آزرمی دخت نوشت.....!
آدم از کجا میفهمد که دیگر معشوقش را نمیخواهد؟ آدم کی میفهمد که دیگر معشوقش را مثل همیشه دوست ندارد؟ ادم کی میفهمد که دیگر همان که بود نیست؟ آدم کی میفهمد که دیگر نمیتواند دوباره برود؟ از همهی راههای رفتهای میفهمد که دیگر نرفتهای میانشان نمانده است؟
از چه وقت دیگر بوسهها طعم نوازش ندارند؟ از چه وقت دیگر دنبال رد انگشتهایت روی لبهای معشوق نمیگردی؟ از چه وقت دیگر رد انگشتها را روی همه چیز دنبال نمیکنی؟ از چه وقت دیگر دستها و چشمها را نمیبینی و پاها را تماشا میکنی؟ راهها را؟ قدمها را؟
از چه وقت آدم از معشوقش خالی میشود؟
*
همه کاری شدنی است. آدمیزاد است دیگر...
شب نشده اصفهان و کلهی صبح همدان چشم باز کنی در حالیکه یک قطره بنزین توی باک نباشد و یادت بیاید کیف پولت را یک جایی جا گذاشتهای و فقط شکل جاماندهی کیفت به خاطرت باشد و نه جایش... خودش را هم در میان شلوغی پتو و سرما و تن گرمش که پیچیده شده است به همه چیز نیابی. هیچ خودپردازی هیچ کارتی را نپذیرد و پلیس هم کلهی صبح بند کند و تو خندهات بگیرد و امیرحسین غیرتی بشود و پلیس (واقعا پلیس بودند؟) گیج بشود که به چه میخندی. توضیح یک خنده سر یک صبح یخ زده در شهری که برای تو نه همدان که همیشه همان هگمتانه است، سخت است. به درجه داری که تمام قد ایستاده بود و منتظر توضیح بود گفتم شما سر صبح هم مزاحم مردم میشوید؟ جدی نمیتوانستم باشم. هیچ چیزی در مقابل شهری که چنان باری را روی دوشش کشیده و تاب آورده دیگر جدی نیست. لبخندم مهربان بود لابد که درجهدار گره باز کرد و دوباره پرسید با آقا چه نسبتی دارید؟ مجبور شدم پیاده بشوم. گفتم شما چه فکری میکنید؟ گفت اول بگو پیاده بشود. گفتم اگر پیاده بشود نسبتمان روشنتر است؟ نخندید. امیرحسین که پیاده شد سرخ شده بود. این بار درجهدار خندید. گفتم هر فکری مجازید بکنید. این آقا تمام نسبتهایی را که یک مرد میتواند با یک زن داشته باشد با من دارد. برادر هم نیست چون اگر اینطور فکر کنید مادرش شاکی میشود و شوهرم هم نیست چون اگر بخواهد در ذهن شما اینطور باشد من شاکی خواهم شد. پدرم هم نیست. اما اگر بخواهید با پدرم حرف بزنید باید زنگ بزنید به موبایلش که حالا خاموش است و حداقل باید تا نه صبح صبر کنید، چون صاحبش تا نه میخوابد. اما میتوانید با مادرم صحبت کنید. همیشه این وقت صبح بیدار است. نترسانیدش چون نمیداند همدانم. الان باید اصفهان باشم که نیستم. اما اگر به مادرم زنگ بزنید حتم داشته باشید دعوایتان میکند. اما پدرم دعوایتان نمیکند. محتاطتر است در اینجور مواقع.
درجهدار پوزخند زد.
گفت راهداری. نگفت راهداری همدان... راهداری؟ گردنه داری؟ گردنه گیری؟ آدم گیری؟
مادرم دعوایش کرد. دعوایش کرده بود که چرا سر صبح مزاحم آدمهایی میشوند که ضررشان به کسی نرسیده. حتما بعد هم پرسیده بود مگر شما دین و ایمان ندارید که این وقت صبح مردم را از خواب بیدار میکنید؟ شسته بودش لابد که زیر آفتاب یخ زدهی شهری که کوههایش همیشه آبیند یخ زد. دوباره پوزخند زد، اینبار تلخ. گفت اگر همهی مادرها اینطور باشند... بقیهی حرفش را نگفت... شاید میخواست بگوید اگر همهی مادرها اینطور باشند (بودند) همه دخترها جن.ده میشوند یا میشدند. شاید هم چیز مهربانانهتری در ذهنش بود.
چای و بنزین دادندمان، ما هم گز اصفهان ...
*
دوست داشتن اتفاق منحصر به فردی نیست. دوست داشتن اتفاق سادهای است. قابل تکرار است. دوست داشتن، دوست داشتن است. ساده است اما ظرفیت خودش را میخواهد. گاهی ظرفیت آدم تمام که میشود، میشود تمدیدش کرد. گاهی اما تمدید نمیشود. چند بار که تمدیدش کنی، انگار دیگر تمدید شدنی نیست. تمام میشود. میبینی ظرفیتت وا داده ؛ لابد از جایی سوراخ شده است.