمومی – یعنی در راه رهایی انسان ها از صغارت خود – تحمیلی، به تدریج از میان برداشته می شوند. از این لحاظ، این عصر، عصر روشنگری و قرن فردریک است.
شاهزاده ای که کسرشان خود نمی داند که بگوید وظیفه اش این نیست که در امور دینی اتباع اش مداخله کند، بلکه وظیفه اش این است که به آنان در امور دینی شان آزادی کامل بدهد.  او حتا عنوان غرور آمیز تولرانت (شکیبایی دینی) را نپذیرفته است، چون این شاهزاده، خودش روشن اندیش است و شایسته این است که نسل کنونی و نسل های آینده او را به عنوان شخصی بستایند که برای نخستین بار- حداقل تا آنجا که به حکومت او ارتباط می یابد– نوع بشر را از صغارت آزاد ساخته و همه را آزاد گذاشته است تا خرد خود را در همه امور وجدانی، آزادانه به کار گیرند. تحت فرمانروایی این شاهزاده، کشیشان مقدس در مقام خودشان، به عنوان پژوهشگر، توانسته اند به دور از هر گونه تعصب و پیشداوری نسبت به وظایف رسمی کلیسایی شان، آزادانه و علنی نظرات و نتایج تحقیقات خود را – حتا در مواردی که پژوهش های شان با تعالیم پذیرفته شده در کلیسای شان گاهگاه مغایرت هایی داشته اند – برای بررسی دقیق در برابر چشم جهانیان بگذارند؛ به کسانی که اشتغال شان محدودیتی در پژوهش های شان ایجاد نمی کند، حتا آزادی بیشتری داده می شود. این روح آزادی حتا به خارج از مرز ها نیز گسترش یافته است، حتا در جاهایی که باید در برابر موانع بیرونی، که حکومت ها بر اثر درک نادرست شان از وظایف شان برپا داشته اند، مبارزه کند. به چنین حکومت هایی می توان فرمانروایی این شاهزاده را به عنوان گواهی درخشان نشان داد و به آنها تفهیم کرد که چگونه وجود آزادی به هیچ وجه سبب به هم خوردن نظم و هماهنگی عمومی نمی شود. اگر موانع بازدارنده ی عمدی برای نگاه داشتن انسان ها در وضع توحش به کار گرفته نشوند، آنان به تدریج از حالت توحش بیرون خواهند آمد.

من کانون روشنگری را امور دینی دانسته ام؛ یعنی روشنگری را خروج انسان از صغارتی دانسته ام که خود بر خویش، بیش از همه در امور دینی، تحمیل کرده است. زیرا، نخست این که فرمانروایان ما هیچ علاقه ای ندارند که در امور هنری و علوم نقش قیم اتباع شان را بر عهده بگیرند.
دوم این که صغارت دینی هم زیان بارترین و هم ننگین ترین نوع صغارت است . اما شیوه ی تفکر آن شخصی که اکنون در راس دولت قرار دارد، مایل به روشنگری در مباحث دینی نیز هست؛ همچنان که خواهان آزادی در قلمرو های علم و هنر است و می خواهد که این آزادی ها حتا از این قلمرو ها فرا تر روند؛ زیرا در یافته است که آزادی هیچ خطری برای قانون گذاری اش ندارد. بنابر این اجازه می دهد که اتباع اش خرد خود را به طور عمومی به کار برند و اندیشه های خود را در باره ی وضع قوانین بهتر در برابر جهانیان بگذارند؛ حتا اگر این کار مستلزم انتقاد صریح و بی پرده از قوانین جاری باشد، ما در برابر خود چنین نمونه ی درخشانی را داریم. از این لحاظ هیچ شهریاری سربلندتر از او نیست و از همین روست که به او افتخار می کنیم.
اما فقط فرمانروایی که خودش روشن اندیش است و از توهمات وحشتی ندارد- چون ارتشی بزرگ و منضبط زیر فرمان دارد که آرامش عمومی را تضمین می کند- می تواند سخنی بگوید که هیچ حکومت جمهوری جرات گفتن اش را ندارد: «درباره ی هر آنچه دلت می خواهد تا می توانی چون و چرا کن اما فرمانبردار باش». در این جا نیز مانند دیگر جاها هنگامی که امور را از چشم اندازی وسیع می نگریم، انگاره ای غریب و نامنتظره در امور بشری نمایان می شود ؛ انگاره ای که در آن همه چیز تقریبا حالت متناقض دارد. به نظر می رسد که آزادی مدنی گسترده، برای آزادی اندیشه مناسب تر باشد؛ اما آزادی مدنی گسترده، موانعی بر طرف ناشدنی برای آزادی اندیشه ایجاد می کند. برعکس، آزادی مدنی محدود، جای کافی به آزادی اندیشه می دهد تا بتواند دامنه ی خود را کاملا گسترش دهد. همان گونه که طبیعت، مغز را، که دلسوزانه از آن مراقبت می کرده است، زیر پوسته ی سخت می پروراند، همین طور نیز دلبستگی به اندیشیدن آزاد و خواست آزاد اندیشی [تحت آزادی مدنی محدود] می بالد و به تدریج بر ذهنیت مردم اثر می گذارد (و از این طریق، بیش از پیش، آنان را توانا می سازد که آزادانه عمل کنند). این آزادی حتا اصول حکومت ها را نیز تحت تاثیر قرار خواهد داد؛ زیرا حکومت ها در خواهند یافت که به نفع آنهاست که با انسان ها، که اکنون بیش از ماشین شده اند، با حرمت رفتار کنند.
*
ایمانویل کانت، کنیگز برگ درپروس، سی ام سپتامبر 1784

برتولت برشت

برتولت برشت

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقاي " كي" پرسيد:

اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟

آقای كي گفت : البته ! اگر كوسه ها آدم بودند،

توی دريا براي ماهيها جعبه های محكمي ميساختند،

همه جور خوراكي توی آن ميگذاشتند،

مواظب بودند كه هميشه پر آب باشد.

هوای بهداشت ماهی های كوچولو را هم داشتند.

برای آنكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد،

گاهگاه مهماني های بزرگ بر پا ميكردند،

چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !

برای ماهی ها مدرسه ميساختند وبه آنها ياد ميدادند

كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند

درس اصلي ماهيها اخلاق بود

به آنها مي قبولاندند

كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار برای يك ماهي اين است

كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند

به ماهی كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند

و چه جوری خود را برای يك آينده زيبا مهيا كنند

آينده يی كه فقط از راه اطاعت به دست ميآييد

اگر كوسه ها ادم بودند،

در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:

از دندان كوسه تصاوير زيبا و رنگارنگي مي كشيدند،

ته دريا نمايشنامه به روی صحنه ميآوردند كه در آن ماهي كوچولو های قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند.

همراه نمايش، آهنگهاي مسحور كننده يی هم مينواختند كه بي اختيار

ماهيهای كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند.

در آنجا بي ترديد مذهبی هم وجود داشت كه به ماهيها می آموخت

"زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود

دوست داشتن چه نشانه هایی دارد

دوست داشتن چه نشانه هایی دارد

.
 

 نشانه های دوست 
داشتن

 


 

بعضی‌ها معتقدند انسان بدون عشق نمی‌تواند به زندگی ادامه دهد و دائما احساس می‌کند یک چیز کم دارند. نقطه عطف عشق در جامعه ما ازدواج است. روز به روز از تعداد ازدواج‌های اجباری کاسته شده و دختر و پسر خودشان تصمیم به ازدواج با هم می‌گیرند. در این چنین شرایطی وجود عشق و محبت بین طرفین یکی از عامل‌های مهم و تعیین‌کننده در این تصمیم است. پس می‌توان به این نتیجه رسید که تقریبا تمام ازدواج‌های امروزی با عشق آغاز می‌شوند. اما آنچه ما می‌خواهیم بررسی کنیم سرنوشت این عشق است که به کجا کشیده خواهد شد و چه بلایی سر آن می‌آید و در میان زندگی زنــــــــاشویی بعد از ازدواج چه نشانه‌هایی از آن باقی می‌ماند.

 

برای آن که بتوانیم به کسی محبت کنیم اول از همه باید دیدگاه طرف مقابل را درباره محبت کردن بدانیم ، این کار را باید قبل از ازدواج انجام دهیم تا ببینیم آیا کسی که می‌خواهیم به عنوان همسر انتخاب کنیم با روحیات ما همخوانی دارد یا خیر.
برای یافتن این دیدگاه باید این سوال را از خود و طرف مقابلتان بپرسید که به نظر شما اگر کسی شما را دوست داشته باشد چگونه باید آن را ابراز کند و به تعبیری دیگر مظاهر محبت و عشق چیست؟ در جواب این سوال دیدگاه همه راجع به محبت معلوم می‌شود. بعضی‌ها محبت را بیشتر در مادیات می‌بینند مثلا از گرفتن یک کادو گرانقیمت می‌فهمند که کسی دوستشان دارد. بعضی‌ها گفتار عاشقانه را دوست دارند و می‌خواهند کسی که دوستشان دارد دائما به آنها ابراز علاقه کلامی کند و بسیاری از نمودهای دیگر محبت و عشق ورزیدن که بر اساس سلیقه و شخصیت‌های متفاوت، متغیرند. پیدا کردن این ترجیحات در خود و طرف مقابل به ما این امکان را می‌دهد که محبت خود را آنطور که می‌خواهیم به همسرمان ابراز کنیم و نتیجه مطلوبی بگیریم.

وقتی کسی را دوست دارید

تنها با گفتن دوستت دارم نمی‌توان به کسی ثابت کرد که دوستش داریم. عشق و محبت احساسی است که نسبت به کسی در ما به دلایل مختلفی ایجاد می‌شود. وقتی کسی را دوست داریم به خاطر این دوست داشتن خیلی کارها می‌کنیم و خیلی از رفتارها را انجام نمی‌دهیم. وقتی کسی را دوست دارید:

 

۱– به او دروغ نمی‌گویید.

۲- غرورش را نمی‌شکنید.

۳- به خانواده‌اش و کسانی که دوست دارد احترام می‌گذارید.

همسر شما از دل یک خانواده آمده است که اگر آن خانواده نبود همسر شما نیز امروز در کنار شما نبود پس به خاطر وجود همسرتان که دوستش دارید باید از خانواده‌اش سپاسگزار باشید و به خاطر همسرتان به آنها احترام بگذارید و مطمئن باشید که همسر شما قدردان این احترام خواهد بود.
۴- او را به باد نقدهای بیرحمانه نخواهید گرفت.

این به معنی تایید همه جانبه همسرتان نیست که هر کسی ایراداتی دارد اما اگر کسی بخواهد همیشه تنها ایرادات شما را بگوید قطعا خسته خواهید شد. همیشه نقاط مثبت را در کنار نقاط منفی و بیشتر ببینید تا به همسرتان احساس ارزشمند بودن بدهید و از بهانه گیری و ایرادهای بی‌خود بپرهیزید.

۵- با او لج‌بازی نمی‌کنید. وقتی همسرتان را دوست داشته باشید در برابرش موضع‌گیری نمی‌کنید و در برابر خواسته‌ها و رفتار او لج نمی‌کنید.

۶- وقتی اشتباهی در قبال همسر خود مرتکب می‌شوید به راحتی و بدون قید و شرط از او عذرخواهی می‌کنید. اشتباه کردن در زندگی اجتناب ناپذیر است و یکی از راه‌های برطرف کردن اثرات این اشتباه در ذهن طرف مقابل عذرخواهی است که این عمل در برابر کسی که دوستش دارید باید برایتان بسیار راحت باشد چرا که غرور در برابر معشوق جایی ندارد.

۷- او را در کارها و تصمیماتتان دخیل می‌کنید. وقتی همسرتان را دوست داشته باشید همیشه می‌خواهید نظر او را راجع به همه چیز جویا شوید و کاری کنید که او را خوشحال می‌کند پس همیشه با او مشورت می‌کنید و تصمیماتتان را به تنهایی نمی‌گیرید.

اختلاف نظر هم در زندگی زناشویی اجتناب‌ناپذیر است اما برخورد همسران در این اختلاف نظرها می‌تواند آن را مشکل ساز و یا سازنده کند.
۸- اگر مخالفتی با او دارید با آرامش قانعش می‌کنید. اختلاف نظر هم در زندگی زناشویی اجتناب‌ناپذیر است اما برخورد همسران در این اختلاف نظرها می‌تواند آن را مشکل ساز و یا سازنده کند. پس اگر همسرتان را دوست داشته باشید با آرامش با او سخن می‌گویید و دلیل مخالفتتان را روشن و واضح برایش توضیح می‌دهید و آنگاه می‌توانید قانعش کنید.

۹- به او در کارهایش کمک می‌کنید. زن و مرد باید در همه چیز با هم همکاری داشته باشند. درست است که این دو در زندگی وظایف مشخصی دارند اما امروزه این مرزها کمرنگ شده و زن و مرد در بیرون و داخل خانه در همه چیز همکاری می‌کنند. پس به راحتی می‌توان این کمک کردن را در زندگی امروزه معنی کرد.

۱۰- اگر گاهی حوصله ندارد و غمگین است کمکش می‌کنید. اگر همسرتان غمگین یا عصبانی یا بی‌حوصله است اگر دوستش داشته باشید تمام تلاشتان را می‌کنید که این احساس منفی را از او دور کنید یا اگر لازم باشد به او فرصت دهید تا بتواند به حالت عادی برگردد نه این‌که بیشتر به او خرده بگیرید و او را ناراحت‌تر کنید. گاهی آرامش داشتن در برابر کسی که عصبانی است او را بیشتر عصبانی می‌کند. اگر همسرتان را عصبانی کردید با آرامش بی موقع خود ، او را عصبانی‌تر نکنید چرا که او فکر می‌کند آنقدر برایش ارزش ندارید که وقتی ناراحت است عین خیالتان نیست.

۱۱- می‌توانید به راحتی اشتباهات او را ببخشید و فـرامـوش کـنـیـد. درسـت است که بعضی اشتباهات بخشودنی نیست اما تعداد آنها بسیار کم است و معمولا در زندگی اشتباهات کوچکی پیش می‌آید که می‌توان با محبت از آنها گذشت و با صحبت‌های منطقی از بروز دوباره آن جلوگیری کرد.

۱۲- از این‌که در کنارش هستید خوشحالید و نمی‌خواهید از کنارش فرار کنید. بعضی از زن و شوهر‌ها دائما می‌خواهند از هم فرار کنند و تنها باشند و یا با دیگران وقت بگذرانند. درست است که ممکن است گاهی انسان به تنهایی و خلوت کردن نیاز پیدا کند اما طبیعتا در اکثر اوقات از این‌که در کنار فردی که دوستش دارید هستید لذت می‌برید و می‌شود این خوشحالی و لذت را نشان دهید تا همسرتان بداند که در کنارش خوشحالید.

۱۳- با لذت گذشت خواهید کرد و تمام چیزهای خوب را برای همسرتان می‌خواهید. این گذشت به معنی نادیده گرفتن خودتان نیست بلکه وقتی کسی را دوست دارید اول به او می‌اندیشید و بعد به خودتان.

۱۴- در جمله‌هایتان کمتر از من استفاده می‌کنید و بیشتر از او و خوبی‌هایش می‌گویید.

بسیاری کارهای دیگر که وقتی کسی را دوست داریم انجام می‌دهیم یا نمی‌دهیم در این دسته جای دارند که می‌توان با دقت در انـتـظـارات خـودمـان در بـرابر کسی که ادعا می‌کند دوستمان دارد آنها را بیابیم. در واقع کارهایی که خودمان از همسرمان انتظار داریم می‌تواند فهرست خوبی از این دسته باشد

 

رهگذر

سخن از ماندن نيست،
                من و تو رهگذريم،


راه طولاني و پر پيچ و خم است،
همه بايد برويم تا افقهاي وسيع،
                    تا آنجا كه محبت پيداست
و شايد
    اينجا سر آغاز بودن است
و من و تو
        و هياهوئي در شهري سبز و آبي و خاكستري


ما مي گريزيم
        شايد از بودن
                شايد از ماندن
                        شايد از رفتن


جز هراس ما را چه بايد
            من و تو رهگذريم
به فردا بيند يش
        به طلوعي ديگر
                و به آغازي دوباره
                        و ما گشايندهء راهيم
                لغزش
                    صبر
                        مداومت


            ولي بدان و باور كن
                    اينجا بي شك آغاز بودن ماست.

فلک
 
 
فلك كور است امشب دلم رنجور و ويران است قدم لرزان به سوي كوچه مي ايم دو دستم را به هم با حرص مي سايم
خدايا ترس من از چيست؟

عروس جشن امشب كيست؟

ولي ناگه صداي نعره ام در ساز ميميرد

و داماد شاد و سرخوش از نگارم بوسه ميگيرد

صداي شيخ ميايد عروس خانم وكيلم من

جوابم ده وكيلم من؟

صداي اشنايي بله ميگويد و مردم يك صدا مبارك باد ميگويند

خداوندا صداي اوست صداي اشنا از اوست

شما هرگز نميدانيد عروسي را به حجله ميرانيد

كه تا ديروز نگارم بود

چه ميگويم همين امشب كنارم بود

من امشب از همه بيزار بيزارم

من امشب از خودم از تو از اين دنيا كه هيچش اعتباري نيست

بيزار بيزارم

چرا جغدان به روي بام من امشب نمي خوانند؟

دگر شومي تر از امشب چه ميخواهند؟

چرا اين اسمان امشب نمي بارد؟

چرا؟................

فرگون زيبا و برترین گنج زندگی
 
 

آروشا همسر یکی از مهتران دربار سلجوقی به فرگون (زیباترین زن زمانه خویش) همسر ملک شاه گفت 

اگر گوش بر هر دیواری بگذاری

 از اهالی آن خانه خواهی شنید فرگون زیبا بزرگترین گنج گیتی را در اختیار دارد کلید دار خزانه ایران در واقع اوست و خندید

 فرگون دستی بر موهای کودک زیبایش کشید و گفت گنج من همین کودک است

 

 

http://cache2.artprintimages.com/p/LRG/8/847/85UY000Z/francis-coates-jones-mother-and-child-c-1885.jpg

 

 

فرزند من بزرگترین داشته من است و همین برای من بس است

 آروشا تا خواست به حرفهای قبلی خود ادامه دهد دید فرگون بانوی نجیب و پاک نژاد ایرانی در حال دور شدن است

ارد بزرگ فیلسوف برجسته معاصر که خود از تبار فرزندان ملک شاه و فرگون است می گوید

مادر و پدر ، زندگیشان را با فروتنی به فرزند می بخشند

در واقع بانوی زیبای ایران "فرگون" به زن ایرانی می آموزد

بزرگترین گنج گیتی در آغوش اوست

و او باید نگهبان بدن ، روان و اندیشه او باش

او دیگر صدایت را نخواهد شنید ! ...

 


When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U...
U Blushed.. U Look Down And Smile

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U...
U Put Ur Head On My Shoulder And Hold My Hand...
Afraid That I Might Dissapear...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی


When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U...
U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me
And Kiss My Forhead
N Said :"U Better Be Quick, Is''''s Gonna Be Late.."

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه


When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U...
U Said: "If U Really Love Me, Please Come Back Early After Work.."

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
.بعد از کارت زود بیا خونه


When U Were 40 Yrs Old, I Said I Love U...
U Were Cleaning The Dining Table And Said: "Ok Dear,
But It''''s Time For
U To Help Our Child With His/Her Revision.."

وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی


When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U..
U Were Knitting And U Laugh At Me

وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نکاه کردی و خندیدی


When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U...
U Smile At Me

وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...

When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U...
We Sitting On The Rocking Chair With Our Glasses On..

I''''M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago..
With Our Hand Crossing Together

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود

When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me!
I Didn''''t Say Anything But Cried...

وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد


That Day Must Be The Happiest Day Of My Life!
Because U Said U Love Me !!!

اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری

to tell someone how much you love,
how much you care.
Because when they''''re gone,
no matter how loud you shout and cry,
they won''''t hear you anymore

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید.

 

دلم گرفته است
دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست.



فروغ فرخزاد

اسامی مختلف رشوه در زمان قاجار

 

در زمان قاجار رشوه خواري اسم ديگر داشت.

 

به جاي رشوه « رسوم » مي‌گفتند و پرداخت رسوم امري مرسوم شده بود.

 

ميرزا حبيب الله شاعر كه خود نيز از صاحب لقبان بود و « بديع السلطنه » لقب داشت، شعري در اين باره دارد:

 



           زنهـار از فـراق تـو زنهـار، اي رسوم                   كردي تو روز روشن ما تار، اي رسوم

           ايدون خوشا به حالت مستوفيان كه باز                   دارند با تو جمله سر و كار، اي رسوم

 


گويند روزي
ناصرالدين شاه به مستوفي الممالك مي گويد:

 اين رسوم چيست؟ ...

 جناب آقا به خونسردي جواب مي‌دهد:

يك چيز است به اسامي مختلف:

در حضور مبارك، تقديمي است.

نزد علما، حق الجعاله.

 در بازار، حق العمل.

به مستوفي‌ها كه مي‌رسد، اسمش رسوم است

 در ابتدا از خانم های محترم پوزش میطلبیم
 قصد جسارت نیست، مزاح است


ختران 2 دسته اند : دسته اول آنهایی که زیبا هستند وفورا ازدواج میکنند  و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند   (شاو)

 

زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید   (تواین)

 


با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید  ولی همانطور که با ملکه صحبت میکنید با او سخن بگویید   (وایلد)

 

کار زن افراط و تفریط است، اگه دوست بدارد از شدت محبت بی زار میشود و وای به حال زمانی که دشمنی پیدا کند  (ولتر)


 

از دستپخت زن تعریف کن تا در کنار اجاق خود را قربانی کند   ( دیل کارنگی)

 

ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید  (سامبرست)
 

زن چون کراوات است، هم مرد را زیبا نگه میدارد هم حلقوم او را می فشارد   (ویکتور هوگو)

 

در زندگی یک مرد 2 روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک می سپارد   (ویکتور هوگو)

 

 

هرگاه میخواهید از کسی انتقام بگیرید او را به ازدواج ترقیب کنید   (برنارد شاو)

 

راز از هر نوعی بر قلب زنان فشاری غیر قابل تحمل می آورد   (پوشکین)

 


مردها آنچه را که می شنوند از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج می سازند، اما زنان از 2گوش وارد و از دهان خارج می کنند   (برنارد شاو)

 

زن با نگاه خود آتش می افروزد و بیهوده می کوشد تا با اشک خود آنرا خاموش کند   (برنارد شاو)


گرانقیمتترین انگشتری های جهان، انگشتری نامزدی است، چون مرد پس از خرید آن تا آخر عمر قسط میدهد   (چگورا)


در برخورد با تازه عروس  مردها به صورتش نگاه میکنند و خانمها به باسنش   (دیکنز)


زنها فقط 2روز می توانند مردها را خوشبخت کنند، روز عروسی و روز مرگ   (برنارد شاو)

زن، وقتی از یک حقیقت دفاع می کند منطقش بسیار ضعیف و قدرت اثباتش بی تأثیر است . ولی اگر همین زن بخواهد از یک دروغ دفاع کند آن وقت کسی را تاب مقاومت در برابر او نیست   (گالیله)


شوهری که بیش ازحد به پاکدامنی زن خود می بالد، احمقی است که بیش ازحد خود را فریب می دهد   (لاروشنوکو)

 

اشک، نیرومندترین ماده سیال روی زمین است   (داوینچی)



اگر زنی عصبانی شد، یقین کنید که یک کار انجام نشده دارد و چاره اش در این است که به عصبانیت تظاهر کند   (دیکنز)



برای زن فقط یک بدبختی و مصیبت وجود دارد و او این است که حس کند کسی اورا دوست ندارد   (چاپلین)


اگر تله به دنبال موش برود، زن نجیب هم دنبال مرد   (ضرب المثل سوئدی)


مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت   (برنارد شاو)


و در آخر



 ممکن است که از امواج دریا نجات یابید، ولی از دست زنها خیر


من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهیست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی می گویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج

من چه خوش بین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود

 شاعرنامعلوم

 

 

چند راه براي تقويت حافظه کوتاه مدت

چند راه براي تقويت حافظه کوتاه مدت

 

1- بازي داستان گويي:
انجام اين بازي به خصوص در قالب گروه، بسيار جالب است. اين بازي بدين نحو انجام مي شود که بايد 20 وسيله را روي ميز بزرگي قرار دهيد و هر کدام از افراد گروه 3 الي 4 مورد از وسايلي که روي ميز چيده شده است را در قالب يک داستان بگنجاند؛ مثلا داستاني که درباره سيب، کليد، تلفن همراه مي توان ساخت بدين صورت است:
در باغ، سيب هاي رسيده اي از درخت روي زمين ريخته بود. ما در باغ قفل بود و من کليد را اشتباه برداشته بودم. نابراين با تلفن همراه به يکي از دوستانم زنگ زدم تا او براي باز کردن در به کمک بيايد. بازي فوق باعث مي شود که والدين بتوانند به دو هدف تقويت قدرت خلاقيت و تمرکز کودک و تقويت حافظه دست پيدا کنند.

2- ايجاد ارتباط هاي تصويري:
يکي از راه هايي که براي تقويت حافظه تصويري مورد استفاده قرار مي گيرد به ياد سپردن نام افراد با توجه به خصوصيات و ويژگي هاي آنهاست؛ مثلاً کسي اسمش رضاست، شما در او خصلتي مانند تلاش در جهت کسب که رضايت اطرافيان بيابيد، بدين ترتيب بين نام رضا و رضايت ارتباط برقرار کرده ايد و نام او را هيچ وقت فراموش نخواهيد کرد.

3- استفاده از تصاوير:
تصاوير، ابزار مناسبي براي به خاطر سپردن مطالب و اطلاعات مفيد هستند؛ به عنوان مثال مي توانيد حتي از تصاوير يک فيلم براي به خاطر سپردن موضوع، اعداد، اطلاعات تاريخي و جغرافيايي و… استفاده کنيد. يا براي به خاطر سپردن اعداد (5، 5، 1) شما مي توانيد آن را در قالب يک تصوير دربياوريد مانند دستکش و يک چوب. با حک اين تصوير در ذهنتان، اعداد (5، 5، 1) را به ياد مي آوريد زيرا هر دستکش 5 انگشت دارد و يک چوب هم نماد عدد يک است. لذا سعي کنيد آنچه را که بايد به خاطر بسپاريد در قالب تصويرسازي در ذهنتان حک کنيد. ولي ذخيره سازي اطلاعات بايد به گونه اي باشد که شما رجوع به اطلاعات را به راحتي انجام دهيد و بتوانيد از آنها استفاده کاربردي داشته باشيد. با به کارگيري اين روش و تکرار آن به مرور زمان، ذهن شما اين آمادگي را پيدا مي کند که فعالانه روش تصويري مناسب براي به ذهن سپاري مطالب را به کار گيرد.

4- به فرزندتان يادآوري کنيد آنچه مي آموزد را نکته برداري و يادداشت کند.

5- ساعت مطالعه او را افزايش دهيد.

6- او را تشويق به حفظ کردن شعر يا متن هاي ادبي کنيد.

7- اگر فرزندتان راست دست است از او بخواهيد به عنوان تفريح و سرگرمي برخي کارهايش را با دست چپ انجام دهد.

8- به او خواندن کتاب هاي داستاني و پليسي که ذهن را درگير حل معما مي کند، پيشنهاد دهيد.

9- او را تشويق به يادگيري زبان يا فعاليت هاي هنري جديد کنيد.

 

ازه چشمهایم به روشنا عادت کرد ه بودند

ازه چشمهایم به روشنا عادت کرد ه بودند

که ستاره ها
 
به سمت سپیدی محو دنباله نمناک یک دنیا ابر پر باران رفتند
ستاره های لخت و پوست ولرم ماه با حضور مهربان ِ مهتاب
 

 آسمان را ترک می کردند

باید خیال بوی گلپر و
 
نور سپید رازگونه ی مهتاب را

 

فراموش کنم

 

فقط یک رویای کوتاه بود.

 

ستاره ها مات و مبهوت ته جاده رفتن
 
به تشنگی آسمان بی ستاره می خندیدند
 
و ابر پر باران ِ خاکستری دلگیر

 

در حجله چهل ستاره بی بازگشت،


 

بر مزار ستاره ها


 

فانوس روشن کرده بود.
 
در تاریکی مطلق
 
باران بود که می ریخت

 

که می ریخت

 

سر شب، عاشق باران بودم

سر شب، عاشق باران بودم
و دلم، لک زده تا
بچکم از لب دیوار حیاط
نم آبی بزنم باغچه را
یاکریمی به دلم پر زده بود
که در ایوان خنک
تکه نانی بخورم
جرعه آبی لب حوض
بپرم تا لب بام
مثل یک قاصدک شاد و رها
رقص‌کنان، دل سپردم به نسیم
ماهی تنگ بلور
در دل روشن دریایی من
باله می‌جنبانید
من، چه افکنده حجابی در من
وقت آن‌ست دگر برخیزد
هم‌چو آیینه نشستم لب حوض
سینه خالی شده از هر چه جز او
گاه یک پولک سرخ
گاه یک شاپرک مست رها
شرم یک شاخه بید
راز ناز گل محبوبه‌شب
قامت پیچک تنهای صبور
سینه‌ام منزل نور
عدم‌آباد وجود
من، چه بی من زیباست
گل سرخم شاید
یا که یک بدبده خوب و نجیب
چمنم، یاسم، گاهی شبنم
رد باران جریان دارد بر گونه من
جنس ابر است چشمم
عشق در سینه سکوتی پر راز
روح من جنس خدا
نفسم زمزمه پاک نیاز
نیمه‌شب، من خود باران بودم
نم دیوار حیاط
ماهی کوچک حوض
قامت پیچک باغ
هر چه گشتم که بیابم ز من، آیا که نشانی
صد شوق
هیچ هیچم
همه چیز

او دیگر صدایت را نخواهد شنید ! ...

 


When U Were 15 Yrs Old, I Said I Love U...
U Blushed.. U Look Down And Smile

وقتی 15 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زیر انداختی و لبخند زدی...

When U Were 20 Yrs Old, I Said I Love U...
U Put Ur Head On My Shoulder And Hold My Hand...
Afraid That I Might Dissapear...

وقتی که 20 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم
سرت رو روی شونه هام گذاشتی و دستم رو تو دستات گرفتی انگار از این که منو از دست بدی وحشت داشتی


When U Were 25 Yrs Old, I Said I Love U...
U Prepare Breakfast And Serve It In Front Of Me
And Kiss My Forhead
N Said :"U Better Be Quick, Is''''s Gonna Be Late.."

وقتی که 25 سالت بود و من بهت گفتم که دوستت دارم ..
صبحانه مو آماده کردی وبرام آوردی ..پیشونیم رو بوسیدی و
گفتی بهتره عجله کنی ..داره دیرت می شه


When U Were 30 Yrs Old, I Said I Love U...
U Said: "If U Really Love Me, Please Come Back Early After Work.."

وقتی 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتی اگه راستی راستی دوستم داری
.بعد از کارت زود بیا خونه


When U Were 40 Yrs Old, I Said I Love U...
U Were Cleaning The Dining Table And Said: "Ok Dear,
But It''''s Time For
U To Help Our Child With His/Her Revision.."

وقتی 40 ساله شدی و من بهت گفتم که دوستت دارم
تو داشتی میز شام رو تمیز می کردی و گفتی .باشه عزیزم ولی الان وقت اینه که بری
تو درسها به بچه مون کمک کنی


When U Were 50 Yrs Old, I Said I Love U..
U Were Knitting And U Laugh At Me

وقتی که 50 سالت شد و من بهت گفتم که دوستت دارم تو همونجور که بافتنی می بافتی
بهم نکاه کردی و خندیدی


When U Were 60 Yrs Old, I Said I Love U...
U Smile At Me

وقتی 60 سالت شد بهت گفتم که چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدی...

When U Were 70 Yrs Old. I Said I Love U...
We Sitting On The Rocking Chair With Our Glasses On..

I''''M Reading Your Love Letter That U Sent To Me 50 Yrs Ago..
With Our Hand Crossing Together

وقتی که 70 ساله شدی و من بهت گفتم دوستت دارم در حالی که روی صندلی راحتیمون نشسته بودیم من نامه های عاشقانه ات رو که 50 سال پیش برای من نوشته بودی رو می خوندم و دستامون تو دست هم بود

When U Were 80 Yrs Old, U Said U Love Me!
I Didn''''t Say Anything But Cried...

وقتی که 80 سالت شد ..این تو بودی که گفتی که من رو دوست داری..
نتونستم چیزی بگم ..فقط اشک در چشمام جمع شد


That Day Must Be The Happiest Day Of My Life!
Because U Said U Love Me !!!

اون روز بهترین روز زندگی من بود ..چون تو هم گفتی که منو دوست داری

to tell someone how much you love,
how much you care.
Because when they''''re gone,
no matter how loud you shout and cry,
they won''''t hear you anymore

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی
چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید.

ميخواهم  بگويم ......

فقر  همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ......

فقر ، چيزي را  " نداشتن " است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ،  همه جا سر ميكشد ........

                    فقر ، شب را " بي غذا  " سر كردن نيست ..                   فقر ، روز را  " بي انديشه"   سر كردن است

شهر سوخته ، شهري ناشناخته و اعجاب انگيز در سيستان متعلق به پنج هزار سال پيش !؟!؟
http://4.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRyS396uocI/AAAAAAAAAqI/mejkjnHQq0k/s1600-h/ôÃÂñ+óÃÂîêÃÂ+11.bmp
شهر سوخته كجاست ؟ اين مردم موفق و دانا چه كساني بودند ؟ اينان چرا و چگونه همگي يكشب در آتش سوختند ؟؟ مردم شهر سوخته در 3 هزار سال پيش چگونه به اين همه علم و پيشترفت رسيده بودند ؟؟ آيا علم آنان از خارج از كره زمين به آنها آموزش داده شده بود ؟؟

آيا مردم شهر سوخته با موجودات فضايي در ارتباط بودند ؟؟

اينها سوالاتي است كه باستان شناسان طي سالها تحقيق هنوز به نتيجه اي نرسيدند و نمي دانند مردم اين شهر عظيم و مدرن و پيشترفته در 3000 سال پيش از كجا آمده بودند و چگونه به اين همه علم و دانش رسيده بودند و چگونه طي يك شب همگي در آتش سوختند و نابود شدند ؟؟!!!!!!

مقاله زير تفسير و توضيحي علميست در مورد تمدن شهر سوخته در سيستان و زابل شهر دليران و سرمين رستم و سهراب و تاريخ بزرگ بشري

شهر سوخته در ساحل رودخانه ی هیلمند و
۵۶ کیلومتری شهر باستانی زابل قرار دارد.شهری که نقش بسیار مهمی در ایران باستان داشته است.زادگاه رستم و پهلوانان نامی ایران زمین.اگرچه امروز بخش اعظم تمدن ایران باستان و رودخانه ی هیلمند در کشورهای پاکستان و افغانستان قرار گرفته است.
سیستان جایی است که توانست تا قرنها خصلت مرد پروری خود را حفظ کند و در سده های نزدیک به مولف تاریخ سیستان عیاران و جوانمردانی چون یعقوب لیث بپرورد .


http://1.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRySAUPZSjI/AAAAAAAAAqA/hEsPTVPtiEM/s1600-h/ôÃÂñ+óÃÂîêÃÂ+2.gif
تصاويري از بقاياي شهر سوخته بهشت باستان شناسان در سيستان سرزمين شگفتيها و مهد دليران

محل قرار گرفتن خانه ها و ديوار هاي شهردر تصوير فوق مشخص شده است .
شهر سوخته از نظر زمانی هم زمان با تمدن سومر در بین النهرین و تمدنهای هاراپا و موهنجودارو در شمال غربی پاکستان بوده است . بسیاری از باستان شناسان معتقدند که مردم این ناحیه از همان نژاد سومر یا آنوناکی بوده اند که از سیاره ی نیبیرو به زمین آمده بودند. شباهت مجسمه های یافت شده با آنچه که در هاراپا وموهنجودارو وجود دارد این نظریه را اثبات می کند علاوه بر اینکه ابزارها و علوم پیشرفته ای که در شهر سوخته وجود دارد حکایت از شهری بزرگ و تجاری در
۶۰۰۰ سال پیش می کند.

نژاد و زبان مردم شهر سوخته :

علی رغم پیدا کردن بیش از
۴۰۰۰۰ اسکلت در گورستانهای این شهر هیچ کس موفق به شناسایی نژاد مردمی که در این ناحیه می زیستند نشده است.
همین مشکل در خصوص شهرهای باستانی هاراپا و موهنجودارو نیز وجود دارد و در نتیجه باستانشناسان را به این باور سوق داده است که مردم از همان نژاد ناشناس سومری بوده اند که به مناطق خوش آب و هوای زمین در کنار رودخانه های عظیم کوچ می کردند و با یکدیگر ارتباطاط تجاری می داشته اند.علاوه بر این جثه ی عظیم اسکلتها پس از پوسیده شدن در طول
۶۰۰۰ سال باز هم این باور را تقویت می کند که پهلوانان عظیم الجثه ی ایران باستان همچون گیو - گودرز - گرشاسب - سام و نریمان و رستم از همان نژاد بوده یا دورگه بوده اند

در اسكلت هاي كشف شده افرادي با بلندي قد بين 3 تا 4 متر نيز كشف شده است . يكي از بزرگترين اسكلتهاي كشف شده در جهان در شهر سوخته كشف شده كه متعلق به يك مردي بين 35 تا 40 ساله است كه دقيقا" 5 متر و بيست و يك سانتي متر قد داشته كه اين بلند ترين اسكلت ديده شده در عصر باستان است.؟؟!!!!؟

زبان مردم شهر سوخته و به طور کلی مردم نواحی بلوچستان و زابلستان باستان نا شناس باقی مانده و کسی قادر به رمز گشایی نوشته ها و مهرهای کشف شده نیست.اما آنچه مسلم و قابل اثبات است این است که زبان پهلوی و زبان اوستایی از جمله زبانهایی بوده اند که توسط برخی قبایل و سلسله های باستان تکلم می شده اند و همچنان امروز به ما رسیده اند.(

تجارت:

شهر سوخته(ایران باستان) به کشورهایی همچون سومر -هاراپا- موهمجودارو و مصر وسایل صنعتی و جواهرات و وسایل تزیینی صادر می کرده است.

لینک زیر یک وسیله ی تزیینی را نشان می دهد که در شهر اور ( عراق) در سومر باستان پیدا شده است و از شهر سوخته به سومر صادر شده بوده است.

دین مردم شهر سوخته :

به غیر از تعدادی مجسمه ی بت مانند از خدایان مونث و چند پیکره ی مرد که گمان می رود طبقه ی روحانی را نشان دهد علائم دیگری یافت نشده که بتوان دین اصلی مردم را مشخص کرد . اما در جدیدترین کاوشها ساختمان یک معبد بسیار بسیار بزرگ کشف شده است که به زودی پاسخ به این سوال را خواهد داد.منبع را ببینید

قربانی کردن انسان:

در قبرستانهای شهر سوخته اجسادی پیدا شده است که نشان می دهد آنها طی مراسمی قربانی شده بودند، در یکی از قبرها
۱۳ سر قطع شده به صورت دایره وار و به همراه هدایا و وسایل تزیینی پیدا شده است که نشان از نوعی مراسم مذهبی دارد. همچنین در چند قبر دیگر اسکلتهایی یافت شده که جمجمه ی آنها در بین پاها و جدا از بدن قرار گرفته.از آنجا که این اجساد با احترام و به همراه هدایا دفن شده اند احتمال قتل و یا شکنجه وجود ندارد بنابراین می توان آن را قربانی تلقی کرد

آب و فاضلاب :

سراسر شهر سوخته دارای سیستم پیشرفته ای برای انتقال آب به منازل و سطح شهر است و جنس لوله ها از سفال خاصی است.چيزي كه در تمدنهاي بسيار پيشترفته مانند عيلاميها و هخامنشيان مي بينيم و از يك قوم كوچك بسيار بعيد است كه اينقدر به مسئله بهداشت و تامين مصرف مردم و ساكنين اهميت مي دادند.؟؟!!!؟

شهر سوخته در منطقه ای کاملا غیر زلزله خیز ( حتی تا امروز) بنا شده ( درست مانند تمدنهای سومر-مصر و دره ی سند ). به این دلیل سوخته خوانده می شود که
۲ بار به طور کامل سوخته شده اما باز ساخته شده است و ناگهان بدون هیچ نشانی در ۲۱۰۰ سال پیش از میلاد تخلیه شده است. دقیقا هم زمان با نا پدید شدن تمدن های دری ه سند( یعنی هاراپا و موهمجو دارو ) .

طبق کتیبه های آشور باستان این دقیقا همان تاریخی است که آنوناکی ناگهان زمین را ترک کردند . دلیل این خروج ناگهانی در کتب عهد عتیق و متون باستان تغییر ناگهانی آب و هوای زمین از مرطوب به خشک بوده است . تمامی مناطقی که این تمدنها در آن به وجود آمده بود به دلیل تغییر مدار زمین گرم و خشک شدند و این موجودات (آنوناکی) برای حیات به محیطی بسیار سبز و مرطوب نیاز داشته اند. از این رو ناگهانی ناپدید می شوند اما انسانهای دو رگه که از آمیزش آنوناکی و مردم زمین به وجود آمده بودند در زمین باقی ماندند که احتمالا همین انسانها سلسله های مشهور و پادشاهان و پهلوانان را تشکیل می داده اند

بهر حال اين منطقه و تمدن اعجاب انگيزچيزي حدود 4500 سال پيش بر اثر يك آتش سوزي عظيم ، انقدر عظيم كه نمي توانسته كار حمله احتمالي قومي به اين منطقه باشد اين شهر را از بيم برده است . اين آتش سوزي مي تواند آتش سوزيهاي عظيم ناشي از گرم شدن زمين ، يك جنگ ويرانگر ، و يا صاعقه هاي بزرگي بوده كه توانسته شبانه و طي چند روز يك شهر را كاملا" تبديل به خاكستر بنمايد ...
شهر سوخته به علت رمزها و رازهاي بسيار بهشت باستان شناسان معرفي شده و هر روز چيز تازه اي براي كشف شدن دارد...اينان چه كساني بودند ؟؟!!!؟

http://4.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRyRznmjmsI/AAAAAAAAAp4/5930apg7Tc8/s1600-h/01708.jpg

اسكلت كامل پيدا شده از يك دختر 14 ساله كه مورد جراحي مغز قرار گرقته است...چهره اين دختر توسط اندام شناسان باستان شناس در تصوير فوق باز سازي شده است .

http://2.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRyRSW1ywVI/AAAAAAAAApw/iCn2KFjM6rQ/s1600-h/ôÃÂñ+óÃÂîêÃÂ+12.bmp
محل كشف اسكلتهاي مورد جراحي قرار گرفته به همراه وسايل زينتي و چند كوزه

http://3.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRyQ6lcOhoI/AAAAAAAAApo/O8Q1XxkeuNs/s1600-h/ôÃÂñ+óÃÂîêÃÂ13.bmp
پزشکی پيشترفته مردم شهر سوخته و احتمال روابط آنها با موجوداتي غير زميني و مدرن :

اگرچه تاکنون نشانی از سفینه های این مردم یافت نشده !!!
و يا مداركي دال بر ارتباط اين مردم با موجودات فضايي !! ( اگر هم یافت شود به من و شما گزارش نمی دهند ! ) جالب است دلايلي را كه باستانشناسان رابطه اين مردم را با موجوداتي پيشترفته و يا شايد غير زميني رد نمي كنند و بر پايه يك فرضيه وجود افرادي پيشترفته در كره زمين را ممكن مي دانند را بدانيد :

اولا: تعداد محدودي اسكلت در شهر سوخته كشف شده كه جمجمه ها و اعضاي بدن آنها اصلا" شباهتي به انسان كامل ندارد و بيشتر شبيه موجوداتي انسان نما مي باشد.
اين اسكلت ها از نظر ظاهر و فيزيك كاملا" با اسكلت يك انسان متفاوت بوده و درست شبيه و نقاشيهاي موجود از موجودات فضايي است !!؟؟

دوما" : علم و پيشترفت تكنولوژي اين قوم كوچك در 5 هزار سال پيش آنقدر مدرن و امروزي بوده كه باستانشناسان حتي در دوران هاي بعدي تاريخي مانند دوران با عظمت هخامنشيان كه ايرانيان به علومي مانند پزشكي ، ستاره شناسي و ديگر علوم آشنايي داشتند ديده نشده است . مثلا" عمل جراحي بسيار ظريف معز يك زن كه شما در تصاوير فوق مشاهده مي كنيد...بسيار جاي تعمق و تعمل دارد!!! چرا كه ما حتي در دوران ساساني كه دانشگاه علوم پزشكي در جندي شاپور (دزفول كنوني ) داشتيم همچين پيتشرفتهايي در علم پزشكي نكرده بوديم و گزارشاتي مبني بر جراحي مغز و يا جراحي چشم و يا ساخت چشم مصنوعي نداشتيم.
تعجب باستانشناسان و مورخين به اين خاطر است که در
۵۰۰۰ سال قبل از میلاد جراحی مغز و کار گذاشتن چشم مصنوعی انجام می شده است.تصويري كه در اين صفحه مي بينيد، جمجمه ی دختری ۱۴ ساله را نشان می دهد که به دلیل بیماری مغزی جراحی شده بوده است. پیش از این تصور میشد که تنها مصر باستان دست به جراحی می زدند (بر اسای نوشته های پزشك مخصوص فرعون ،سینوحه پزشک مصری). .



همچنین این لینک اسکلت زنی
۳۵ ساله را نشان می دهد که از چشم مصنوعی استفاده می کرده . جنس این کره ی چشم نا مشخص است و توسط تارهای بسیار باریکی از طلا به عصبهای چشم متصل شده بوده است.


http://2.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRyQdiRRASI/AAAAAAAAApg/skwL37aBgmg/s1600-h/ôÃÂñ+óÃÂîêÃÂ+1.jpg
اسكلت پيدا شده در شهر سوخته

http://1.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRyO0vDw3wI/AAAAAAAAApY/G1osmTYItH4/s1600-h/ôÃÂñ+óÃÂîêÃÂ.jpg
كشف اسكلت يك زن متعلق به حدود 4 هزار سال پيش كه يك چشم وي مصنوعي بوده و مورد جراحي بسيار عجيب و ظريف و پيشترفته قرار گرفته است.

كشف چشم مصنوعي به گزارش استاد سجادي :
مطالعات اوليه نشان داده اند که چشم چپ زن تنومند مدفون در قبر شماره 6705 مصنوعي بوده است .سن اين زن بين 25 تا 30 سال تخمين زده شده است .بررسي بيشتر توسط پزشكان مشخص نمود كه زير تاق ابروي زن مذکو آثار آبسه و چركي و جراحي داشته است .به علت طول زمان زيادي كه بخش زيرين چشم مصنوعي با پلك چشم در تماس بوده آثار ارگانيكي پلك چشم بر روي پروتز مصنوعي مشخص است .جنس اين چشم مصنوعي يا پروتز كاملا" هنوز مشخص نگرديده است اما به نظر مي رسد از جنس قير طبيعي با مخلوط يك نوع چربي حيواني درست شده است . وسط اين پروتز خالي است كه چشم از داخل آن پيدا بوده است .بدنه چشم مصنوعي با نوعي مفتول طلايي احاطه گرديده و توسط 2 سوراخ موازي به چشم اين زن پيوند زده شده بودند.نقشي كه در روي اين چشم مصنوعي طراحي شده دقيقا" شبيه به مويرگهاي ريز داخل چشم انسان مي باشد. ضمنا" به همراه اسكلت اين زن عجيب تعدادي لوازم مانند : يك كيسه چرمي ، يك آينه مفرغي ، وتعدادي مهر هاي تزئيني و تعدادي ظروف سفالي كشف شده است.زمان فوت و درگذشت اين زن با استفاده از كربن 14 و مطالعات آزمايشگاهي حدود 3هزار سال قبل از ميلاد مسيح تائيد شده است.


http://3.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRyOZQS3BII/AAAAAAAAApQ/tF35f-IuNSg/s1600-h/6kk83lu.jpg
تصوير بازسازي شده چهره زني كه با يك چشم مصنوعي در 4 هزار سال پيش زندگي مي كرده و توسط پزشكان آن دوره مورد جراحي زيبايي و بازسازي قرار گرفته است.

زنان شهر سوخته :

تازه ترين يافته های باستان شناسان در گورهای شهرسوخته حاکی از اين است که زنان شهر سوخته لباس های زيبايی شبيه به ساری می پوشيدند. و به آرايش و زيورآلات قيمتی اهميت می داده اند.


http://4.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRyNUHJlEZI/AAAAAAAAApI/gVOnASlQHBQ/s1600-h/ôÃÂñ+óÃÂîêÃÂ8.jpg
پروتز يا چشم مصنوعي كه در داخل جمجه يك اسكلت زن در 4 هزار سال كه به تازگي كشف گرديد و جهانيان را شگفت زده كرد؟؟!!؟؟
اين پروتز و محلهاي بخيه بر روي آن ديرينه شناسان را با پزشكاني متبحر و عجيب مواجه كرده
كه اين قوم ناشناخته وعجيب ولي پيشترفته در 4 هزار سال پيش در كشور ايران چگونه مي توانشتند عملهاي جراحي به اين ظرافت و دقت انجام بدهند؟!!؟

http://2.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRyMmB7zLKI/AAAAAAAAApA/atRqopm7B7A/s1600-h/ôÃÂñ+óÃÂîêÃÂ4.gif
يكي ديگر از عجايب شهر سوخته :؟؟!!!؟
يك اسكلت كشف شده كه مورد جراحي مغز قرار گرفته است. با كشف اين اثر پيشينه پزشكي در ايران به بيش از 4000 سال مي رسد. جراحي مغز به اين شكل هنوز در هيچ جايي از كره زمين با ساده ترين وسايل موجود و بدون تجهيزات اتاق عمل ديده نشده است ؟؟!!!؟؟!!؟

http://1.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRyLg6sfLOI/AAAAAAAAAo4/1MoaGScFBKQ/s1600-h/burntcity-2big.jpg
تاس هاي بازي كشف شده به همراه تخته نرد در شهر سوخته!!؟؟ نكته جالب اينكه اولا" چه تفكر عظيم و پويايي در اين مردم وجود داشته و دوم اينكه چقدر شبيه با وسايل امروزي است؟!!؟؟

http://4.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRyLMfhQC0I/AAAAAAAAAow/Y1RysY80ot0/s1600-h/ôÃÂñ+óÃÂîêÃÂ+16.jpg
وسيله اي بازي شبيه به تخته نرد كه داراي تاس و مهره هايي شبيه به تخته نرد امروزي بوده است.
گزارش استاد سجادي باستانشناس ايراني از كشف تخت نرد باستاني :

به تازگی از گور باستانی موسوم به شماره
۷۶۱ قديمی ترين تخت نرد جهان به همراه ۶۰ مهره آن
در شهر سوخته کشف شد، بسيار قديمی تر از تخت نردی که در گورستان سلطنتی اور در بين النهرين کشف شده بود.
آقای سجادی گفته که اين تخت نرد از چوب آبنوس و به شکل مستطيل است. چون آبنوس در سيستان و بلوچستان نمی روئيده و مشخص است که از هند وارد شده است.
روی اين تخت نرد، ماری که
۲۰ بار به دور خود حلقه زده و دمش را در دهان گرفته، نقش بسته است.
به نظر می رسد که چنين طرحی هم به موضوع های فرهنگی و فلسفی هند مربوط باشد، چرا که چنين علامتی در فرهنگ هند به معنی مرکز انرژی های حياتی در بدن انسان است.
اين تخت نرد
۲۰ خانه بازی و ۶۰ مهره دارد. مهره ها که در يک ظرف سفالی در کنار تخت نرد قرار داشتند از سنگ های رايج در شهر سوخته يعنی از لاجورد، عقيق و فيروزه است.
به نظر آقای سجادی اين تخت نرد
۱۰۰ تا ۲۰۰ سال قديمی تر از تخت نرد بين النهرين است و به همين دليل او فکر می کند اين بازی از شهر سوخته به تمدن بين النهرين رفته است. گروه تحقيق و کاوش هنوز روش بازی با اين تخت نرد را نيافته است

http://4.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRyKr1LiO-I/AAAAAAAAAoo/wCX4iZLDNMQ/s1600-h/ôÃÂñ+óÃÂîêÃÂ+15.jpg
خاكستر جسد يك انسان 3 هزار ساله در شهر سوخته كه در هنگام آتش سوزي در هنگام نيايش و يا خواب بسر مي برده است.

http://1.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRyJg4Dv3_I/AAAAAAAAAog/wNLuEdl1vVM/s1600-h/2003764764792733180_rs.jpg
كشف يك گور قديمي در شهر سوخته متعلق به يك زن و شوهر . اينان مدتي قبل از آتش سوزي و نابودي هميشگي شهر سوخته از دنيا رفته بودند. جالب است بدانيد هنوز دستبند و زيور آلات زن به همراه اسكلت مشخص بود و با نگاه اول مشخص مي شد كه كدام زن و كدام مرد هستند...سن تقريبي اين دو حدود 30 سال بوده و چنان عاشقانه در بغل و كنار يكديگر بخاك سپرده شدند كه گويي در آن دنيا نيز با يكديگر خواهند بود.
در كنار آنها مقداري غذا و لوازم مورد نياز در آن دنيا برايشان گذاشته شده ؟!!


http://1.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRyH8rkgY2I/AAAAAAAAAoY/VWjqeonYCso/s1600-h/mohr_02ôÃÂñ+óÃÂîêÃÂ.gif
يك نمونه مهر ، كشف شده در شهر سوخته .
اين مهرها كه جهت شناسايي افراد مهم ،يا حكومتي و يا براي شناخت تجار معروف در طول تاريخ استفاده مي شده است . تا كنون اين مهر ها بيشتر در حفاريهاي دوران هخامنشي كشف گرديده بود .
اين مهر ها براي فرمان هاي حكومتي و شناسايي مالاتجاره استفاده مي گرديده است.
نكته قابل توجه اينكه با كشف تعداد زيادي از اين مهر ها معلوم گرديد كه ساكنان شهر سوخته چنان پيشترفته بودند كه از تجارت و سلسله مراتب اجتماعي كاملا" برخوردار بودند و چنان طبقات اجتماعي جالب و پيشترفته اي داشتند كه افراد با توجه به موقعيتشان نسبت به يكديگر از برتري و شناسايي خاصي برخوردار بودند.


http://4.bp.blogspot.com/_i3myB63cYqs/SRyHgZIUY6I/AAAAAAAAAoQ/iEiadObSrZY/s1600-h/ôÃÂñ+óÃÂîêÃÂ+23.jpg
يك فقره شانه بسيار جالب كه در كوره به شكل ماهرانه اي ساخته شده است.
اين اثر نشانه اي از نوع تفكر و رفتار اجتماعي ساكنان ايران زمين در 4 هزار سال پيش مي باشد.
باستان شناسان از روي همين اثار مكشوفه با عمق و عادات و تمدن يك ملت پي مٽ8

فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه .
در مجلسی زنانه ، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت :

فرگون زیبا! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی ؟
بانوی اول ایران پاسخ داد : ایرانی خدمتکار نمی شناسم !
آن زن سماجت کرد و گفت : چطور ؟ اعتماد نمی کنید ؟!
فرگون زیبا گفت : من نیازی به کمک دیگران ندارم هم نژادانم را هم برتر از آن می دانم که آن ها را به خدمت بگیرم .

زنان رومی و چینی و یونانی را هم که می بینید پیشکش سرزمین های دیگرند به پادشاه ایران و

من تنها مواظب آنانم تا آسیب بیش تری به آن ها نرسد .
زن دیگری می پرسد : مگر پیش تر چه آسیبی دیده اند ؟
فرگون زیبا می گوید دوری ! دوری از شهر و دیارشان ! این بزرگ ترین آسیب است .
آن زن دست به گیسوی فرگون می کشد و می گوید حالا می فهمم برای چه همه تو را دوست دارند .
به گفته دانای ایرانی « ارد بزرگ » : نامداران ماندگار آنانی اند که سرشتی نیکو و دلی سرشار از مهر دارند


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com اکثر مردم جهان عروسک باربی را میشناسند .و به ندرت دختر کوچولویی پیدا میشود که سودای داشتن حداقل یک عروسک باربی را در ذهن نداشته باشد .

 

 

 

Barbie's Grand Daughter

واقعا دوست داشتنی و زیباست

TWO EYES R NOT ENOUGH 2 C ........
Sooooooo Cute...!!


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com
TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

 

 

http://nazinaz.persiangig.com/image/normal_75.jpg

زیباترین چیز درباره ی عشق،این است
که نه عقلی دارد و نه خردی
زیباترین چیز درباره ی عشق،این است
که روی آب راه می رود
و غرق نمی شود.
 

لعنت به من

لعنت به این آشوب و جنگ

این بحث های خالی از احساس و درک

لعنت به این احساسِ ....

من با توام

باور بکن

لعنت به این دیوار و فهم

لعنت به این قلب مریض

.

لعنت به هرکس مثل من

عاشق شود

هر روز و هر شب مثل من

با یاد تو

از عشق تو

هر چه غزل با عشق را

از بر شود

لعنت به هر کس مثل من

معشوق را با یاد خود

ویران و حیران می کند

.

لعنت به این باران و ابر

لعنت به چشمهای من

لعنت به این قلبی که باز

از عشق جاری میشود

عشقی « حرام »

در پیش چشم بسته ات

در عشق و یادت هم تطاول می کنی ؟

این بار هم

این راه را

در خلوت نمناک خود

در اشتباه

با سرعتی از جنس نور

تکرار و حاشا می کنی.

پندهای بیل گیتس

 

اصل اول ) در زندگی هیچ چیز عادلانه نیست و بهتر است با این حقیقت کنار بیایید.


اصل دوم) دنیا هیچ ارزشی برای عزت نفس شما قایل نیست .در این دنیا از شما انتظار می رود قبل از اینکه نسبت به خودتان احساس خوبی داشته باشید کار مثبتی انجام دهید.


اصل سوم) پس از فارغ التحصیل شدن از دبیرستان و استخدام شدن، کسی به شما حقوق فوق العاده زیادی پرداخت نخواهد کرد.به همین ترتیب قبل از آنکه بتوانید به مقام و موقعیت بالاتری برسید باید برای مقام و مزایایش زحمت بکشید.


اصل چهارم )اگر فکر می کنید آموزگارتان سخت گیر است در اشتباه هستید.پس از استخدام شدن متوجه خواهید شد که رییس شما سخت گیرتر از آموزگارتان است چون امنیت شغلی آموزگارتان را ندارد.


اصل پنجم ) آشپزی در رستورانها با غرور و شان شما تضاد ندارد.پدربزرگ های ما برای این کار اصطلاح دیگری داشتند از نظر آنها این کار یک فرصت بود .


اصل ششم ) اگر در کارتان موفق نیستید والدین خودتان را ملامت نکنید از نالیدن دست بکشید و از اشتباهات خود درس بگیرید.


اصل هفتم ) قبل از آنکه شما متولد بشوید والدین شما هم جوانان پر شوری بودند و شاید هرگز به قدری که اکنون به نظر شما می رسد ملال آور نبوده اند

 

باید فراموشت کنم

 

چندیست تمرین میکنم

من می توانم! می شود!

آرام تلقین میکنم.

حالم، نه،  اصلآ خوب نیست...

تا بعد بهتر می شود!!

فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ

 غمگین میکنم.

من می پذیرم رفته ای،

و بر نمی گردی همین!

خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.

کم کم ز یادم می روی،

این روزگار و رسم اوست!

این جمله را با تلخی اش

صد بار تضمین میکنم

خوش به حال آدم و فرشته اش  !  

 

 

 این قفسه سینه که می بینی یه حکمتی داره .
خدا وقتی آدمو آفرید سینه اش قفسه نداشت
یه پوست نازک بود رو دلش .
یه روز آدم عاشق دریا شد .
اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چیز با ارزشی که داره بده به دریا.
پوست سینه شو درید و قلبشو کند و انداخت تو دریا .
موجی اومد و نه دلی موند و نه آدمی
 .
 

 

خدا … دل آدمو از دریا گرفت و دوباره گذاشت تو سینش .
 

آدم دوباره آدم شد .

 

 

 

 

ولی امان از دست این آدم .
دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد .
دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد میون جنگل .
باز نه دلی موند و نه آدمی .
 

 

خدا دیگه کم کم داشت عصبانی میشد .
یه بار دیگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سینه اش .
ولی مگه این آدم , آدم می شد .

 
 

این بار سرشو که بالا کرد یه دل که داشت هیچی با صد دلی که نداشت عاشق آسمون شد .
همه اخم و تخم خدا یادش رفت و پوست سینه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد میون آسمون .
دل آدم مثه یه سیب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا .
 

نه دیگه … خدا گفت … این دل واسه آدم دیگه دل نمی شه .
آدم دراز به دراز چش به آسمون رو زمین افتاده بود.

 

 


 

خدا این بار که دل رو گذاشت سرجاش بس که از دست آدم ناراحت بود یه قفس کشید روش که دیگه آها ، دیگه … بسه .
 

آدم که به خودش اومد دید ای دل غافل … چقدر نفس کشیدن واسش سخت شده .
چقد اون پوست لطیف رو سینش سفت شده .
دست کشید به رو سینشو وقتی فهمید چی شده یه یه آهی کشید … یه آهی کشید همچین که از آهش رنگین کمون درست شد .
و این برای اولین بار بود که رنگین کمون قبل از بارون درست شد .


بعد هی آدم گریه کرد هی آسمون گریه کرد .
 

روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگین خسته و تنها روی زمین سفت خدا قدم می زد و اشک می ریخت .
آدم بیچاره دونه دونه اشکاشو که می ریخت رو زمین و شکل مروارید می شد برمی داشت و پرت می کرد طرف خدا تو آسمون .
تا شاید دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره .
اینطوری بود که آسمون پر از ستاره شد .

 
 

ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .
خلاصه یه شب آدم تصمیم خودشو گرفت .
یه چاقو برداشت و پوست سینشو پاره کرد .
دید خدا زیر پوستش چه میله های محکمی گذاشته … دلشو دید که اون زیر طفلکی مثه دل گنجشك می زد و تالاپ تولوپ می کرد .
انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست روی دلش بود و با همه زوری که داشت اونو کند .
آخ .. اونقد دردش اومد که دیگه هیچی نفهمید و پخش زمین شد .
.......


 

خدا ازون بالا همه چی رو نیگا می کرد . 
دلش واسه آدم سوخت .
استخونو برداشت و مالید به دریا و آسمون و جنگل .
یهو همون تیکه استخون روی هوا رقصید و رقصید .
چرخید و چرخید .
آسمون رعد زد و برق زد
دریا پر شد از موج و توفان و درختای جنگل شروع کردن به رقصیدن .
 

 

همون تیکه استخون یواش یواش شکل گرفتو شد و یه فرشته .
با چشای سیاه مثه شب آسمون
با موهای بلند مثه آبشار توی جنگل

اومد جلو و دست کشید روی چشای بسته آدم .
 

آدم که چشاشو باز کرد اولش هیچی نفهمید
هی چشاشو مالید و مالید و هی نیگا کرد .

 
فرشته رو که دید با همون یه دل که نه با صد تا دلی که نداشت عاشقش شد .
همون قد که عاشق آسمون و دریا و جنگل شده بود .
نه … خیلی بیشتر .
پاشد و فرشته رو نگاه کرد .
 

دستشو برد گذاشت روی دلش همونجا که استخونشو کنده بود .
خواس دلشو دربیاره و بده به فرشته .
ولی دل آدم که از بین اون میله ها در نمیومد .
باید دوسه تا دیگه ازونا رو هم میکند .

 
تا دستشو برد زیر استخون قفس سینش فرشته خرامون خرامون اومدجلو .

دستاشو باز کرد و آدمو بغل کرد .
سینشو چسبوند به سینه آدم .
 

 

خدا ازون بالا فقط نیگا می کرد با یه لبخند رو لبش .
 

آدم فرشته رو بغل کرد .
دل آدم یواش و یواش نصفه شد و آروم آروم خزید تو سینه فرشته خانوم .
فرشته سرشو آورد بالا و توی چشای آدم نیگا کرد .

 
آدم با چشاش می خندید .


فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست .
 

آدم یواشکی به آسمون نیگا کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسید .
اونجا بود که برای اولین بار دل آدم احساس آرامش کرد .
 

خدا پرده آسمونو کشید و آدمو با فرشتش تنها گذاش .

 
 

  

 

خوش به حال آدم و فرشتش

 

 

چه دیــر به دیــر به خواب زندگی ام می آیی !

 

 نمی دانی 

 

که من دلواپســی هایم را 

 

با رویـــــاهای تــــو رنگ می زنم ؟!

 

نمی دانی که اندوهـــــم 

 

با خیــال تـــو  می آمیــزد ...

 

تا غــزل غــزل ترانه شود ؟!

 

تو خـوب می دانی

  

خـوب من !

 

خوب می دانی ...

 

که در اندوه فاصــــله

 

 پنجــــره ی اتاقم باز نمی شــود

 

 حتی

 

تا هوای تازه بنوشـــــم ...!

 

 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com





TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com




TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com




TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com




TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups
 www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com




TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


 

 


 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com




TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


 



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups
 www.Hamtaraneh.com




TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

 

TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



 

TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com




TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com






 




TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

 

TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

 

 

TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com

ادامه مطلب را کلیک کنید

ادامه نوشته

ایران از بالا

مسجد شاه اصفهان


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


همدان
 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


باغ شازده - ماهان
 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


آبیاری با قنات - فارس
 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


تخت جمشید
 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


مقبره کورش
 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


جزیره هرمز
 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


 


ایران و تبلیغات دهه 50


 


TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com



TaranehhaGroups www.Hamtaraneh.com


حرفهای پنهان در لوگوهای معروف


amazon-l-narenji-ir.jpg

نارنجی : ‎شاید نشان سایت آمازون در نگاه اول هیچ مورد پنهانی در خود نداشته باشد، اما پشت ظاهر ساده این شرکت، رازی نهفته است. به فلشی که زیر کلمه amazon قرار دارد دقت کنید. این لبخند زیبا در حقیقت حرف a را به z وصل می کند تا با اعتماد به نفسی خاص به بیننده القا کند که هر چیزی در آمازون پیدا می شود.

Eighty20

eighty20-l-narenji-ir.jpg

Eighty20 موسسه ای در زمینه مشاوره های تجاری است. اکثر افراد با دیدن این لوگو شاید تصور کنند این لوگو هیچ پیامی را نمی رساند. اما تمام پیام در مربع های خاکستری و آبی ای است که نقش صفر و یک را بازی می کنند. پس اگر دوباره به این لوگو نگاه کنید، خواهید دید که ردیف اول 1010000 و ردیف دوم 0010100 را ساخته اند که اعداد ۸۰ و ۲۰ را به باینری نمایش می دهند.

 

FedEx

fedex-l-narenji-ir.jpg

لوگوی شرکت FedEx را شاید بتوان بهترین نمونه از نشان هایی با مضمون های پنهان برشمرد. اگر با دقت در این لوگو دقت کنید، متوجه نمادی که بین دو حرف E و x ساخته شده، خواهید شد. این فلش نشانگر سرعت و دقت است. مهمترین فاکتورهای شرکتی مانند FedEx.

 

Toblerone

toblerone-l-narenji-ir.jpg

همانطور که احتمالاً می دانید، توبلرون یک شرکت شکلات سازی در شهر برن واقع در سوئیس است. این شهر به «شهر خرس ها» نیز معروف است. بدین ترتیب طراحان نشان این شرکت حداکثر استفاده را از این شهرت کرده و اگر با دقت به کوهی که در نماد این شرکت است، نگاه کنید، خرسی در حالت ایستاده خواهید دید.

 

Sony Vaio

vaio-l-narenji-ir.jpg

وایو را که حتماً می شناسید. نامی تجاری که سونی بر لپ تاپ هایش نهاده است. فکر می کنید در لوگوی وایو پیامی نهان وجود دارد؟ اگر کمی هوشمند باشید، پاسختان «بله» است.  
دو حرف اول Vaio نمایانگر سیگنال های آنالوگ و دو حرف دوم آن که شبیه 0 و 1 هستند، سیگنال های دیجیتال را نشان می دهند.

 

Sun Microsystems

sunmicrosystems-l-narenji-ir.jpg

لوگوی شرکت Sun از شناخته شده ترین نشان های دنیای فناوری است. این نشان را از هر جهتی که بخوانید، Sun خوانده می شود. طراحی این نشان را پروفسور Vaughan Pratt از دانشگاه استنفورد انجام داده است.

 

GreenLabs

greenlabs-l-narenji-ir.jpg

این لوگو درختی معمولی را نشان می دهد که در نگاه اول زیاد هم جالب به نظر نمی رسد. اما اگر کمی دقت کنید، می توانید برگ های آن را شبیه یک مغز نیز تصور کنید. بدین ترتیب این لوگو استعداد، هوشمندی و قدرت مشورت و همفکری کارمندان شرکت را به خوبی القا می کند.

 

NBC

nbc-l-narenji-ir.jpg

شبکه National Broadcasting Company) NBC) یکی از بزرگترین شبکه های تلویزیونی در آمریکا است. با دقت در نشان رنگارنگ این شبکه احتمالاً طاووسی که در این نشان وجود دارد تشخیص می دهید. طاووسی با دم شش رنگ که نشان دهنده این است که این لوگو در شش زمان طراحی و تکمیل شده است. همچنین سر طاووس به سمت راست اشاره دارد که نمایانگر رو به جلو بودن آن است.

 

Formula 1

formula1-l-narenji-ir.jpg

با اولین نگاه به این لوگو شاید مورد خاصی توجه شما را جلب نکند. اما با کمی دقت متوجه وجود 1 بین حرف F و قسمت قرمز رنگ، می شوید. القای حس سرعت در این لوگو با دقت و ظرافتی خاص انجام شده است.




مجومه تصاویر زیبا

در ادامه مطلب

ادامه نوشته

این متن رو بخون تا دیگه تو عمرت سوسیس کالباس نخوری

این متن رو بخون تا دیگه تو عمرت سوسیس کالباس نخوری

danger.jpg

 

 

لطفا به دوستان و فامیل خود تذكر بدهید

جریان مشابهی قبلا‌ از دیگران شنیده بودم ولی باور كردنش كمی سخت بود تا اینكه این اتفاق برای یكی از آشنایانم كه خانمی است و 100%‌ بهش اطمینان دارم پیش آمد.چند روز قبل این خانم با شوهرش در منطقه چیذر تهران با ماشین حمل مواد(مثل ماشینهای مخصوص حمل مرغ و گوشت)تصادف میكنند.راننده ماشین بزرگ كه مقصر بوده به دوست ما میگوید یك میلیون تومان بشما میدهم ولی به پلیس اطلاع ندهید.اگر مبلغ خسارت كمتر از این شد بعد با من تماس بگیرید تا پس بگیرم و اگر هم بیشتر شد به شما پرداخت خواهم كرد.دوست من و شوهرش به موضوع مشكوك میشوند چون ظاهر راننده اینقدر ثروتمند بنظر نمیرسید كه یك میلیون تومان به آنها بدهد (خسارت ماشین هم خیلی كمتر از این بوده).زنگ میزنند پلیس راهنمایی رانندگی میاید و خلاصه مشكوك میشود از راننده میخواهند درب پشت را باز كند كه راننده میگوید شما مجوز بازرسی ماشین من را ندارید اینها هم زنگ میزنند پلیس 110 با مجور میاید.خلاصه ماشین را باز میكنند و با جسد پوست كنده حدود 1000 گربه بدبخت مواجه میشوند.دوست ما از حال میرود و راهی اورژانس بیمارستان میشود.مامور 110 هم با دیدن منظره لگد محكمی به راننده میزند و تا آنجاییكه دوست من و شوهرش میفهمند راننده اعتراف میكند كه گربه ها را برای تهیه همبرگر به محلی میبرند.بیخود نیست گربه های محله های مختلف ناغافل غیبشان میزند.

اداره استاندارد استان تهران اقدام به نمونه برداری 26 نمونه سوسیس و كالباس و همبرگر از
مراكز عرضه و فروشگاه ههای زنجیره ای نموده و این نمونه ها از نظر منشاء بافت گوشتی مورد آزمون قرار گرفت.

از بیست نمونه سوسیس و كالباس متأسفانه 18 مورد نامنطبق بوده اند و فقط سوسیس كوكتل 55 درصد كاله آمل و سوسیس آلمانی 40 درصد پاكدام پارس منطبق بوده است همچنین از شش مورد همبرگر فقط یك مورد مردود بود و مابقی منطبق بودند و لذا تولید هبرگر ظاهراً وضعیت مناسب تری دارند.

موارد مردودی نشان می دهد كه تولیدكنندگان از چربی صفاقی( چربی موجود در دستگاه گوارش و لابه لای روده ها ) غضروف شفاف مربوط به دستگاه تنفسی و ریه ، عروق ، رگ و اعصاب و بافت پیوندی ( پوست رگ و پی و چربی ضایعات گوشتی) یعنی بافت هایی خاص كه عضله نیستند و تولیدكنندگان طبق استاندارد ملی مجاز به استفاده از این بخش از لاشه دام درتولید فرآورده های گوشتی نیستند استفاده شده است.

لذا اداره كل استاندارد از این پس مقرر نموده به طور مداوم این آزمایش خاص را بروی كلیه فرآورده های گوشتی پخته و ناپخته انجام دهند تا طبق وظیفه قانونی خود سلامت و امنیت غذایی مردم در بحث فرآورده های گوشتی محافظت گردد.

اینم ادرسش:

http://www.qdiau.ir/users/hamids/blog/post/347/سوسیس+و+كالباس/

 

 

468735_danger_of_death_symbol.jpg

روسپی و راهب

روسپی و راهب

 

راهبی در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !

راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …؟!

 

زن به شدت از گفته های راهب شرمنده شد و از صمیم قلب به درگاه خدا دعا کرد و بخشش خواست  و همچنین از خدا خواست که راه تازه ای برای امرار معاش به او نشان بدهد.اما راه دیگری برای امرار معاش پیدا نكرد ...  

 

بعد از یک هفته گرسنگی , دوباره به روسپی گری پرداخت .اما هر بار که خود را به بیگانه ای تسلیم می کرد از درگاه خدا آمرزش می خواست ...  

 

راهب که از بی تفاوتی زن نسبت به اندرز او خشمگین شده بود فکر کرد : از حالا تا روز مرگ این گناهکار , می شمرم که چند مرد وارد آن خانه شده اند !!!   

 

و از آن روز کار دیگری نکرد جز این که زندگی آن روسپی را زیر نظر بگیرد , هر مردی که وارد خانه می شد , راهب ریگی بر ریگ های دیگر می گذاشت .مدتی گذشت ...

 

راهب دوباره روسپی را صدا زد و گفت : این کوه سنگ را می بینی ؟ هر کدام از این سنگها نماینده یکی از گناهان کبیره ای است که انجام داده ای , آن هم بعد از هشدار من . دوباره می گویم : مراقب اعمالت باش !

 

زن به لرزه افتاد , فهمید گناهانش چقدر انباشته شده است . به خانه برگشت , اشک پشیمانی ریخت و دعا کرد : پروردگارا, کی رحمت تو مرا از این زندگی مشقت بار آزاد می کند ؟

 

  خداوند دعایش را پذیرفت . همان روز , فرشته ی مرگ ظاهر شد و جان او را گرفت . فرشته به دستور خدا , از خیابان عبور کرد و جان راهب را هم گرفت و با خود برد ...

 

  روح روسپی , بی درنگ به بهشت رفت . اما شیاطین , روح راهب را به دوزخ بردند !

 

در راه , راهب دید که بر روسپی چه گذشته و شِکوه کرد : خدایا , این عدالت توست ؟ من که تمام زندگی ام را در فقر و اخلاص گذرانده ام , به دوزخ می روم و آن روسپی که فقط گناه کرده , به بهشت می رود ؟!

یکی از فرشته ها پاسخ داد :  تصمیمات خداوند همواره عادلانه است . تو فکر می کردی که عشق خدا فقط یعنی فضولی در رفتار دیگران . هنگامی که تو قلبت را سرشار از گناه فضولی می کردی , این زن روز وشب دعا می کرد . روح او , پس از گریستن , چنان سبک می شد که توانستیم او را تا بهشت بالا ببریم . اما آن ریگ ها چنان روح تو را سنگین کرده بودند که نتوانستیم تو را بالا ببریم !!!

 

 

 

از کتاب :  پدران . فرزندان . نوه ها "

 

اثر : پائولو کوئلیو