خاطره
در جبهه؛خمپاره ی دشمن كنارم افتاد، منفجر شد. تركشهاي
آن به پيكرم نشست. صورتم پاره پاره شد. بيهوش شدم. وقتي به هوش آمدم ؛ روي
تخت بيمارستان بودم. دكترها پس از مدّتي معالجه در مورد جراحي پلاستيك
صورتم گفتند:«... بايد به خارج اعزام شوی!.»
براي معالجه به خارج از كشور اعزام شدم. تعجّب دكترها اين بود؛همه ی صورت آسيب ديده بودبه جز دو چشم من!... آنها علّت را نميدانستند.ولي من به خوبي ميدانستم چرا؟!... پدرمن نابينا بودا... سال ها عصاكش پدر بودم. پدر برای من دعا كرد: «...پسرم!... اميدوارم نابينا نشوي.» 1
1.محمّدي اشتهاردي، داستانها و پندها، ج8، ص1
+ نوشته شده در ساعت توسط علی حامدی
|