حسین نوش آذر

«داستانی برای تو»/ پاره‌ای از یک رمان


 

اشاره:

از زمانی که فصلی از رمان «سفرکرده‌ها» را در مجله‌ی ادبیِ دوست نازنیم خانم میترا الیاتی منتشر کردم، دو سال و خرده‌ای می‌گذرد. در این مدت هنوز این رمان که نشر نی آن را به وزارتخانه‌ی ارشاد فرستاده مجوز انتشار دریافت نکرده است. در این فاصله رمان دیگری نوشتم که اکنون صفحات نخستین‌اش از نظر شما می‌گذرد. موضوع این داستان عدالت است و از منظر یک وکیل عدالت‌جو اما ظالم روایت می‌شود که به دلیل ابتلای به سندروم برن اوت حافظه‌اش را از دست داده است، به این شکل که فقط وقایعی را که دوست می‌دارد به یاد می‌آورد، راست و دروغ را به هم می‌آمیزد و با تحریف وقایع، واقعیت را طوری جلوه می‌دهد که می‌پسندد چنان که معلوم نیست چه چیزی واقعی و چه چیزی جعلی‌ست و چه اتفاق‌های به راستی در زندگی او افتاده است. 

ح.ن

    

 

برای آزاده ام

از خواب که بیدار شدم، فکر کردم مرده‌ام. نمی‌توانستم تشخیص بدهم آیا مرده‌ام یا مرده بودم ولی حالا زنده شده‌ام، یا این که خیال کردم مرده‌ام. خوب می‌دانستم که مرگ با نیستی تفاوت ندارد و می‌دانستم وقتی آدم می‌میرد دیگر نمی‌تواند به چیزی یا به کسی فکر کند. من اما «هنوز» می‌توانستم فکر کنم و این واقعیت به این معنا بود که اگر مرده بودم، حالا به هر حال زنده بودم و هر چند که امکان داشت دیر یا زود بمیرم یا باز هم بمیرم، اما در آن لحظه که از خواب بیدار شدم زنده بودم و از این رو می‌توانستم فکر کنم، طوری که حتی خیال می‌کردم صدای افکارم را می‌شنوم. برای همین وقتی جمله‌ی: «من اما هنوز می‌توانستم فکر کنم» از ذهنم گذشت، قیدِ «هنوز» امیدبخش بود. چون که اگر آدم زنده بودن و حتی زندگی کردن را دوست داشته باشد، این واقعیت که می‌تواند «هنوز» فکر کند به این معنی‌ست که «هنوز» نمرده است. من هم «هنوز» زنده بودم. وقتی چشمانم را باز کردم، نگاهم پیش از هر چیز به سقف افتاد که مثل سقف همه‌ی اتاق‌هایی که در زندگیم دیده بودم برهنه بود. بعد نگاهم به پاتختی افتاد. روی پاتختی کیف چرمی پولم و کنار کیف، ساعتم قرار داشت. هر چند که از مدتی پیش به دلیلی نامعلوم زمان در نظر من مُرده بود، اما ساعت، بله، ساعت به هر حال دقیقاً هفت و هفده دقیقه‌ی بامداد بود. روی تخت نشسته بودم، به دو بالش تکیه داده بودم و پرده هم کشیده بود و با این همه مختصر نوری به درون می‌تابید. همه‌ی این چیزها را می‌دیدم و حتی می‌توانستم بوی اتاق را بشنوم. بوی اتاق احتمالاً به این دلیل که بوی تنم را به خودش گرفته بود به نظرم آشنا می‌آمد. ولی آشنایی با این بو آن قدر نبود که احساس کنم در اتاق خودم هستم. این احتمال هم وجود نداشت که در محل سکونتم، یعنی در تهران باشم. از این مسأله کاملاً اطمینان داشتم. چون که از همان شعاع نوری که به درون می‌تابید کاملاً مشخص بود که شهری که در آن از خواب بیدار شده بودم، تهران نیست. نورِ اینجا به درخشانی نورِ تهران نبود. ملایم بود و ملایمت نور با روحیه‌ام بیشتر سازگار بود. در آن لحظه که از خواب بیدار شدم ملایمت نور مثل غذایی بود که به مزاج آدم بسازد. احساس بیماری نمی‌کردم، ولی کاملاً سالم نبودم. از این گذشته معلوم بود شیشه‌ی پنجره دو جداره است. چون هیچ صدایی از بیرون به گوش نمی‌رسید. اتاق ساعت نداشت و صدای تیک تاک ساعت هم نمی‌آمد و هر چه نگاه کردم ندیدم در جایی از اتاق یخچالی قرار داشته باشد. برای همین هیچ صدایی نمی‌آمد و من می‌توانستم صدای فکرم را بشنوم که در گوشم می‌پیچید. این صدا دقیقاً صدای پای یک بچه‌ی معلول بود که روی زمین کشیده می‌شد. صدایی بود شبیه صدای خرت خرت پا روی کفِ آجری حیاطِ یک خانه ی قدیمی. عجیب بود که با این صدا آشنا بودم و نه تنها آزارم نمی داد، بلکه تنها صدایی بود که از سال‌های رفته به گوش می‌رسید. آن بچه‌ی معلول را نمی‌دیدم و او را نمی‌شناختم و حتی در آن لحظه  هیچ‌گونه تصوری از چهره‌اش یا اندازه‌ی قد و قامتش نداشتم. همین‌قدر می‌دانستم که یک پایش می‌لنگد و از بدو تولد به انقباض عضلانی مبتلاست. به این بچه محبت داشتم، اما نمی‌توانستم دلیلی برای محبت به یک بچه‌ی معلول که پایش را خرت خرت‌کنان روی کفِ آجریِ حیاطِ یک خانه‌ی قدیمی می‌کشد پیدا کنم. اگر چشمانم را می‌بستم برای مدتی کوتاه صدای پا قطع می‌شد و من احساس آرامش می‌کردم. تا وقتی به آرامش فکر نکرده بودم، ناآرامی هم معنی نداشت. اصلاً چیزی به نام ناآرامی وجود نداشت که بخواهم آن را برای خودم معنی کنم. اما چشمانم را که بستم و همین‌که صدای افکارم بند آمد، صدای خرت خرت کشیده شدن پای بچه‌ی معلول روی کفِ آجری حیاط قطع شد و احساس آرامش کردم، سعی کردم به یاد بیاورم که چرا در این اتاق و روی این تخت  روی سقف برهنه‌ی اتاقی در یک هتل چشم باز کرده‌ام. از خودم پرسیدم چرا اینجا هستم. وقتی پاسخ این سئوالِ به ظاهر ساده را پیدا نکردم، ناآرام شدم. بی‌قرار نبودم. دلشوره یا اضطراب هم نداشتم. چون که به خوبی می دانستم اگر مضطرب باشم، اضطراب توی دلم می‌نشیند. در حالی که اگر بشود در کالبد آدمی جای ناآرامی را مشخص کرد، در تن من که زنده بود و تنفس داشت و حس می‌کرد و می‌توانست بیندیشد، ناآرامی، مثل فرشته‌ی وسواس یا وسوسه که به روایتی در دهلیز راست قلبِ آدمی نشسته است، در کاسه‌ی سرم قرار داشت. از خودم یک بار دیگر پرسیدم چرا اینجا هستم. این سئوال ساده بود، اما پاسخِ آن به هیچ‌وجه ساده نبود. چون که در آن لحظه از هیچ چیز خاطره‌ای نداشتم. می‌دانستم کی هستم. می‌دانستم اسمم یوسف است و نام خانوادگی‌ام بنی‌عالمی‌ست و می‌دانستم که در سال هزار و سیصد و چهل به دنیا  آمدم. حتی ماه و روز تولدم هم (دهم دی ماه) به یادم بود. اما نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده که گذرم افتاده است به شهری که نامش را نمی‌دانستم و به اتاقی که نمی‌دانستم در کدام خیابان و در کدام عمارت از عمارت‌های این شهر قرار دارد. نمی‌دانستم آیا متأهلم یا مجرد. حتی نمی‌دانستم شغلم چیست. همین قدر می‌دانستم که در تهران  کار و زندگی می‌کردم و  زندگیم  هم بد نبود. در هر حال مشکل معیشتی نداشتم. می‌دانستم حداقل یک زن در زندگیم بوده است. حدس می‌زدم فرزند یا فرزندانی هم داشته باشم. اما مطمئن نبودم. فکر می‌کردم مردی به سن و سال من قاعدتاً می‌بایست خانواده داشته باشد. اما پدر و مادر، برادران یا خواهرانم را به یاد نمی‌آوردم. نمی‌دانستم آیا بستگانی دارم یا نه و اگر بستگانی دارم، آنها کجا هستند و به چه کاری مشغول‌اند. از وقتی چشم باز کرده بودم، فکرم مدام کار می‌کرد. اما ظاهراً حافظه‌ام از کار افتاده بود. من از اشخاصی هستم که وقتی ناآرام می‌شوند باید تحرک داشته باشند. برای همین از جا بلند شدم. پیش از هر کار ساعتم را به دستم بستم. این کار هر چند کاملاً آرامم نمی‌کرد، اما اطمینان خاطر به وجود می‌آورد. وقتی به صفحه‌ی ساعتم نگاه کردم، به این دلیل که از مدتی پیش زمان در نظرم مُرده بود، طبعاً نمی‌توانستم و نمی‌خواستم به زمان و به نظامی که به آن زمان تقویمی می‌گوییم فکر کنم. به این حقیقت فکر می‌کردم که با وجود آن که زنده بودم تنها دو حالت می‌توانست وجود داشته باشد: اگر با خوشبینی موقعیتم را ارزیابی می‌کردم، من، خودم بودم و فقط حافظه‌ام را به دلیلی نامعلوم از دست داده بودم. در حالت بدبینانه‌اش امکان داشت من خودم نباشم. یعنی آن چیز مبهم، غیرقابل تعریف و چه بسا شکننده‌ای که اصطلاحاً به آن «من» می‌گویند، به دلیلی از دست رفته، یا در اثر وقایعی متلاشی شده بود. به صفحه‌ی ساعتم نگاه می‌کردم و در همان حال سعی می‌کردم این موقعیتِ تازه را درک کنم: اگر من، من نیستم، یعنی آنچه که کیستی و چیستی مرا رقم می‌زند، به دلیلی یا در اثر وقایعی مضمحل شده است، پس آن‌چه که در آن لحظه بودم چه چیزی می‌توانست باشد و چگونه می‌توانستم به آن شکل بدهم، طوری‌که در نهایت بتوانم خودم را تحمل کنم؟ از خودم می‌پرسیدم من اگر خودم نیستم، پس کی هستم و اگر کس دیگری هستم، چگونه می‌توانم از این پس دست‌کم افکارم را با اول شخص مفرد بیان کنم؟ آیا بهتر نبود به جای این‌که برای مثال به این فکر کنم که «من» ساعتی پیش بیدار شدم، یا این‌که «من» دقیقه‌ای قبل ساعتم را به دستم بستم، با خودم بگویم: «او» ساعتی پیش بیدار شد و «او» بود که دقیقه‌ای قبل ساعتش را به دستش بست و «او»ست که الآن تصمیم گرفته پرده را بکشد و پنجره‌ی اتاقش را باز کند؟ پرده را کشیدم و پنجره را باز کردم. اتاقی که در آن سکونت داشتم در طبقه‌ی چهارم هتلی دو ستاره، یا به عبارت درست‌تر در یک مسافرخانه قرار داشت. پنجره‌ی اتاق به خیابانی فرعی از مجموعه‌ی درهم تنیده‌ی خیابان‌های پاریس باز می‌شد. در همان نظر اول با دیدن برج ایفل متوجه شدم که در پاریس هستم. از شکل خیابان‌ها و بافتِ اجتماعی مردم، در همان نگاه اول حدس زدم که قاعدتاً باید در یکی از محله‌های شمالی پاریس سکونت داشته باشم. در یکی از خیابان‌های اطراف «بلوار مژنتا»، یا در یکی از خیابان‌های اطراف «کانال سن مارتان» یا شاید هم در یکی از مسافرخانه‌های «پیگال» زندگی می‌کردم. در هر حال اطمینان داشتم که در پاریس و در یکی از محله‌های شلوغ این شهر زندگی می‌کنم. اما به یاد نمی‌آوردم که کی و چرا به پاریس آمده‌ام. برایم به هیچ‌وجه مهم نبود که در کدام کشور و در کدام شهر هستم. پاریس با نیویورک و نیویورک با لندن و لندن با جاکارتا یا مونترآل تفاوتی نداشت. می‌توانستم هرجا باشم و هرجا که بودم، به هر حال در جای صحیحی که می‌بایست باشم نبودم. از این نظر هر جا که بودم، می‌دانستم که به آن‌جا تعلق ندارم. شاید به همین دلیل بود که از مدتی پیش خواب‌های آشفته می‌دیدم. به خواب مردی را می‌دیدم که از هر نظر شبیه من است. این مرد پای دیواری افتاده بود. بالای سرش ایستاده بودم و به اطراف که نگاه می‌کردم، چشمم به یک دسته‌بیل می‌افتاد. دسته‌بیل را که به دست می‌گرفتم، ناگهان خیسِ عرق و با تپش قلب و دهانِ خشک از خواب می‌پریدم. همیشه و در همه حال همین خواب را می‌دیدم. این حقیقت دارد که یوسف بنی‌عالمی، یعنی من مردی باهوش اما محتاط هستم. با این‌ حال وقتی جیب لباس‌هایم را کاویدم، نشانی از دفترچه‌ی یادداشت یا دفتر تلفن پیدا نکردم. یک دستگاه تلفن موبایل توی جیب کُتَم بود که آن هم باطری نداشت. به جست و جوی سیم برقِ تلفن موبایل در کیفِ سامسونتی را که ظاهراً به من، یعنی به یوسف بنی‌عالمی تعلق داشت و گوشه‌ای افتاده بود باز کردم. توی کیف یک مسواک بود و یک خمیردندان با مارک سیگنال که تا نیمه مصرف شده بود، یک جفت جوراب نو مشکی رنگ مردانه مارکِ بارلینگتون، یک دست رختِ زیر از پارچه‌ی کتان با مارکِ نامشخص به رنگ سفید و یک پیرهن چهارخانه‌ی مردانه که به دقت اتو و تا شده بود. یک دفترچه‌ی دویست برگ با جلد اعلاء، یک خودنویس و یک بسته دارو با نام سوتالکس، هشتاد میلی گرمی، ساخت آلمان. از عکس قلبی که روی بسته چاپ شده بود حدس زدم که این دارو قاعدتاً می‌بایست داروی قلب باشد. همان دم به نظرم آمد که این دارو را از سال‌ها پیش در دو نوبت، یکی صبح و یکی شب، پیش از خواب مصرف می‌کردم. اما هر چه فکر کردم به یاد نیاوردم که به خاطر چه عارضه‌ای و کی به پزشک مراجعه کرده‌ام و دقیقاً چند وقت است که این دارو را مصرف می‌کنم. باقی وسایل مختصری که در کیف سامسونت قرار داشت، به ظاهر وسایلی بودند شخصی، اما در واقع هیچ چیز را مشخص نمی‌کردند. خمیردندان و مسواک را برداشتم، درِ کیف را بستم و کیف را گذاشتم روی تخت. از پنجره صدای آمد و شد اتوموبیل‌ها و صدای هیاهوی مردم در خیابان می‌آمد. از دور صدای آژیر آمبولانس یا شاید هم اتوموبیل پلیس به گوش می‌رسید. این صدا هر دم نزدیک‌تر می‌شد. برای همین صدای خرت خرت پای بچه‌ی معلول روی کف آجری حیاطِ  یک خانه‌ی قدیمی که توی گوشم بود، با نزدیک شدن صدای آژیر تخفیف پیدا می‌کرد. در دستشویی دندان‌هایم را به دقت مسواک زدم، دوش گرفتم، رخت‌های زیری را که به تن داشتم از نو پوشیدم، پیژامه ‌ای را که پایم بود به دقت تا کردم و گذاشتم روی تخت، درست کنار کیف سامسونت. همه چیز همان طور اتفاق می‌افتاد که می‌بایست. فقط جای من این‌جا نبود. برای همین هر اتفاقی که در این اتاق و چه بسا در این شهر افتاده بود و بنا بود که به همین ترتیب ادامه پیدا کند، در جایی روی می‌داد که از اساس غلط بود و اصولاً یک سوءتفاهم بود. جایی خوانده بودم و شاید از کسی شنیده بودم عدالت به این معنی‌ست که هر چیز در جای درستش قرار داشته باشد. پیش خودم فکر کردم که اگر این تعریف از عدالت درست باشد همه‌ی اتفاقاتی که تا آن لحظه برای من افتاده بود کاملاً ناعادلانه و حتی ظالمانه بود. با موهای خیس و نیم‌تنه‌ی برهنه رفتم پای پنجره و به آمد و شد مردم در خیابان نگاه کردم. صدای آژیر قطع شده بود و خوشبختانه در آن لحظه صدای خرت خرت پای بچه‌ی معلول روی کفِ آجری حیاطِ یک خانه‌ی قدیمی هم به گوش نمی‌رسید. در آن لحظاتی که از پنجره خیابان را می‌دیدم، اتفاق‌های زیادی روی می‌داد. اما از آن میان فقط یک پیرمرد سیاه‌پوست را می‌دیدم که تلوتلوخوران از عرض خیابان عبور می‌کرد. یک پای پیرمرد می‌لنگید و هر چند که صدای پایش میان صدای اتوموبیل‌ها به گوش نمی‌رسید، ولی طرز راه رفتنش، آن طور که لنگ لنگان یک پایش را روی زمین می‌کشید و تلاش می‌کرد از میان اتوموبیل‌ها راهی باز کند و از عرض خیابان بگذرد، در نظر من، یا شاید هم در نظر بنی‌عالمی آشنا می‌آمد. از خودم می‌پرسیدم آیا درست می‌بینم و اگر درست می‌بینم و این صحنه  واقعاً اتفاق می‌افتد، آیا این صحنه را به چشم خودم می‌بینم یا با چشم مردی غریبه که ممکن است بنی‌عالمی یا مثلاً اسدی، رضایی، احقری یا احمدی نام داشته باشد؟ اعتراف می‌کنم که با آناتومی چشم هیچ گونه آشنایی ندارم. از ساختمان چشم فقط پلک و قرنیه و شبکیه را می‌شناسم و از این نظر ممکن است اطلاعاتم حتی از اطلاعات یک دانش‌آموز دوره‌ی راهنمایی کمتر باشد. تا آن لحظه چشم به نظر من چیزی بود در حد «نگاه» یا همان «نظر» که در ادبیات عرفانی ما مکرر شده بود. چیزی در حد این بیت از شیخ اجل که می‌فرماید: دو چشم از ناز در پیشت فراغ از حال درویشت/مگر کز خوبی خویشت نگه در ما نمی‌باشد؛ که البته این دو چشم ناز در ادب کهن فارسی تفاوت  دارد با صحنه‌ای در نمایش‌نامه‌ی شاه لیرِ شکسپیر که اشراف‌زاده‌ای چشم اشراف‌زاده‌ی دیگر را از کاسه در می‌آورد. تردید دارم که در آن لحظه با «دو چشم ناز» از طبقه ی چهارم یک هتل دو ستاره، در پاریس به پیرمرد لنگ «نگاه» می‌کردم. احتمالاً نگاهم به این مرد بیشتر از نوع نگاه اشراف‌زاده‌ی نمایش شکسپیر بود به اشراف‌زاده‌ی دیگر پیش از آن که چشم او را از حدقه درآورد. جایی خوانده بودم که دانشمندان موفق شده‌اند تصویری را که پشت شبکیه می‌افتد، در هزارتوی مغز بشر تشخیص دهند و آن را حتی ثبت کنند. اگر این مسأله حقیقت داشته باشد و دانشمندان می‌توانستند تصویری را که از پیرمرد لنگ پشت شبکیه چشم من یا چشم بنی‌عالمی افتاده بود ثبت کنند، این تصویر احتمالاً شبیه تصویر کودک لنگی بود که صدای پایش را روی کفِ آجریی حیاطِ یک خانه‌ی قدیمی می‌شنیدم و با این حال هیچ‌گونه تصوری از چهره و قد و قامتش نداشتم. در نظر من این کودک بی‌چهره بود و اگر حتی چهره داشت، چهره‌ی او شبیه یک مشت گره‌کرده یا یک سیب‌زمینی از ریخت افتاده  بود. یک بچه‌ی ناقص‌الخلقه، مثلاً برادر، یا شاید حتی تنها برادر بنی‌عالمی که به او محبت داشتم و با این حال هرگز دلِ دیدنِ چشم‌هایش را نداشتم. این بچه که گناهی نداشت. آن خدا بیامرز نطفه‌ی او را کاشته بود و این بچه با ذهنی هوشیار اما جسم فلج متولد شده بود، می‌توانست شاد یا غمگین باشد و احساس درماندگی و نزدیکی و بی‌پناهی کند و در یک کلام حقش را از زندگی طلب می‌کرد. درست مثل همین پیرمرد لنگ که حالا دیگر از عرض خیابان عبور کرده بود و در پیاده‌روی آن دستِ خیابان میان انبوهی از مردم که آنها هم پی حق‌شان از زندگی بودند از نظر ناپدید شده بود. من او را دیگر نمی‌دیدم، ولی حالا چهره‌ی آن بچه‌ی لنگ جایی در مُخَم ثبت شده بود و حتی می‌شد با روش‌های مدرن عکسی از آن را از دستگاه‌های پیشرفته بیرون کشید. این بچه که خلقتش ناقص بود، برادر من بود یا برادر بنی‌عالمی؟ اگر من، خودم هستم و بنی‌عالمی هستم، این بچه خواه ناخواه برادر من است. ولی اگر همه‌ی رویدادها یک سوءتفاهم بود، و من خودم نبودم، پس بنی‌عالمی هم نبودم و این بچه که صدای پایش توی گوشم بود می‌توانست برادرِ من نباشد، حتی اگر محبتش در دلم بود که بود. بله، به او محبت داشتم و این محبت واقعیت داشت و با این حال چون که در جای خودش قرار نداشت، عادلانه نبود. با دست‌هایم گوشم را گرفتم. صدای خیابان کاهش پیدا کرد، ولی هنوز به وضوح شنیده می‌شد. با این همه صدای پای آن کودک لنگ را بلندتر از پیش توی گوشم می‌شنیدم که خرت‌خرت‌کنان پایش را روی کف آجری حیاطِ یک خانه‌ی قدیمی می‌کشید و به طرفم می‌آمد و در همان حال هر چند گاه یک بار می ایستاد، سر بلند می‌کرد و لبخند می‌زد. گوش‌هایم را گرفته بودم و چشم‌هایم را بسته بودم و در این حال تصور می‌کردم که روی بهارخواب خانه‌ای ایستاده‌ام. این خانه قدیمی بود و حیاطی داشت با کف آجری و پله‌هایی که به ایوان می‌رسید و کف بهارخواب هم آجری بود. ایستاده بودم روی بهارخواب و به این بچه‌ی معلول نگاه می‌کردم که تلاش می‌کرد با مخافت خودش را به من برساند. حال کسی را داشتم که از ساعت‌ها پیش و حتی از چندین روز قبل به همین شکل و در همین وضع روی بهارخواب به انتظار رسیدن این بچه‌ی فلج ایستاده و همه‌ی مدت به صدای خرت خرت پای او روی کف آجری حیاط گوش داده است. خورشید وسط آسمان بود. در آن حال و روز عرق می‌ریختم که کسی از پشت سر به شانه ام زد. وقتی برگشتم، بنی‌عالمی را دیدم. گفتم: کجا بودی، تو آخه؟

گفت: باور کن، من همیشه با تو هستم. اصلاً خود تو هستم

و من که این را شنیدم، زدم زیر گریه. هق هق گریه می‌کردم و در همان حال آن افلیج، آن مخلوق ناقص، آن بچه‌ی بیچاره همچنان تلاش می‌کرد لنگان لنگان خودش را به من، یا به بنی‌عالمی برساند که برادرش بود.

بنی‌عالمی گفت: این بچه، برادر دوقلوی توئه.

گفتم: برو گمشو!

خندید، یا خندیدم. یادم نیست. همین قدر می‌دانم که وقتی دستم را از روی گوشم برداشتم، صدای خیابان از نو با وضوح تمام به گوشم رسید. نگاهی به پیاده رو انداختم. طبقه‌ی چهارم با پیاده‌رو دست کم دوازده متر  فاصله داشت. از فکر این فاصله زانوهایم سست شد. این مصرع از سعدی علی‌رحمه را به یاد آوردم: بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی. یکی از خاصیت‌هایم از قدیم‌الایام متأسفانه این است که می‌توانم بر خودم مسلط باشم. برای همین به جای آن که برای مثال فریاد کنم یا خدای نکرده خودم را از پنجره پرت کنم پایین، پنجره را بستم تا خطر هر چه زودتر از سرم بگذرد. خوشبختانه به خیر گذشت. واقعاً نمی‌دانستم و هنوز هم به درستی نمی‌دانم بنی‌عالمی کیست. اما در هر حال، آن شخص دوم، یعنی همین بنی‌عالمی هم خاصیتِ تسلط بر خود را دارد. او هم در آن لحظه سعی می‌کرد آرام باشد و در این کار چنان موفق بود که صدایش درنمی‌آمد. این شخص دوم، بنی‌عالمی، بله، تأکید می‌کنم همین بنی‌عالمی تصمیم گرفته بود چیزهایی را که از یاد برده بود به یاد بیاورد. شلوارم را پوشیده بودم. دست بردم به طرف پیرهنم که به قاعده روی دسته‌ی یکی از دو صندلی لهستانی آویخته بود. بیش و کم در همان لحظه که دست راستم را توی آستین راست پیرهن کرده بودم، بله، در همان لحظه، بنی‌عالمی روزی در تهران را به یاد آورد  ...