دبیرستان جعفری
معلّمی از دبیرستان جعفری نقل كرد:«... شاگرد من پسر تاجر معتبری بود. از نظر
استعداد تحصیلی ضعیف بود. تابستان ها مجبور بود در كلاس ها
ی تجدیدی شركت كند. روزی
در داخل كلاس با او به شور و مشورت پرداختم. به او گفتم: «... هر انسانی با استعداد
خاصّی آفریده می شود. به نظر من استعداد شما در زمینه ی تجارت است. این موضوع
را با پدرتان در میان بگذارید. بگویید معلّم من توصیه كرد؛ اگر اجازه دهید به جای
اجبار به تحصیل و دچار رنج و ملال شدن، به حجره ی شما بیایم و به تدریج استعداد
ذاتّی خود را پرورده سازم. »
روز بعد، شاگرد من كمی گرفته بود. وقتی نتیجه ی شور و مشورت با پدر را از او
سؤال كردم. ابتدا از پاسخ دادن خودداری كرد؛ ولی در اثر اصرار من چنین گفت: «...
پدرم با تندی و تیزی پاسخ داد. گفت: ... فضولی موقوف، برو درست را بخوان. به معلّم
ات بگو : .. در امور داخلی خانواده ها دخالت نكند و به تدریس خود اشتغال داشته
باشد.»
ده سال از این ماجرا گذشت. به خاطر ندارم كه آیا این شاگرد موفّق به گرفتن
دیپلم شد یا نه. روزی در چهار راه حسن آباد منتظر وسیله ی نقلیه بودم. اتومبیلی از
مقابلم رد شد. سپس به عقب برگشت، در برابرم ایستاد. راننده در اتومبیل را باز كرد،
من را به سوار شدن دعوت نمود. او را نشناختم. وقتی نام و فامیل او را پرسیدم،
معلوم شد كه پسر همان تاجر معروف است. پس از احوال پرسی گفت: «... استاد!... احترام
و تكریم شما بر همه ی ما واجب است، ولی من می خواهم دست شما را ببوسم. من سرانجام
به حجره ی پدر رفتم. طبق استعداد پدری به كسب و تجارت پرداختم. امّا اقرار می كنم
كه ده سال عقب هستم. اگر پدرم سخن شما را پذیرفته بود، من ده سال عقب نمی ماندم و
عمرم را با چیزی كه مطابق استعدادم نبود ضایع و باطل نمی كردم.» (1)
1. مجله پیوند / بهمن 81 / شماره 280 / ص 19 الی