دونژوان
توی دانشکده به او میگفتند دونژوان. موهای فرقسرش کمی ریخته و پیشانیاش بلند شده بود. درعوض چشمهای عسلی وحشی و نگاه تیز و خیرهای داشت که دخترها عاشقاش بودند. یکی از کمحرفترین آدمهایی بود که تا آن روز دیده بودیم. اهل لافزدن از هنرهایش نبود. خودمان همه چیز را میدیدیم. دانشجویهای فنی مهندسی یک بار او را دیده بودند که ساعت یازده شب با دختر سرهنگ بالازاده، لای درختان نارنج باغ پشت خوابگاه قدم میزده است. دختر هشتاد کیلویی فرمانده ژاندارمی که بسیاری از دانشجویان گستاخ و حتا چند تا از اساتید دانشکدهی معماری به خاطر نگاههای بیشرمانهشان از او سیلی خورده بودند. دونژوان قهرمان نرم کردن سنگترین دلها بود. حتا پیردختران دانشگاه ملی او را با همهی بی وفاییهایش به عشاق محجوب و خجالتی ترجیح میدادند. برای همین وقتی شنیدم دونژوان با یک دختر لاغر و رنگ پریدهی ترم اولی ازدواج کرده، مثل آن بود که ببینیم راکفلر با کاسهای برنجی توی کوچههای نازیآباد دوره افتاده و گدایی میکند. هر چند شاید چیزی که او در خشتخام میدید ما در آینه هم نمیدیدیم. بعدها فهمیدیم کلا شگفتیمان بیخود بوده، دونژوان همچنان همان سلطانقلبها بود و گهگاه خبر آخرین شاهکارهای او دهان به دهان میچرخید. مثل عشق خانم دکترفرخلقا که در پنجاه سالگی یک ملکهیزیبایی بالقوه بود و میگفتند حتا یکبار میخواسته مطب دندانپزشکیاش را به نام دونژوان بکند اما سرانجام از دختر بیست و سه سالهی خود، که هم زمان عاشق چشمهایی ذوب کننده ی مرد میشود، شکست میخورد. حالا سالها از آن دوران میگذرد، خیلی از همدورهایها مردهاند، مهاجرت کردهاند یا کلا گم و گور شدهاند. اما همچنان گاه چیزهایی از دون ژوان میشنویم. او کاملا کچل شده، دو بار دیگر ازدواج کرده و زن سوماش بخشی از اموالش را بالا کشیده و ولش کرده است. هفتهی پیش چیزی شنیدم که مثل برخورد سیارکی به زمین محتمل اما باور ناپذیر بود. بین بچهها شایع شده بود که دونژوان از مردی افتاده است. میگفتند او از اساس آدم دیگری شده و بعد از ظهرها برای یک مؤسسهی خیریه مجانی کار میکند. دون ژوان از پدر فرانسیس پاک و بیخطرتر شده بود. هفتهی پیش بعد از مدتها دونژوان را در یک مهمانی دیدیم و فهمیدم واقعا چیز اتفاق افتاده است. چشمهای عسلیاش خاکستری شده بودند و پوست لخت سرش پر از لکههای قهوهای بود. اصلا توجهی به چند تا خانم شاخصی که در مجلس حضور داشتند نداشت و فقط یک بند حرف میزد. اولین لیواناش را که خود جملاتاش تند و جویدهتر شدند. بدتر آن هر پنج دقیقه یادش میرفت چه گفته و موضوعی تازهای را از میان ماجرایی ناتمام پیمیگرفت. تا موقع شام سعی کردیم رسم ادب را به جا بیاوریم و به ماجراهای تکهپاره او گوش دهیم که سقوط قسطنطنیه را به اعدام صدام حسین ربط میداد و از ترور کندی به خواص قرصهای گیاهی تقویت کنندهی چینی میرسید. بعد از شام پیرمردها گوشهی هال یک محفل کوچک مجردی درست کردند و دونژوان دربارهی خواص تقویت کنندهی معجون دارچین و قهوه و خرما و زیباییهای جادویی مرلین مونرو حرف زد. هنوز سیگار دوم بعد از شام را روشن نکرده بودیم که هر کس از گوشهای فرار کرد. دونژوان کنار بار آشپزخانه تنها مانده بود، نور لوستر روی سرش میدرخشید و او همچنان حرف میزد. سر و ته مهمانی را زودتر از همیشه جمع کردیم. دونژوان کنار بار نشسته بود، بیرون رفتن تکتک ما را که از مقابلش میگذشتیم با سر دنبال میکرد و همچنان حرف میزد. اما تقریبا همه ما برق عجیبی را که در چشمان خاکستری و خنداناش میدرخشید دیدیم. دونژوان لبهایش میجنبید و آشکارا در لذتی عظیم و وحشی شناور بود.
همسایه
سالها بود زیر درخت بید چمباتمه میزد و سرش را روی زانوهایش میگذاشت. شبیه نوعی پرنده بود، با دماغی دراز و چشمهای شبیه لوبیا که انگار هر کدام را از صورتی دیگر در آوردهاند و کج و مأوج زیر پیشانی بیرونزدهاش چسباندهاند. قدیمیترها میگفتند ده سال است که هر روز میآید و از همسایهای که بزهایش را دزدیده شکایت میکند. میگفتند همان سالها چند بار دنبال همسایهاش فرستادهاند، اما دزد هربار به کوه زده و نشانی از او نیافتند. مرد هر روز با همان لباسهای سیاه و ژنده میآمد، زیر سایهی درخت بید، آن طرف حیاط پاسگاه مینشست و منتظر میماند. جزئی از اموال اسقاط پاسگاه شده بود. فرماندهی جدید که آمد، دستور داد سربازی با شاکی برود و تا همسایهاش را پیدا نکرده، برنگردد. دو روز بعد سرباز، پیرمردی قوزی و سفید موی را با خود آورد و توی بازداشتگاه انداخت. فرمانده به چشمهای ریز و نامیزان مرد که هر یک به سویی مینگریست، نگاه کرد و گفت: دیگه برو! هیچ وقت این دور و برها نبینمت!
مرد از روی ریگهای سفید جاده، به سوی در آهنی پاسگاه راه افتاد. باد، لباسهای ژنده و سیاهاش را تکان میداد. هر چند قدم که میرفت، برمیگشت و به ساختمان کهنه و آجری پاسگاه، زیر سایهی درختان بلند بید نگاه میکرد. مرد از دروازه بیرون رفت و توی جاده راه افتاد. اما بعد دوباره برگشت، روی تخته سنگی سفید، آن سوی جادهی خاکی نشست و به اتاقک بازداشتگاه خیره ماند. حالا هر روز با لباسهای کهنهی سیاه میآید، روی همان تخته سنگ چمباتمه میزند و از پشت تورهای سیمی حصار پاسگاه به دشمن دیرینهی خود خیره میشود.
تاریکی
اینجا، در تاریکی مطلق دراز کشیدهام. آنقدرتاریک که برای دیدن دستهایم باید آنها را نزدیک صورتم بیاورم. ماه غروب کرده است. راه شیری چون غباری درخشان در امتداد آسمان پیدا است. سیگارم را که از لب برمیدارم شعلهی آن چون سفینهای نورانی در آسمان حرکت میکند. سفینهی شعلهور را میان ستارهها نگه میدارم. انگشتانم و انتهای سیگار در تاریکی گم شده است. نور شعلهی آن فقط اندکی از ناخنهایم را روشن کرده است. شعله، میان تودهای سرخ موج میخورد و به سوی انتهای سیگار میلغزد. همچون برجی با هزاران پنجرهی روشن. دوست دارم درون روزنههای این برج درخشان باشم، درون این شهر چراغانی، میان جشن نورهای لرزان در شعلهی سیگار. جایی در این نزدیکی سگهای وحشی خرناس میکشند. سگها هفتهی پیش یکی از نگهبانها را که خوابش برده بود، همین حوالی تکه تکه کردند. تا وقتی بیدار باشم، تا وقتی شعلهای روشن باشد آنها نزدیک نخواهند شد.