رد پا

یك شب مردی خوابی دید.

او در رویا دید كه در كنار ساحل رودخانه با خدا قدم می زند.

در سرتاسر آسمان صحنه هایی از زندگی اش نمایان می شد

و او در هر صحنه دو جفت جای پا روی ماسه ها می دید.

یكی متعلق به او و دیگری متعلق به خدا...

هنگامی كه آخرین صحنه زندگی اش در پشت سر او روشن شد، به ردپای روی ماسه ها نگاه كرد.

او متوجه شد كه بسیاری از مواقع در مسیر زندگی اش تنها یك جفت ردپا وجود دارد

و همچنین می دید كه این اتفاق در بدترین و غمگین ترین لحظات زندگی اش رخ داده است.

این موضوع او را بسیار رنجاند، پس در این باره از خداوند پرسید:

خدایا! می گفتی از آن هنگام كه تصمیم بگیرم از تو متابعت كنم، در تمام طول راه با من خواهی بود. اما من دیدم كه درطی رنج آورترین لحظات زندگی ام، تنها یك جفت ردپا روی ماسه ها بود. من نمی فهمم چرا آن هنگام كه بیشترین نیاز را به تو داشتم مرا ترك كرده ای؟ خداوند پاسخ داد:

پسرم، فرزند عزیزم، من تو را دوست دارم و هیچگاه ترا ترك نكرده ام.

در تمام لحظات امتحان و رنج تو،

 این یك جفت جای پا كه روی ماسه ها می دیدی،

ردپای من بود، زمانی كه تو را در آغوش خود حمل می كردم....

 

نویسنده ناشناس