س. محمود حسینی زاد

داستان: پَرسه با چشم‌های نمناک


فقط برای این لحظه است که صبح زود، آفتاب نزده در زمستان و آفتاب پهن نشده در تابستان، بیدار می‌شود و بلند. کش و قوسی می‌رود که مثلأ ورزش کرده. می‌رود زیر آب سردِ سرد دوش و نفسش می‌گیرد، اول؛ بعد نفسی عمیق می‌کشد، چندبار. از حمام بیرون می‌آید و چند دقیقه‌ای راه می‌رود تا رطوبت پوست خشک شود. لباس می‌پوشد. با زن که بیدار شده و چای گذاشته، صبحانه می‌خورد و گاهی با یکی از بچه‌ها، که بیدار شده چون کلاس فوق‌العاده دارد در مدرسه یا دانشگاه؛  خداحافظی می‌کند و جلوی در، یک بار دیگر کیفش را وارسی که چیزی یادش نرفته باشد، اتومبیل را از پارکینگ بیرون می‌آورد و چراغ‌های پارکینگ را خاموش می‌کند و راه می‌افتد، اخبار رادیو را یکربع به یکربع گوش می‌دهد. همراه ترانه‌ها و آهنگ‌هائی که می‌شناسد زمزمه می‌کند، سر چهار راه به آن تاکسی که بی‌خیال جلویش می‌پیچد فحشی می‌دهد و از آن یکی که شعور ترمز کردن دارد،  تشکر می‌کند. به پلیس جوان لبخندی می‌زند و یادش می‌آید که موبایلش را روشن نکرده و روشن می‌کند و اگر پیام کوتاهی آمده باشد، آن را پشت چراغ قرمزی می‌خواند و به جوکی که دوستی فرستاده لبخندی می‌زند. در پارکینگ اداره، زمستان‌ها دنبال جای آفتابگیر می‌گردد و تابستان‌ها، سایه. سلام‌ها را و خسته نباشید‌های اول صبح را تحمل می‌کند و جواب می‌دهد. بوی شب‌ماندگیِ پراکنده  در راهروها را فرو می‌دهد، وارد اتاق می‌شود، سلام و علیکی و احوال‌پرسی می‌کند، کامپیوتر را روشن می‌کند میزش را دستی می‌کشد و، پرونده‌ها را و پوشه‌ها را از این ور به آن ور می‌گذارد و از آن ور به این ور، چای می‌نوشد و اگر حوصله داشته باشد، قهوه. یکی، دو روزنامه را ورقی می‌زند، سری به تأسف یا حیرت تکان می‌دهد و نمی‌دهد، وارد بحث با همکاران می‌شود و نمی‌شود، ‌تلفن می‌زند،  به تعریف‌های همکاران از اتفاقات شب قبل و از جریان‌ها و ماجراهای همکاران دیگر گوش می‌کند و گاه دم به دمشان می‌دهد، به صحبت‌های آرام و خنده‌های ریز ریز همکار جوان در گوشی تلفن گوش نمی‌دهد، تذکرهای رئیس را و «ملاحظه می‌فرمائید»‌ها را  می‌شنود،  در جلسه‌ای شرکت می‌کند و حرف‌های هزار بار زده و شنیده را گوش می‌کند و می‌زند، شیرینی تولد‌ها و عروسی‌ها و خانه خریدن‌ها را می‌خورد، تلفنی به منزل می‌زند و به یکی دو آشنا؛ روزهائی که نهار  مرغ می‌دهند یا کباب کوبیده، از حدود ساعت 11گوش به شادی همکاران دارد؛ از دو، سه پروژه و برنامه بازدید  می‌کند، گزارش می‌نویسد، طرف‌های بعد از ظهر برگ تقویم را ورق می‌زند و برگ فردا را روی میز می‌گذارد، طرف‌های عصر خداحافظی‌ها وشوخی‌ها را تحمل می‌کند، در پارکینگ از بی‌شعوری کسی که اتومبیلش را طوری پارک کرده که او نمی‌تواند بیرون بیاید حرص می‌خورد، جلوی در پارکینگ یکی، دو تا از دوستان را سوار می‌کند و گوش می‌دهد به مرورِ همراه با شاخ و برگی که آنها از کارها و اتفاقات روز می‌کنند، به متلک‌ها و خنده‌هایشان و غیبت‌هایشان گوش می‌دهد و نمی‌دهد،  سر راه پیاده‌شان می‌کند، جایی و زمانی تلفنش زنگ می‌زند و زنش سفارش‌هائی می‌دهد و او  خرید‌ها را انجام می‌دهد، سر راه به کتاب‌فروشی می‌رود و کتاب‌های کنکور دخترش را می‌خرد، در پارکینگِ منزل، دستی به شیشه‌های اتومبیل می‌کشد، در خانه سراغ بچه‌ها را می‌گیرد، سوئیچ به پسر بزرگتر می‌دهد و پول به کوچکتر، به حیاط می‌رود و باغچه‌ها را – تابستان‌ها - آب می‌دهد و – زمستان‌ها-  تمیز می‌کند، برای شام منتظر این پسر یا آن پسر می‌ماند، اگر میهمان داشته باشند کمکی به زن می‌کند و اگر دعوت باشند، لباس می‌پوشد و می‌روند، در خانه سر میهمان‌ها را گرم می‌کند و در میهمانی‌ها خوش زبانی؛ خمیازه می‌کشد، دست‌ها را به هم می‌مالد، اگر خانه باشند اخبار تلویزیون را نگاه می‌کند و به کلنجار رفتن بچه‌ها سر دیدن این برنامه یا آن گوش می‌دهد، واسطه می‌شود، به اینترنت سری می‌زند، نامه‌ای جواب  می‌دهد، به سایت‌های سیاسی یا سکسی سرکی می‌کشد، کنار پنجره می‌ایستد و به شب، به باران، به برف، به باد، به گرما، به گربه‌ها نگاه می‌کند، ریش می‌تراشد تا فردا وقت کم نیاورد، دندان مسواک می‌کند و صورت می‌شوید و کرم به پوست می‌ما لد و نمی‌داند با چروک‌های زیر چشم و عمیق‌تر شدن چین‌های کنار بینی چه کند، سری به بچه‌ها می‌زند، چیزی می‌پرسد و جواب‌های سر بالا می‌گیرد، به اتاق خواب می‌رود و لباس برای فردا جور می‌کند؛ اگر دیر نشده باشد، چند صفحه‌ای کتاب می‌خواند و اگر زنش خواب نباشد، چند کلامی با هم حرف می‌زنند و بعد چراغ را خاموش می‌کند. بالش زیر سر را مرتب می‌کند، لحاف را اول تا گردن بالا می‌کشد، این‌ور آن‌ور می‌شود تا احساس کند در رختخواب جا افتاده است، مدتی به سقف نگاه می‌کند و به سایه‌هائی که باریکه نورِ راهرو از لای در، و نورِ کمرنگ از کوچه، روی سقف و بر دیوار‌ها انداخته‌اند.

سایه‌هاکه کم کم شکل می‌گیرند، این لحظه می‌رسد که لحاف را روی سر بکشد و نفسِ آرام، و آنگاه پَرسه‌ای بزند در دنیای خودش، گاه با نمِ‌ اشکی در چشم‌ها .


http://www.jenopari.com/sresults.aspx?categ=2