ترجمه کوتاه سرودههایی از نزار قبانی شاعر سوری
سرودههایی از شاعران معاصر عرب
ترجمه کوتاه سرودههایی از نزار قبانی شاعر سوری
1
سؤال
لا تَسأَلینی : کیف حالِی؟
إذا کنتِ تُحِبّینَنی حَقّاً...
إسأَلی:
کیفَ حالُ أَصابِعی؟
پرسش
از من
مپرس
که چگونهام؟
گرت به راستی که دوست میداریم...
بپرس:
انگشتانم چگونهاند؟
2
رائِحه
الشَّجرهُ تَفقِدُ أوراقِها
و الََّفَهُ تَفقِدَ أستِدارَتها
و الأنُوثَهُ تَفقِدُ أُنوثَتَها...
إلّا رائِحَتَکِ
فَهی تَرفُضُ أن تَمُرَّ
مِن ثُقُوبِ الذّاکِرَه ...
بوی خوش
درخت گم میکند برگهایش را
و لب
گردیاش را
و زن
زنانهگیاش را
جز بوی تو که نمیخواهد
از روزنهی حافظهام بگذرد.
3
الیل
لم یَبقَ فی الشّارِعِ الَّیل
مَکانٌ أَتَجَوَّلُ فیه...
أَخَذَت عَیناکِ
کُلَّ مِساحَهِ الَّیل...
شب
در خیابانهای شب
دیگر
جایی برای قدمهایم نمانده است
زیرا که چشمانات
گسترهی شب را ربوده است.
4
لا أری أحَدَاً سِواکِ
أنا لا أُفَکِّرُ...
أن أُقاوِمَ ، أَو أَثُورَ علی هَواکِ...
فَأَنا و کُلُّ قَصائِدِی...
مِن بعضِ ماصَنَعَت یَداکِ...
إنَّ الغرابَهَ کُلَّها...
أَنّی مُحاطٌ بالنِّساءِ...
وَ لا أَری أَحَداً سِواکِ...
جز تو کسی نمیبینم
در اندیشهی آن نیستم
که برابر عشق تو قیام کنم
یا که مقاومت...
زیرا من و تمامی شعرهایم
ساختهی دستان تواند...
لیک همه حیرتم از آن است
که دور و برم را زنانی گرفتهاند
و جز تو کسی نمیبینم...
5
برید
منّی
رسالَهُ حُبّ
و منکِ رِسالَهُ حُبّ
و یَتَشَکَّلُ الرَّبیع...
چاپار
بهار
از نامه های عاشقانه ی من و
تو
شکل میگیرد.
6
نبیذ
مَن مِنکما یَشربُ الأَخر؟
أ أنتِ التی تشربین النبیذ؟
أم هو الذی یشربُکِ ؟؟
شراب
چه کسی از شما
دیگری را مینوشد؟
آیا توکه شراب را مینوشی؟
یا او که تو را مینوشد؟؟
7
بدون تنقیط
« أُحبُّکِ »
و لا اضعُ نقطهً فی آخرِ السطرِ
بی نقطه
«دوستت دارم»
و پایان سطر نقطهای نمیگذارم
8
عطر
عطر المراه
فضیحهٌ علنیه
لاتهتمُّ بتکذیبها...
بوی خوش
بوی خوش زن
رسوایی آشکاری است
که نمیتواند تکذیبش کند.
9
طبیعهُ الرجل
یحتاج الرَّجُلُ الی دقیقهٍ واحده
لیعشقَ امرأه...
و یحتاجُ الی عُصورٍ لنسیانها...
خوی مرد
مرد یک دقیقه نیاز دارد
که عاشق زنی شود...
و روزگاران بسیار
که فراموشش کند...
10
فولکلور
أسمعُ بخشوعٍ
موسیقی برامز،
و بیتهوفن،
و شوبان،
و رحمانینوف.
و لکنَّ البَدویَّ فی داخلی
یَظلُّ یَشتاقُ الی صوت الربابَه...
فولکلور
موسیقی برمز،
و بتهوون،
و شوپن،
و رحمانوف را
با فروتنی گوش میدهم
لیک خوی صحرایی درونم
مرا شیفتهی نوای کمانچه میکند
ترجمه کوتاه سرودههای احمد مطر شاعر عراق
1
الصدی
صَرَختُ: لا
من شِدَّةِ الأَلَم
لکن صدی صوتي
خافَ منَ الموتِ
فارتدَّ لي : نَعَم!
پژواک
از شدت درد
فرياد زدم: نه
ليک پژواک صدايم
از مرگ ترسيد
پس به سويم برگشت: آری!
2
مسألة مَبدأ
قالَ لزوجهِ : أُسکُتي .
و قالَ لإبنهِ : انکِتِم .
صَوتُکُما يَجعَلُني مُشَّشَ التفکير
لا تنبِسَا بکلمةٍ
أُريد أن أکتُبَ عن
حُرّيَّةِ التعبير!
مطلبی اساسی
همسرش را گفت: ساکت باش
و به فرزندش گفت: خفه شو
صدايتان پريشان میکند انديشهام را
يک کلمه هم به زبان نياوريد
میخواهم در بارهی آزادی بيان بنويسم!
3
سِر المهنَة
إثنانٍ في أوطانِنا
يَرتَعِدان خِيفةً
مِن يَقظةِ النائِم:
الصُّ ... و الحاکِم!
راز پيشه
در سرزمينمان دو تن
از ترس بيدار شدن خفته
میلرزند:
دزد... و حاکم!
4
شيخوخةُ البکاء
ـ أنتَ تَبکي!
ـ أنا لا أبکي
فَقَد جَفّت دُموعي
في لَهيبِ التّجربة.
ـ هذه ليست دِموعي
... بل دِمائي الشّائِبة!
گريهی پيرانه سری
ـ تو میگريی!
ـ من نمیگريم
زيرا اشکهايم
در آتش تجربه خشکيد
و اين چکيدنها
اشکهای من نيست
بلکه خون پيرانه سريست!
5
خطاب تاريخي
رَأَيتُ جُرذاً
يخطُبُ اليومَ عن النّظافَه
وَ يُنذِرُ الأوساخَ بالعِقاب
وَ حَولَهُ
... يُصَفِّقُ الذُّباب!
نطقی تاريخی
امروز
موشی صحرايی دیدم
که از نظافت میگفت
و کثافتها را تهديد به مجازات میکرد
و دور و برش مگسها
کف میزدند!
6
الحاح
ـ ما تهمتي؟
ـ تهمتک العروبة
ـ قُلتُ لَکم ما تهمتي؟
ـ قُلنا لَک العروبة.
ـ يا ناس قولوا غيرها.
أسألَکم عن تهمتي...
ليس عن العقوبة!
التماس
ـ جرمم چيست؟
ـ جرمت اين است که عربی.
ـ به شما گفتم جرمم چيست
ـ به تو گفتيم که عربی.
ـ ای مردم چيزی جز اين بگو