بله دیگه اینجوریاست ...

 

نویسنده: آرزو مودی       مشهد

 

استاد باستانی پاریزی توی یکی از کتابها و مقالاتشان به موردی اشاره کرده بودند که خیلی پیش من آن را خوانده‌ام و دقیق یادم نیست که حرف استاد نقل قول بود یا گفته خودشان هر چند فکر می‌کنم نقل قول از کسی بود ولی کل قضیه این بود که استاد هنگام عبور از کنار قبرستانی به کسی می‌گویند یا کسی به ایشان می‌گوید بدان و آگاه باش که بیشتر این آدمها که زیر خاک رفته‌اند را نوکرها و غلامان دست به سینه‌شان به زیر خاک فرستاده‌اند. شما نقل قول بد مرا ببخشید. آن وقتها که من کتابهای استاد را می‌خواندم 14 یا 15 سال بیشتر نداشتم. کتاب ها را می‌خواندم و می‌گذشتم؛ اما نمی‌دانم چه شده که هر چه که خوانده‌ام و از یاد برده‌ام مصداقهایش را حالا بعد سالها در همین جامعه که زندگی می‌کنم و قبل آن هم زندگی می‌کردم! می‌یابم و به جای آنکه هر اتفاق روزگار برای من به مصداق درسی و برگی باشد به عکس هر درسی و اتفاقی برای من مصداق جمله‌ای است که روزی خوانده‌ام و از خاطر برده‌ام .

من اصلاً این را می‌خواستم بگویم که تازگی‌ها هر وقت که روزنامه خراسان را ورق می‌زنم و حتماً به صفحه آخرش هم می‌رسم که زود هم می‌رسم بس که این روزنامه بی محتوا وسوخته شده است , همان جمله استاد باستانی ذهنم را قلقلک می‌دهد؛ البته نه خود همان جمله که نسخه پدربزرگی اش ... آخر می‌دانید صفحه یکی مانده به آخر روزنامه خراسان بخش آگهی‌های ترحیم است و عکس مرده‌ها و عزیزان از دست رفته آدمهای داغ دیده را چاپ می‌کنند که یا به مراسم تشییع جنازه و مرده خوری و هفت و چهلم و سال دعوت کرده‌اند و یا اینکه یادآوری خاطره عزیزی است که عادت هر ساله بعضی پولدارهاست که هم پزش را می‌دهند و هم جیب روزنامه خراسان را پر می‌کنند. آخر وقتی برای هر خط آگهی باید 30 – 40 هزار تومان در روز بپردازی، کجا پول من مستصعف به این قروپزها می‌رسد، هر چه هست برای همان پولدارهاست و نه کس دیگری ...  یاد" گل آقا "به خیر، یک لحظه فکر کردم الان مثلاً دردهه 70 شمسی زندگی می‌کنیم، یادم رفته بود که حالا هم سرمایه‌دار شده‌اند و دیگر مستضعف نداریم که وارث زمین باشند !

خلاصه اینکه هر وقت صفحه آخر روزنامه عکس مرده‌ها را می‌بینم و بنا به یک عادت قدیمی حتماً هم باید این صفحه را ببینم، مبادا این دفعه قرعه به نام یکی از آشناهای خودمان افتاده باشد و الخ ...، جمله پدربزرگ مرحومم در ذهنم تکرار می‌شود که یکبار وقتی همین روزنامه را دست گرفته بودند، وقتی به همین صفحه آخر رسیدند، همانطور که سرشان پشت برگ کاغذهای بزرگ روزنامه پنهان بود، سری تکان دادند و گفتند حیف اینهمه جوان ... همه را زنهایشان – شوهرهایشان – به سینه قبرستان فرستاده‌اند .

شوهرها را من اضافه می‌کنم وگرنه پدربزرگ مرحومم آن را به کار نبردند. البته این هم به این معنا نیست که من زیادی بدخواه شوهرهای مردم هستم و با آقایان پدرکشتگی دارم نه ... دلیلش تنها این است که آن وقت جمله پدربزرگ به اندازه همان زنهایشان صدق می‌کرد و الان گستردگی مساله صد چندان شده و کار به جاهای باریک هم کشیده و ما بی خبریم و اگر هم خبرداریم خودمان را به بی خبری زده‌ایم .

اصلا می‌دانید درد من کجاست ؟

این روزنامه خراسان در خانه ما حکم نفرین خدایان را به خود گرفته است. من نمی‌دانم طبق کدام حکم لغوناشدنی هر روز صبح همراه با پاکت شیر یا احیاناً پاکتهای شیر یک روزنامه خراسان هم وارد آشپزخانه می‌شود. کل صفحات این روزنامه را از سر تا ته که ورق بزنید دریغ از دو مطلب خواندنی ... آن قبلاًها که بچه مدرسه‌ای بودیم و مدرسه می‌رفتیم و مخصوصاً سال‌های آخر دبیرستان رنگ به رنگ روزنامه بود که به این خانه می‌آمد. هم سن و سالهای من می‌دانند منظورم به کدام سالهاست؛ البته ما از همان اولش هم کتابخوان و روزنامه خوان بودیم ولی بالا و پایین داشت و چند وقتی هم شده که کلاً روزنامه خواندن را ترک کرده‌ایم که دیگر روزنامه‌ای که قابل خواندن باشد، پیدا نمی‌کنیم؛ یعنی می‌خواهم بگویم در مملکت آنهایی که نسیم شمال چاپ می‌کردند دیگر روزنامه‌ای که واقعی باشد و رسالتش را درست انجام بدهد چاپ نمی‌شود که بخواهیم پول بدهیم و بخریم و بیاوریم خانه و تازه بخوانیمش ... مگر همین روزنامه خراسان ... آخرین بار هم که به مادرم اعتراض کردم که عزیز دل من اینها را می خری که چه ؟ ... صدای پدرم از توی هال بلند شد که برای خبر شدن از مرده‌ها که خوب است آن هم با اینهمه پیر که ما توی فامیل داریم.

پدرم راست می‌گفت ... یعنی تا چند سال پیش این حرف پدرم مصداق داشت. یک عالمه زن و مرد پیر در همین فامیل خودمان داشتیم که هر چند وقت یکبار به دیار باقی می‌شتافتند. سیستم اطلاع رسانی هم آن وقتها تلفن به تلفن بود. وقتی کسی فوت می‌کرد، همه – که اصولاً جوانهایی در سن و سال آن وقت پدر من بودند - همدیگر را با تلفن زدن خبر می‌کردند و قرار مراسم تشییع جنازه و مکان و زمانش را به اطلاع بقیه می‌رساندند؛ اما می‌توانم بگویم این دیگر شرح حال امروز ما نیست؛ چون همه آن عزیزان امروز فوت کرده‌اند و کمتر سالمندی در فامیل زنده باقی مانده است، از جمله پدربزرگ مرحومم که آن جمله معروف را گفتند و آن شب تا مدتها سر همین جمله بحث بود که زور زنها در قبرستان فرستادن مردانشان بیشتر است یا زور مردها ... و خوب می‌دانید که به نتیجه هم نرسیدیم .

اما امروز که تنها چند سالی با آن روز که من حرفش را زدم , فاصله دارد دیگر از آن زنده‌های اطلاع رسان هم خبری نیست. پیرها که رفته‌اند هیچ جوانها هم دانه به دانه می‌روند و چنان ناگهانی که باورش حتی از خود مرگ هم سخت‌تر است. حتی می‌توانم بگویم پیرها جایشان را به جوانها داده‌اند و از احوال و مرگ و زندگی‌شان هم باید از طریق همین روزنامه خراسان آگاه شد. پیرها جایشان را به جوانها داده اند؛ البته نه در عرصه زندگی که در عرصه مردن ...