نگاه و نقد آزرمیدخت به کلوب ایرانیان
محمد قبل من عضو شده بود . خیلی قبل تر از من ... گفته بود فقط به چشم تفریح نگاهش کنم و کنجکاوی زیادی نکنم و دنبال کسی هم راه نیفتم و با کسی بحث نکنم . اینجا یک بازی است و این دنیا مجازی است . فقط همین ...
وقتی عضو شدم مدتها نمی دانستم دقیقا اینجا به چه کارم می آید . گاهی سر می زدم و گاهی هم مدتها سر نمی زدم . دنبال این هم نرفتم که یاد بگیرم ... بعد هم که مشغله کار و زندگی واقعی باعث شد مدتها از این محیط دور باشم .
بعدها هزار بهانه باعث شدند که برگردم ... و حالا مدتهاست که به این سایت سرمی زنم . دوستان خیلی خوبی پیدا کرده ام . بیشتر دوستان را از نزدیک می شناسم . دوستانی هم هستند که حضوری ملاقاتشان نکردم ولی دوستان خوبی هستند . کسانی مثل دوستان گلم توی کلوب اصفهان که چه روزگار خوبی را با این عده سر کردم و چه چیزها که یاد گرفتم و چقدر حمزه مدیر این کلوب را تحسین کردم و می کنم . کسانی مثل علیرضا که اسمش را گذاشته ام مرد جستجو و خودش هم می داند . دوستان نازنینی مثل باران و زهرا و عاطفه عزیزم ...
هر چندشناخت زیادی از این دوستان ندارم ولی همین اندازه کافی است تا ندیده دوستشان داشته باشم . دوستان زیادی هم هستندکه شناخت زیادی در موردشان دارم ! هر چند وقت یکبار می بینمشان ... تلفنی از حال و احوال هم خبرمی گیریم ... دوستانی هم هستند که دوست بودند عزیزتر از جان و بعدا به قول خودشان دشمن شدند و تشنه به خون نریخته من ...
آن اوایل خیلی ذوق می کردم . هر آدم جدیدی را که پیدا می کردم و فرصت داشتم کلی حرفش را برای محمدمی زدم . به محمد می گفتم فکر کن این دوست من که مثلا کرمانشاهی است در این دنیای معمولی شاید هرگز همدیگر را نمی دیدیم . مطمئنا آن یکبارها که من کرمانشاه بروم یا نروم اصلا فرصتی دست نخواهد داد که با این آدم آشنا بشوم و آشنایی به جایی برسد که دوست بشویم ... اما این گروه و سایت این امکان را فراهم آورده و ببین من چقدر دوست دارم از همه ایران ... از اهواز ... از همدان ... از نهاوند ( امیرحسین عزیزم ! ) و یک عالمه دوست از اصفهان ... از نیشابور ... هرکدام فرهنگی و گویشی و رسمی و آیینی و اخلاقی و برخوردی ... چقدر کلمه های جدید یادگرفتم ) ... دوستی دارم که کرد کرمانشاه است و برای من یک دایره المعارف کردی است ... آن وقتها توی ترجمه کتابم راهنمای دلسوزم بود. اسم هر روستا و ناحیه ای را که اصل فارسی اش را پیدا نمی کردم و به انگلیسی نوشته شده بود و نمی شد حدس زد اصلش به فارسی - به کردی ! - چه بوده که به انگلیسی این شده برایم پیدا می کرد ... این اواخر تصمیم گرفتم ترجمه بخش بافته های کردی اش را به اسم این دوستم چاپ کنم که همه ترجمه آن بخش را به او مدیونم ! ) ... اما محمد با من موافق نبود . می گفت این سایتها دو عیب دارند یا آدمها را دروغگو می کند و یا بدتر از آن خجالتی ؛ و فرصت حضور واقعی در اجتماع واقعی را از آنها می گیرد و بعدها دیدم که توی مقاله ای صاحب نظری همین حرف محمد را گفته بود و نوشته بود که چت و برقراری ارتباط به صورت on-line و مجازی آدمها را خجالتی بار می آورد و مهارتهای ارتباطات اجتماعی را از آنها می گیرد و برای صدق گفته اش از فلان و فلان دانشگاه مدرک و سند آورده بود .
من که کاری به این حرفها نداشتم ... فقط ذوق می کردم وقتی می فهمیدم در اصفهان جایی هست که اسمش دره پریان است و همین برایم بهانه ای می شد تا جایی وقتی - وقت نوشتن مقاله ای - دستم باز تر باشد و کلی پز بدهم که بله من هم می دانم جایی هست در اصفهان که من نرفته ام اما می دانم که چنین است و چنان است و حتی اگر قصه ای نوشتم و شعری گفتم از همین دره پریان به هزار بهانه استفاده کنم ...
اوایل همه چیز توی پروفایلم واقعی بود حتی اسمم بعدها بنا به هزار مصلحت همه چیز باز واقعی ماند الا اسمم که عوض شد و الان شدم آزرمیدخت ...
بنا به وقت و زمانی که با اینترنت سرو کار داشتم و دارم ساعت حضورم توی کلوب کم و زیاد بوده و هست ... هر چند گاهی وقتها فقط بودم بدون آنکه باشم . از فروردین امسال ساعت حضورم خیلی کم شده و از حالا به بعد کمتر هم خواهد شد . یک روزی این کلوب واقعا جمع دوستانه ای بود . آدمهای متفاوتی که تفاوت دید و سلیقه و فکرشان باعث می شد به هم نزدیک بشوند . من هم در این بین دوستانی خوبی پیدا کرده ام . اما قرار نبود و نیست که کلوب همیشه با همان چند نفر بچرخد و الان کسان بیشتری آمده اند و اعضای جدید کلوب روز به روز بیشتر می شوند ... و چه خوب که این اتفاقها رخ می دهند و آدمهای زیادی می آیند و با کسان بیشتری آشنا می شویم ... اما حالا به جای آنکه تفاوت سلیقه ها بر محتوا و کاربرد و کارکرد بهتر کلوب بیفزاید همه چیز به یک سو سوق داده می شود ... آدمهای زیادی آمده اند اما از بد روزگار همه شان هم سلیقه هستند نه اینکه هم سلیقه باشند ... نه ... شاید بشود گفت هم توقع هستند ( ؟ ) دنبال چیز واحدی هستند ... نمی شود گفت همه شان که باید به قول آن معلم حسابان زمان دبیرستان گفت اکثرشان ... شاید هم اکثر قریب به اتفاقشان ... !!!
حالا تعداد هم سلیقه ها زیاد شده ولی ...
نمی دانم باید گلایه داشته باشم ؟ بخندم ؟ مسخره کنم یا بی تفاوت از کنارش بگذرم ولی این جمع ارزشمند این کلوب خوب که جایی برای پیدا کردن دوستان خوب و یاد گرفتن یک عالمه نادانستی ها بود ؛ الان تبدیل به یک خانه عفاف مجازی شده ... مبادا روزی on-line باشی و گفتگو روشن باشد , از هر 10 نفری که پیام می دهند 9 نفر فقط به قصد پیدا کردن شریک برای سکس و به قول من کثافت کاری چه به صورت مجازی چه به صورت تلفنی و حتی حضوری پیام داده اند .
شاید با کلاس ترین و متشخصانه ترین کار برای یک خانم محترم این باشد که دماغ محترمش را بگیرد و بگوید اه اه خاک تو سرهای عقده ای ولی نمی دانم چرا گفتن این کلمات برای من راحت نیست . نمی توانم به تنهایی به این آدمها ایرادهای بزرگ - بزرگ بگیرم و همه راتکفیر کنم و مثلا بگویم خاک بر سر عقده ای شان ... چه زن چه مرد چه دختر چه پسر ...
حالا کلوب برای من غریبه است و شاید برای خیلی دیگر از دوستانی که خیلی کم ملاقاتشان می کنم و دلتنگشان هستم . شاید دوستان قدیمی من هم حالا با آی دی های مجازی ... ای وای من ؟ دوستان من ؟ ... امان از این وسوسه ... امان از این فکر بد ...
زمانی خانه عفاف و برپاکنندگان و صاحب نظران تکفیر شدند و طرد شدند ... زمانی کلوب فیلتر شد و زمانی ... ؟! من نه صاحب نظرم نه منتقد من تنها بیننده هستم . بیننده ای که زن هم هست و می بیند و حس می کند ... و وقت شنیدن و خواندن آنچه تنها پیشنهادی است که می توان از کنار آن رد شد و نادیده گرفت و حتی می توان دید و استقبال کرد , آزار می بینم ...
...
همان سالها معلم فرزانه ای سرکلاس به دانش آموزانش گفته بود کسانی که طرد می شوند راه درست را نشان داده اند و چون راه درست چندان راست نیست و پیچشی دارد به اندازه تار مو دیگران خوششان نیامده است . شاید در همه زمانها و زمینها همیشه رسم بر این بوده است که با سنگ به استقبال اینها که گفتم و تاریخ بسیار دیده رفته اند ... ( حتی در سرزمین من ؟!)
نمی دانم چرا اینها را که می بینم و می نویسم یاد کریم خان زند می افتم که پدرم آن روز حرفش را زدند . گویا کریم خان توی حکومت جاری به خاطر برخی رفتارها و عملکردهای عاقلانه اش چندان با سلیقه آقایان جفت وجور نیست . کریم خان وقت لشکر کشی - که البته این وکیل الرعایا چندان مرد جنگ نبوده - گروهی فاحشه را نیز با لشکریانش به همراه می برده و وقت تصرف هر شهر دستور اکید به سربازان بر ممانعت نگاه چپ انداختن به زن و بچه و ناموس مردم صادر می کرده است . به همراه بردن این گروه زنان معلوم الحال هم در راستای تحقق این دستور اکید بوده است .
و نمی دانم چرا اینها را که نوشتم یاد حرف آن دوست عزیزتر از جان افتادم که می گفت ما حتی از خود خدا هم مسلمان تریم که به جای اسلام عرف بر رفتارهایمان حاکم شده و فرمان می راند ...
و من خودم هم نمی دانم اینها که نوشتم چه ربطی به هم داشتند ؟ می خواستم در مورد کلوب بنویسم ولی چه شد که به اینجا رسیدم ؟ شاید چون دوست سنگین و رنگینی دارم که به کلوب که می رسد اصلا نمی شناسی اش و همه آنهایی که بیرون از کلوب می شناسندش می پرسند این دو نفر یک نفرند ؟ و دوست دیگری دارم که روزی برایم می گفت از لج روزگار می خواهد کلکسیونی از دختران زیباروی کلوب جمع کند تا تاوان نامهربانی روزگار را اینگونه بگیرد ( یا بدهد ؟ ) و این دوست من نه آدم سبکسری است نه جلف است ... جلف که نیست هیچ بسیار هم متشخص و اجتماعی و داناست آنقدر که برای من دوست عاقلی است که همیشه وقت رسیدن به مشکلات دیر حل شدنی روی او هم حساب می کنم . من همیشه از خودم می پرسم چند نفر از اعضای این کلوب آدمهای با وجدانی ! به اندازه دوست من هستند که با نشان و خصوصیات واقعی شان عضو شده باشند و هر دختر و خانمی که قصد دوستی با ایشان را داشته باشد بداند که ایشان پدر چهار فرزند است و عنقریب نوه سومش هم به دنیا خواهد آمد و همچنان می خواهد تاوان نامهربانی زندگی و روزگار را بگیرد که کلکسیون درست می کند ؟! چند نفر به واقع واقعی اند و قصد و غرض و مرضشان را هم واقعی به من و شما می گویند؟ چند نفرشان می گویندکه لحظه ای کشش و کنش و واکنش و گرما و گره و لذت و بعدهم آرامش می خواهند که برای هر دو باشد و کسی هم ضرر نکند ؟ چند نفر ؟
اینها همه گلایه های من هستند ... شاکی شدم ؟ نه شاکی نیستم ... فقط تماشا که می کنم بعضی چیزها به ذهنم می رسد ... می خواهم جواب بعضی چیزها را بدانم ... این کلوب روزگاری سایت متشخصی بود چه شد که امروز خانه عفاف مجازی شده ... اصلا چه شده که من اینها را می گویم ؟ چه شده که من الان باز همان حس بیزاری را دارم ؟
...