علیرضا بهنام

داستان: اتاق سیاه


داشتیم تخمه می‌شکستیم که بصیر آمد توی اتاق سیاه. تخمه‌شکستن یک عادت بود. ما هم عادت کرده بودیم به خودمان بگوییم ما. پس وقتی بصیر آمد توی اتاق تخمه‌شکستن معنایش عوض شد. ما هم همین‌طور. حالا ما تبدیل شده بودیم به آنها و اتاق سیاه شده بود جایی که آنها تویش نشسته‌اند و دارند تخمه می‌شکنند. درست‌تر این است که بگوییم داشتند تخمه می‌شکستند چون که با ورود بصیر از تخمه‌شکستن ما تنها بویی چسبناک توی فضا باقی مانده بود که همراه با پوست تخمه‌های توی پلاستیک وسط اتاق بخشی از تعریف اتاق سیاه می‌شد توی ذهن بصیر.

با این تعریف جدید اتاق سیاه یک اتاق بود مثل اسمش سیاه. اتاق نور نداشت تنها منبع نوری که باعث می‌شد بصیر بتواند آنها را ببیند چراغ کوچکی بود به رنگ قرمز که روی صورت‌های آنها نور می‌تاباند.

بصیر هم کسی بود که آمده بود توی اتاق سیاه. آن‌هم درست وسط تخمه‌شکستن آنها و همین باعث شده بود بصیر چیزی به تعریف اتاق سیاه اضافه کند.

احتمال اول:

بصیر نام خودش را از دست می‌دهد می‌آید می‌نشیند کنار ما . بوی چسبناک اتاق از حفره‌های بینی‌اش کم کم نفوذ می‌کند به عصب‌های خاکستری، می‌رود می‌نشیند روی سلول‌های مغزش و دستش بی‌اراده می‌رود طرف پلاستیک تخمه‌ها. حالا دوباره این‌جا همه چیز برگشته است سر جای خودش. ما دوباره ما هستیم.

احتمال دوم:

بوی چسبناک اتاق بصیر را پس می‌زند. یادش نمی‌آید چرا درِ این اتاق را باز کرده. تلو‌خوران پس می‌رود و در را پشت سرش می‌بندد. ما دوباره ما هستیم. اگر چه چیزی از تعریف ما و اتاق سیاه سوار بر بوی چسبناک می‌رود توی خاطره‌ی بصیر و از ما جدا می‌شود. حالا اتاق سیاه تعریف دیگری هم دارد. توی ذهن بصیر.

احتمال سوم:

این صحنه می‌شود یک تعریف جدید. برای بصیر، برای اتاق، برای ما، برای آنها.