تو
هيچکس نيست که با من باشد
و تو از راه نمي آيي باز
کوچه ها خاموشند
کوچه ها یی که تو هر روز از آن مي گذشتي آرام
و به من با لبخند وعده صبح دگر مي دادی
کوچه ها دلگيرند
بوی عطر تن تو نيست که پيچد در راه
گرمي خنده تو نيست که ريزد بر دل
و تو از راه نمي آيي باز
بي تو در من رنجي است
مثل گم گشتن چيزی در وهم
بي تو در من درديست
که مرا مي کاهد
و کسي نيست که با من باشد
کوچه ها دلگيرند
کوچه هايي که تو را هر بار
در خاطر من مي آرند
و تو از راه نمي آيي باز
بي تو رنجي است از آن کوچه گذشتن...
و تو از راه نمي آيي باز
کوچه ها خاموشند
کوچه ها یی که تو هر روز از آن مي گذشتي آرام
و به من با لبخند وعده صبح دگر مي دادی
کوچه ها دلگيرند
بوی عطر تن تو نيست که پيچد در راه
گرمي خنده تو نيست که ريزد بر دل
و تو از راه نمي آيي باز
بي تو در من رنجي است
مثل گم گشتن چيزی در وهم
بي تو در من درديست
که مرا مي کاهد
و کسي نيست که با من باشد
کوچه ها دلگيرند
کوچه هايي که تو را هر بار
در خاطر من مي آرند
و تو از راه نمي آيي باز
بي تو رنجي است از آن کوچه گذشتن...
ممنون از خانم طیبه
+ نوشته شده در ساعت توسط علی حامدی
|