من هزار سالهام
من هزار سالهام
از پس قرنها میآیم
افسانهی مرا در ،
قرارهای عشق بخوان
عاشقم ، اما
نه در زمین ، نه در آسمان
معشوقی نمی یابم
عشق ، خود معشوق من است
در گیر و دار عشق
گیر و دار معشوق پاره شد
یعنی افسانه شد
من هزار سالهام
هزارعشق دارم
هزارمعشوق دارم
دل سودائیم
هوای پرواز دارم
پرواز در برزخ رویاها
در بی نهایت آرزو
در انتهای خواستن
که خواستنی نیست
آرزوی من نخواستن است
پیوستن نیست
رها شدن است
مرگ نیست
ذوق مرگ شدن است
آرزوی من نخواستن است
با تشکر از شهبانو الهی
+ نوشته شده در ساعت توسط علی حامدی
|