تولّد؛حاصل جاذبه دومتفاوت ومتضاد، تركيب دوعنصر نيمه كامل براي حركت به سمت كمال كه يك پيكير واحد داراي شخصيت را پديد مي آورد، شخصيتي كه ظرف پذيرش اختيار اكتساب تعقل وتامل وتعمق است ظرفيتي كه دارد، مي داند، بدست مي آورد ومي آموزد وماحصل را به بوته آزمايش وعمل مي گذارد. تولد شروع يك حركت،جنبش وجوشش است. تولد روزنه اي است در پرده خلقت كه گسترش مي يابد. كورسوئي كه ميل به خورشيد شدن دارد قطره اي كه به دريا مي انديشد دانه اي كه رشد مي كند وازخاك به افلاك ميل ميكند
زندگي؛ حركت ازمبدا تولد به سمت مرگ .افتادن دركوچه هاي تودرتوي زمان براي يافتن براي گزران براي تفسير دادوستد.انگيزه زيستن وپوئيدن ،ولمس دم وبازدم براي رفع احتياجات روح وجسم، باليدن رشدكردن شاخ وبرگ دادن ميوه دادن وتوليد مثل كردن درمقابل وزش بادها وطوفانها مقاومت كردن سر فرودآوردن وبرخاستن خفتن وخاستن خواب وبيداري جهل ودانايي وخلاصه طي مراحل رشد ازدانه جوانه شاخ وبرگ و شكوفه زدن وميوه كردن تاخشكيدن وپژمردن
مرگ ؛خط پايان يك حركت. يك تولد يك زايش وآغازي ديگر. مرگ تنها نقطه پايان آغاز وآغازاز پايان است وتضاد بين مرگ وتولد حركت وجبش را بوجود مي آورد همان قليان خلقت، جواب چراها. وبه راستي كه مرگ كارنامه يك پايان وهدف يك آغاز است
نوزاد؛چشمه زلال، دشتي بكر،پرده اي سفيد كه لكه اي، نقشي جز حضور خداوند درآن پديدار نيست ، جريده اي براي نگاشتن لوحي براي حك شدن وطرحي براي يك آغاز، موجودي پاك،لطيف،وبي آلايش جوانه اي براي رشد وباليدن اولين طعلوع خورشيد زندگي اولين ساعات صبحدم،آغاز يك حركت پويا
كودك؛ ساقه اي كه درهوامي پيچد مي رقصد وبال وبرگ مي گيرد تابه پرواز درآيد اوج مي گيرد. هنوز معصوم وپاك وبازيگوش ،پر انرژي وپرنشاط ،آفتاب صبحدم ،روشن وزلال، پويا وپرحركت، دايره اي وسيع بامركزي معلوم، پرده اي بانقشهاي ساده ودل انگيز پر از بهترين طرحها، نقشها ورنگهاي زيبا به وسعت دنيا، دستي كه نرمي وگرميش شفابخش است، بالبخندي به ارزش جهان
نوجوان؛بستر آماده كشت،آتشفشان آماده فوران ،پوسته اي كه ازفشارهيجان مي تركد تاشكوفه كند به گل بنشيند وآماده رستن وميوه شدن باشد پرنده اي نوپرواز كه شوق اوج گرفتن دارد رهروي تيز پاي كه ازراهبر ميگريزد ومي خواهد پيشي گيرد درمسابقه شتاب نوجواني پرنده مستي كه ميخواند ومي چرخد وهرلحظه برشاخه اي مي نشيند به هرسومينگرد جزآشيانه جائي را نميدان ودرنهايت به آشيان پناه مي برد
جواني؛ آغاز سركشي، شوق بي پرواي خودنمائي وغرور سرمستي قدرتي كه مي خواهد به ظهور برسد اشتياق مبارزه ومسابقه تلاش پيروزي، پرواز تابالاترين نقطه ممكن سرآغاز عشق ورزي،پرده دري،حريم شكني وشرم اصيل جواني عصيان محض دربرابر خالق،ولي نعمت وبزرگان، دوري از تكيه گاه وتكيه كردن بر باد، سركش ومغرور خروشان چون موج ودرپي كسب مقام ومنسب ومنزلت اجتماعي، مهربان ،عشق ورز وحساس وشكننده چون شيشه وسخت چون سنگ
برومندي؛صبحگاه دميده وروزآمده پديد،ظرفي آماده پذيرش، شخصيتي كه ميخواهد شكل وجايگاه اجتماعي خويش رابازيابد، بهترين باشد وصاحب كمال ودارنده دارائيها، فكرنوين سازندگي و مسئوليت پذيري وبدنبال آگاهي، آينده نگر وبالنده، برگه اصلي سرنوشت، روزگار اسرات جواني والتهاب ميانسالي، مرز بين شك ويقين ،موفقيت وشكست، خوشكامي وبدفرجامي ،آزمند دانستن، داشتن، خواستن و......حدباور پايان هيجانات دوران قبل با آرزوي آينده.
ميانسالي؛ دوران خرمندي وتجارب .آرامش پس از طوفان، آغاز جزر زندگي پس از مد زودگذر ودرك زمان پيوسته به خاطرات. اندوختن وانديشيدن، نشستن از پرواز وديدن وترغيب كردن، كارگاه تكامل يافته و آماده پردازش وپرداختن ،بلوغ باورها،ديدن پرده ها وپشت پرده هاي زندگي لحظات بعداز ظهر وعصري كه مي رود غروب راتجربه كند، واين روز كه حادثه ها واتفاقات را آموخته وتجربه كرده شايد درغروب قصه گوي صبحدم باشد وشايد ......
غروب وقصه گو؛باشور وشوق كودكالنه خويش بارها پاي قصه هاي شاد وغم انگيز تو نشتم وغرق درق روياها وسرنشين قايق زمان بودم ديم كه چگونه كودكان دراطرافم جمع شده تابرايشان قصه گوباشم ميگويم چراكه بايد گفت واين ميل آرامش بخش مرا واميدارد تانگاهي به آنچه گذشته داشته باشم گرچه گنجينه درون پراز فراموش شده هاست ومننيز فراموش خواهم شد آنچنان كه فراموش كرده بودم قصه گويان خويش را
شب؛پايان يك روز طلايي آرامش وخفتن براي دوبار برخاستن دوباره زيستن وازنو آغاز كردن شب پاداش تلاش روز است، كوله بار برداشتن ورخت سفر بستن وحركت ازنوآغاز كردن