بی عشق ، ما سنگ ، ما هیچ
بی عشق ، ما سنگ ، ما هیچ
عشق ملاقات مرگ و زندگی است ، ملاقاتی در نقطه ی اوج . فقط در صورت شناخت عشق است که می توان به تجربه ی این ملاقات نایل آمد . در غیر این صورت ، به دنیا می آیی ، زندگی می کنی و می میری ولی درحقیقت مهمترین تجربه ی زندگی را از دست داده ای ، تجربه ای که با هیچ چیز جایگزین نمی شود . تو تجربه ی این حد فاصل مرگ و زندگی را از دست داده ای . تجربه ی این حد فاصل ، نقطه ی اوج و حد نهایی تجربیات آدمی است .
برای رسیدن به آن ، چهار مرحله وجود دارد که بایستی همیشه به خاطر داشت .
مرحله ی اول ، حضور در لحظه است . 
عشق تنها در حال ممکن است . عشق ورزیدن در گذشته ممکن نیست . اگر کسی بخواهد از عشق اجتناب کند ، دو راه برایش وجود دارد : زندگی در گذشته یا آینده . ولی عشق تنها در زمان حال ممکن است ، زیرا ملاقات مرگ و زندگی فقط در لحظه ی حال به وقوع می پیوندد ، در حد فاصل نهان در درون تو .
اگر زیادی فکر کنی فکر کردن هم همیشه مربوط به گذشته یا آینده است . انرژی تو به جای این که به قوه احساس معطوف شود ، منحرف شده و صرف فکر کردن می گردد ، در چنین وضعیتی ، عشق نمی تواند وجود داشته باشد ، احساس در لحظه معنا پیدا می کند .
پس اولین قدم ، حضور در لحظه است . آینده و گذشته موجب فکر کردن می گردند و فکر کردن احساس را نابود می کند . انسانی که اوقاتش را بیش از حد به فکر کردن بگذراند ، به تدریج کاملا فراموش می کند که قلبی هم دارد . چنین آدمی رفته رفته به وضعیتی می رسد که در آن ، احساس حرفی برای گفتن ندارد . با گوش نکردن به ندای دل ، احساس به مرور از زندگی انسان محو می شود . میلیون ها نفر از این قماش ، که اصلا نمی دانند دل یعنی چه ، در دنیا وجود دارند . برای آنها قلب فقط حکم یک تلمبه است و تمام تمرکزشان متوجه کله است . البته مغز وسیله خوبی است و آدم به آن احتیاج دارد ولی مغز بایستی غلام انسان باشد نه سرور انسان . زمانی که مغز سرور آدمی گردد و قلب مورد بی توجهی قرار گیرد ، انسان دیگر به شناخت خدا نایل نمی آید ، زیرا از شناخت عشق محروم شده است . چنین انسانی فقط زندگی می کند و می میرد .
عشق شروع شناخت خداوند است و شناخت خداوند به نوبه ی خود قله ی عشق .
دومین قدم در راه رسیدن به عشق این است که یاد بگیری چگونه سموم وجودت را به شعد تبدیل کنی .
خیلی از مردم عشق می ورزند ولی عشق آن ها با سمومی چون نفرت ، حسادت ، خشم و احساس مالکیت آلوده است . هزار و یک سم ، عشق را احاطه کرده اند . عشق بسیار ظریف و شکننده است . آیا با وجود خشم و تنفر و حسادت ، عشق می تواند جان سالم به در ببرد ؟
اکثریت مردم فقط به مغز روی می آورند و قلب را به فراموشی می سپارند . اقلیت باقی می مانده اندکی به قلب می پردازند ، ولی این اقلیت هم مرتکب اشتباه می شود : نور ضعیف عشق آن ها ، توسط ابرهای سیاه حسادت و تنفر و هزار و یک دیو دیگر تهدید می شود . آن گاه است که عشق تبدیل به سفری تلخ می شود . عشق به مثابه ی نردبانی است دو طرفه ، هم می توانی از آن بالا بروی ، هم پایین بیایی .
بنابراین ، دومین اصلی که بایستی به خاطر بسپاری ، تبدیل سموم وجودت به شهد است . حالا سوال این است که چگونه ؟ روشی بسیار ساده برای این کار وجود دارد . تنها چیزی که احتیاج داری صبر است ، این یکی از بزرگ ترین اسراری است که من برای شما فاش می کنم . امتحانش کنید . وقتی خشمگین می شوی ، نبایستی هیچ کاری بکنی ، فقط در سکوت بنشین و نظاره گر باش . علیه خشم نباش ، با آن همکاری نکن ، آن را سرکوب نکن ، فقط نظاره گر باش . صبور باش و ببین که چه پیش می آید بگذار این احساس اوج بگیرد . از هر اقدامی حذر کن . این کار تو باعث می شود سلسله ای از عکس العمل های منفی ایجاد شود و تو وارد زنجیره ی کارما می شوی ، بدین معنی که به دلیل انجام عملی منفی ناشی از حال و هوای مسموم ، در زنجیره ای پایان ناپذیر گرفتار می شوی ، چرا که از منفی ، منفی به وجود می آید ، آن هم با سیر تصاعدی ، خشم باعث خشم فزون تر می شود ، دشمنی کردن ، دشمنی مضاعف به همراه می آورد و این روند همین طور ادامه دارد . بدین ترتیب است که انسان ها مایه ی گرفتاری و دردسر یکدیگر می شوند و از این کار دست نمی کشند .
منظور من سرکوب کردن احساسات منفی نیست ، بلکه بایستی نظاره گر احساسات منفی بود . در این جا تفاوتی عظیم نهفته است . من نمی گویم که بر احساس منفی درپوش بگذار ، آن را فراموش کن و لبخند بزن . چنین لبخندی دروغین ، کریه و قلابی است . وقتی که خشمگینی به هیچ وجه لبخند نزن . به اتاقی برو ، در را ببند و یک آینه جلوی خودت قرار بده و چهره خشمگینت را تماشا کن . هیچ لزومی ندارد که این چهره را به کس دیگری ناشن بدهی . این مسئله فقط مربوط به توست ، جزیی از زندگی و حال و هوای توست . حال و هوای خودت را مشاهده کن و با آن آشنا شو . این کار جزیی از رشد و پیشرفت تو در مسیر خودشناسی است . تا به حال بارها و بارها از زمان سقراط تا به امروز ، این جمله به گوش رسیده است : خودت را بشناس . 
منتها خودشناسی به این معنی نیست که در سکوت بنشینی و نزد خود تکرار کنی : من روح جاودانی هستم . من با الوهیت پیوند دارم . من این هستم و من آن هستم ." همه اش مزخرف است .
خودشناسی به این معنی است که تو با کلیه صورت های حال و هوای مزاجی خود آشنا بشوی از قاتل و گناهکار و جنایتکار گرفته تا قدیس و فاضل ، از خدا گرفته تا شیطان . تمام گستره ی حال و هوای درونی ات را بشناس ، با شناخت آن ، کلید گشایش رمز و راز های درونت را به دست می آوری .
خشم نمی تواند دایمی باشد ، اگر صبور باشی به این نتیجه می رسی . هیچ چیز دایمی نیست . شادی می آید و می رود و غم می آید و می رود . همه چیز تغییر می کند و هیچ چیز به یک صورت باقی نمی ماند . خشم آمده است و می رود و تو باید فقط قدری صبر داشته باشی . به آینده نگاه کن و منتظر باش . خشم را به حال خودش بگذار . به زودی مشاهده خواهی کرد که چهره ات از هم باز می شود ، چشمانت حالتی متین و آرام به خود می گیرند ، انرژی دگرگون می شود و زیبایی خاصی در چهره و چشمانت پدیدار می شود .
ولی بدان که حال و هوای مثبت به زور به دست نمی آید ، بلکه باید بگذاری خودش بیاید ، کلید رمز در این نکته نهفته است . منظور من از تبدیل سموم وجودت به عسل همین است .
مرحله سوم : تقسیم و بخشیدن 
چیزهای منفی را برای خودت نگهدار ولی خوبی ها و زیبایی ها را با دیگران تقسیم کن . معمولا اغلب انسان ها عکس این کار را می کنند . چنین انسان هایی واقعا ابله هستند . وقتی که شاد هستند ، خست به خرج می دهند و آن را با کسی تقسیم نمی کنند و وقتی غمگین هستند ، ولخرج و دست و دلباز می شوند و دوست دارند همه در غم و درد با آن ها سهیم باشند . وقتی که لبخند می زنند ، بسیار صرفه جویانه عمل می کنند در حد یک تبسم خفیف ولی خدا نکند که خشمگین شوند ، آن گاه در آستانه ی انفجار قرار می گیرند .
سومین قدم تقسیم خوبی ها و زیبایی هاست . این کار باعث جاری شدن عشق هم چون رودخانه می شود . رودخانه ای که سرچشمه آن قلب توست . شریک شدن باعث برطرف شدن تنگناها و معضلات نهفته در دل تو می گردد .
سخنی از خورخه لوئیس :
آن چه را که برایت مهم است به سگ ها بده
مرواریدهایت را به پای خوک ها بیفکن
زیرا آن چه مهم است ، بخشیدن است .
ما همیشه خلاف این گفته عمل می کنیم زیرا باور داریم که سگ ها و خوک ها نمی فهمند . مسئله بر سر این نیست که چه چیزی می بخشی و به چه کسی می بخشی . نفس بخشیدن است که ارزش دارد .
گورجیف : همه آن چه که جمع کردم بر باد رفت ، و همه آن چه که بخشیدم مال من ماند . آن چه که بخشیدم با من است و آن چه که جمع کردم از دست رفت .
عشق مال و پول نیست که بتوان آن را جمع کرد . عشق عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد . هرچه بیشتر ببخشی ، بیشتر به دست می آوری . هر چه کمتر ببخشی ، کمتر داری . اگر کسی را نداری ، مهم نیست ، آن ها را با سگ ها و تخته سنگ ها تقسیم کن . اگر مشتی مروارید در دست داری ، ن ها را پرتاب کن ، فرق نمی کند به پای چه کسی " زیرا آن چه که مهم است ، بخشیدن است " . وقتی می بخشی منتظر پاداش نباش ، حتی منتظر یک تشکر نباش ، بلکه از کسی به تو اجازه داده چیزی را با او تقسیم کنی ، سپاسگزار باش .
و چهارمین گام : هیچ بودن است . 
به محض اینکه فکر کنی که کسی هستی ، عشق از جاری شدن باز می ایستد . عشق فقط از درون کسی به بیرون جاری می شود که " کسی " نباشد . عشق در نیستی خانه دارد .
هنگامی که خالی باشی ، عشق نیز در تو جای خواهد گرفت . همزیستی عشق و غرور ممکن نیست . عشق و الوهیت می تواند در کنار یکدیگر باشند ، زیرا عشق و الوهیت مترادف هستند ولی همجواری عشق و غرور امکان پذیر نیست . بودن عشق و غرور با هم غیرممکن است . بنابراین ، هیچ باش . هیچ منشا همه چیز است . در هیچ بودن به کل می رسی . اگر خود را کسی بپنداری ، راه گم می کنی . اگر خودت را هیچ بپنداری ، به مقصد می رسی .