هیچ......اوشو
چنین گفته ای را فقط یك حكیم بر زبان می آورد. گفته اند كسانی كه در راه جهالت قدم بر می دارند، راه خود در این دنیا را از دست داده و سرگردان اینجا و آنجا می شوند؛ اما كسانی كه در راه علم قدم بر می دارند - یعنی راه "من می دانم " - خود را در تاریكی بزرگتری گم می كنند. مشكل می توان جمله ای را به شهامت این جمله در كل تاریخ پیدا كرد - پیدا كردن جمله ای مشابه و هم سو با این جمله كه جرات كند بگوید كه جهل ، كورمان رفتن در تاریكی است ، اما كسانی كه ادعا می كنند " من می دانم" در تاریكی بزرگتری كورمال راه می روند. هر كس كه این جمله را بر زبان آورده از اندیشه ی بسیار عمیقی برخوردار بوده است
آسان كه جاهل در تاریكی سرگردان است را به خوبی می فهمیم ، مشكلی ندارد. جمله واضح و روشن است. جاهلان خود را به گمراهی می اندازند. اما حكیم می گوید خود را در تاریكی گم می كنند - نه در تاریكی عمیق و بزرگ . جاهلان فقط در تاریكی سرگردانند. پس چرا ، به اصطلاح تحصیلكرده در تاریكی بزرگتری سرگردان می شود؟
وقتی جاهل در تاریكی و دانشمند در تاریكی بزرگتر سرگردان می شوند چاره رهایی كجاست؟
جاهل فقط در تاریكی سرگردان است ، خیلی عمیق نیست ، زیرا هر چقدر سرگردانی را كه جهالت سبب شود ، نمی تواند خیلی عمیق باشد . چیزی كه به تاریكی بزرگتر ختم می شود . جهالت نیست بلكه انانیت است.
اشتباهات از جهالت بر می خیزد ، اما جهالت همیشه در صدد تصحیح اشتباهات است ، پس احتمال گمراهی كمتری در آن هست. همیشه باور كردنی است كه جهالت سبب اشتباه شود ، اما پیوسته در صدد اصلاح آن هست. جهالت تواضع خودش را دارد . به این دلیل است كه بچه ها زود یاد می گیرند و پیران دیرتر.
بچه ها جاهل اند و آماده جبران . اگر اشتباهی را به آنان نشان دهید اصلاحش می كنند. اما اگر به سالمندان اشتباهشان را متذكر شوید، ناخشنود شده و از تصحیح آن خودداری می كنند. بلكه در عوض ، ابتدا سعی دارند ثابت كنند كه آن اصلا اشتباه نیست. از آنجا كه یادگیری بچه ها خیلی سریع است ، وقتی اشتباهی به آنان نشان داده می شود ، آماده پذیرش آن می باشند و خیلی زود تصحیح می كنند ؛ سالمندان قادر نیستند آنچه را كه بچه ها در چند روز فرا می گیرند آنان در چند سال یاد بگیرند و توان یادگیری آنها كم می شود
علت چیست ؟
استعداد سالمند برای فراگیری باید بالا رود ، اما نه ، اینطور نمی شود . بزرگسالان در تاریكی بزرگتر و عمیق تر افتاده اند. در او وهم ایجاد می شود . كه چیزی را می داند، پس اراده می كند تا فراگیرد. او از آنچه كه به او می آموزید خرسند است . لذا كودكان می توانند در تاریكی سرگردان شوند ، در حالی كه سالمند در تاریكی بزرگتری حیران است.
شخص جاهل ، اگر از جهل خود آگاه شود، بسیار متواضع می شود. اگر ما جهل خویش را به یاد آوریم ، اگر بتوانیم بخاطر آوریم : " من نمی دانم ، من جاهلم " ، آن وقت ساعتی برای انانیت باقی نمی ماند تا بر رویش بایستد. جالب است ؟ كه ببینید كه اگر شخص جاهل از جهل خود آگاه شود ، آن وقت سرگردانی او همان لحظه از بین می رود ، او خود را ثابت می بیند، و اشتباهاتش نقصان می پذیرد؛ او راه درست را در پیش می گیرد. و شخص باسواد كه به باور خویش اطمینان دارید كه او تحصیلكرده است سفر خود را به تاریكی بزرگتر شروع كرده است. وقتی جاهل از حقیقت كه " من جاهل هستم. " آگاه می شود ، سفرش بطرف حكمت شروع می گردد.
آگاهی از جهل ، به تواضع هدایت می شود ، در حالی كه تخیل دانش، ادعای علم، فرد را به انانیت راهبر است - و سد واقعی ، انانیت می باشد.
جهالت ، تاریكی ژرفی نیست ، به سان غروب آفتاب می ماند. خورشید درش نیست ، شرره ای از فهمیدن نیست ، اما در عین حال ، تاریكی شب انانیت نیز در آن وجود ندارد. فقط غروب است جهالت در آستانه ی جایی قرار گرفته كه امكان رفتن به سمت روشنایی وجود دارد. اما همانطور كه مباهات یك فرد تحصیل كرده قوی و قوی تر می شود ، و عقیده او كه " من می دانم ، من می دانم ، من می دانم " بهتر و بهتر می گردد ، شب او تاریك و تاریك تر می گردد، غروب او ناپدید می گردد، و در تاریكی عمیقی فرو می رود و همانطور كه فخرش قوی و قوی تر می شود ، شبش به تاریكی شب بدون نور ماه می گردد.
انانیت انسان را به تاریكی بزرگتری رهنمون می سازد ، و تناقض جالب در عالم انسانی سرازیر می شود ؛ حكما خود را جاهل می دانند - نه عالم و جاهلان ادعا می كنند " ما می دانیم!" آنوقت برای علم حقیقی باید به كجا بریم ؟ كدام راه ؟
ادامه پست 2 :
دو چیز را باید به خاطر سپرد. ما همیشه احتیاج داریم تا آگاهی خود را نسبت به جهلمان بالا بریم. یادآوری جهالت نابودی جهل است. آگاه شدن از جهالت مضحمل كردن جهالت است. این آگاهی كه : " من جاهلم " مانند شخصی است كه چراغی را روشن كرده و به اتاقی برده تا تاریكی را در آن مشاهده كند.آن شخص گفته بود : "بگذار چراغی روشن كنم تا بتوانم ببینم كه تاریكی در كجاست و او شروع می كند به جستجو با چراغ روشنی در دست. البته هر كجا كه بنگرد ، تاریكی نمی بیند. هنگامی كه در درون آگاهی وجود دارد كه در جستجوی جهل است ، تمایل به اینكه جهالت در كجا قرار دارد و تمایل به دانستن آن ، آنوقت دانستن ، فهمیدن ، اتفاق می افتد. هر كجا كه با این چراغ آگاهی بروید ، جهالت از آنجا رخت بر خواهد بست.
پس اولین چیز بخاطر سپردن جهالت است - اینكه " من جاهلم " . اگر میل ورود به دنیای روشنایی حكمت، علم حقیقی را دارید، باید كاملا از جهالت خود باخبر و پیوسته در جستجوی جایی كه جهالت شما در آن قرار دارد باشید. هر كجا كه آن رابیابید ، فورا قبولش كنید ، حتی برای لحظه ای درنگ نكنید. و در مقابل پای كسی كه جهالتتان را به شما نشان داد ، سر خم كنید - او معلم شماست، مرشد شما. و سعی نكنید تا ثابت نمایید كه جهالتتان دانش است، آنگونه كه ذهنتان شما را تحریك می كند كه این كار را بكنید. انانیت شما می گوید: " باورش نكن" انانیت شما وادارتان می كند كه بگویید : " راجع به چه چیز صحبت می كنید ؟ من یك آدم جاهل ؟ غیر ممكن است ! " اینطور است كه همه ما جهالتمان را مداوم می كنیم . همه ما در حمایت از صفات و عقایدمان پافشاری می كنیم.
آنهایی كه اصلا" هیچ چیز نمی دانند، ادعاهای بزرگی دال بر حقانیتشان دارند. كسانی كه حتی درباره سنگی كه در كنار جاده افتاده چیزی نمی دانند ، مدعی اند كه خدای بزرگ را می شناسند و خدای آنان تنها خدای حقیقی است. ادعای كسانی كه اصلا" چیزی نمی دانند ، پایانی ندارد. حامی بزرگ ادعایشان جهلشان است و باز هم مدعی اند. خود را از چنین ادعاهایی خلاص كنید. اگر به هر حال می خواهید ادعائی داشته باشید ، فقط ادعا كنید كه جاهل هستید. متواضعانه بگوئید : " نمی دانم " هر وضعی كه باشد ، هر فرصتی كه بدست آورید، و با هر موقعیتی كه جهل شما در آن قرار گرفته باشد ، متوقف شوید و بدانید كه : " من جاهلم " هر آنكس كه شما را جاهل خطاب می كند را به عنوان مرشد خود بشناسید كسی كه توجهتان را به سوی جهلتان سوق می دهد
اما در حقیقت ما كسی را معلم خود می خوانیم كه انانیت ما را تقویت می كند. نزد او می رویم، چند نكته از حكمت بر می چینیم و پر از غرور و ریا - و سپس می گوئیم كه ما نیز می دانیم. كسی كه لاف زدن در دانش ما را تقویت می كند ، مرشد می خوانیم. اما كسی معلم واقعی است، مرشد حقیقی ، كه در ارتباط با او می فهمیم كه هیچ جاهلی مانند ما نیست. او مرشد حقیق است كه دانش ما را به كنار می زند، كسی كه مباهات به علم ما را نابود می كند ، كسی كه ساختار انانیت ما را در هم می شكند و روی زمین می ریزد، كسی كه ما را بر زمین زده و می گوید: "تو اصلا هیچ چیزی نیستی به هیچ كجا نرسیده ای ، هیچ چیز را ندانسته ای! " چنین شخصی ، مرشد است؛ نه آن كسی كه از او دانشی فرا می گیریم ، مرشد كسی است كه از طریق او جهالتمان را بخاطر می آوریم.
به یاد داشته باشید ، یادآوری جهل انسان را به درك كردن هدایت می كند و جمع آوری دانش انسان را به تاریكی عمیق تری رهنمون است.
پس اولین چیز آگاهی معنوی از جهل است، اینكه كاملا" هوشیار باشیم، جهل را بشناسیم و به درونش نظر اندازیم. خود را شخصی عمیقا" جاهل بدانید.
چیز دیگری كه باید به خاطر داشت این است كه هر زمان كه می اندیشید " من می دانم " كمی بایستید ، و فكرتان را دوباره مرور كنید؛ از خود بپرسید " آیا حقیقا" آن را می دانم؟" یكبار هم كه شده كافی خواهد بود. با خود روراست باشید. قبل از اینكه بگوئید " من می دانم " خوب بررسی كنید و كاملا بیدار باشید. در پی بردن به جهلتان روحا" بیدار باشید ، همانطور كه در مورد دانش اینگونه هستید؛ و زمانی كه شروع می كنید به بررسی خود، خواهید دانست كه كلمات،اصول،متون مقدس را خوب می دانید ، اما اصلا باوری از حقیقت ندراید. آن به اصطلاح پاندیت ها كه مغزشان پر شده از متون مذهبی و كلمات ، كه زیر بار كلمات قرار گرفته اند و به نادرست ادعای علم می كنند، مضحكه دست حكیمان شده اند كه می گویند چنین افرادی در تاریكی كورمال راه می روند.
یك كشیش مسیحی عادت داشت در غروب هر روز یكشنبه در كلیسایش موعظه كند. او را شخصی با سواد می دانستند. یك روز ، عینكش را در منزل جا گذاشت . نیمی از دانشش در خطر بود، زیرا موعظه را نوشته بود و حالا قادر به خواندن نبود. اما اندیشید كه درست نیست به جماعت بگوید كه عینكش را فراموش كرده بود - آنان مشتاق شنیدن سخنانش بودند - پس تصمیم گرفت كه موعظه را بدون عینك انجام دهد و در حالی كه به كاغذش خیره شده بود ، شروع كرد به صحبت. همین طور كه از حافظه اش یاری می گرفت ، اشتباهی هم صورت می گرفت ، زیرا حافظه اش هم كمكی به او نمی كرد. هیچكدام از حرفهایش از دانش حقیقی سرازیر نمی شد؛ حكمت می تواند بدون یاری چشم صحبت كند، بدون كمك عینك. تمام آنچه كه او تاكنون می گفت از حافظه فشرده شده اش بود. اما امروز وسایلی را كه می توانست بدرون حافظه اش بنگرد و در خانه گذاشته بود.
وقتی درباره معجزه ای از عیسی (ع) صحبت می كرد دچار اشتباه شد. عیسی با چهار هزار مرید در یك جنگل بود ، و فقط هفت قرص نان همراه داشت. با این مقدار نه تنها او همه را غذا داد ، بلكه هفت قرص نان نیز خورده نشد. چهار هزار مرید ، اما كشیش به اشتباه گفت هفت مرید و چهارهزار قرص نان ، و عیسی همه را غذا داد و باز هم نان باقی مانده بود. و گفت كه این معجزه بود.
همانطور كه در معبد یا كلیسا واقع می شود ، بیشتر مردم چرت می زنند و توجهی به اشتباهی كه گفته می شود ندارند؛ فقط كسانی كه بیدار بودند شنیدند. چون مردم قوه استدلالی خود را در خانه می گذارند ، و به كلیسا می روند، مردمانی بی واكنش اند. فقط كیمات را می شنیدند. فقط یك نفر آگاه شد و فكر كرد: این چه نوع معجزه ای است؟ - تنها هفت نفر و چهار هزار تكه نان ؟ بلند شد و پرسید "قربان این یك معجزه است؟ هر كسی می تواند این كار را بكند" با شنیدن این جملات كشیش برافروخته شد. باور نداشت كه اشتباه كرده بود، پس عصبانی و تند شد. پرسید : "منظورت چیست هر كسی می تواند آن كار را بكند؟ علیه عیسی (ع) كفر می گویی."
مرد تكرار كرد: چرا ، من هم می توانم آن كار را بكنم!
كشیش گیج شد و از حضار درباره آنچه گفته بود سئوال كرد. یك كسی جواب داد: شما اشتباه كردید. عكس آنچه می خواستید اظهار كردید؛ شما گفتید چهار هزار قطعه نان و هفت مرید. این كار را هر كسی می تواند بكند . معجزه ای در آن نیست.
كشیش با این وضع توی دردسر افتاد. او به درایت شهرت داشت. آنقدر تحریك شده بود كه مصمم شد رقیبش را در آنجا به مبارزه دعوت كند. یكشنبه بعد كاملا آماده آمد. در خلال موعظه اش دوباره مساله معجزه را پیش كشید و گفت : یكبار عیسی به جنگل رفت. خوب گوش كنید! چهار هزار مرید داشت و فقط هفت قرص نان و همه را نیز غذا داد. همه قبلا غذا گرفته و راضی بودند معهذا نان مصرف نشده بود. "سپس دوست عزیز ، آیا حالا می توانی چنین معجزه ای را انجام دهی ؟ "
مرد بلند شد و تكرار كرد : بله می توانم
كشیش خیلی عصبانی شد و پرسید : چگونه اینكار را می كنی
مرد پاسخ داد : این كار را از باقی مانده نانهای دفعه قبل می كنم!
جابجا كردن كلمات بخاطر آوردن واژه ها . حماقت بزرگی است كه سعی كنیم تا دیگران را درست كنیم، و بطالت محض است كه هرگز اشتباهات خود را قبول نكنیم . آن كشیش بیچاره حتی نتوانست بگوید: اشتباهی در گفته هایم بود " مساله ای نبود و به راحتی می توانست از حضار پوزش بخواهد. اما انانیت ما هرگز به ما اجازه نمی دهد كه اشتباهمان را قبول كنیم، اگر چه مشتاقیم كه دیگران اشتباهات خود را قبول كنند.
پس نكته دیگر قبول این است كه : بررسی مجدد كنید كه آیا شما كمی می دانید یا نه. از خود بپرسید آیا واقعا" هیچ چیز می دانم ؟ آیا با آن زندگی كرده ام ؟ آیا از آن را تجربه كرده ام ؟ آیا در تجربه زندگی ام آنرا مزه كرده ام ؟ آیا در آن تجربه متعال از فنا شدن در مقام خدا به حال سماع در آمده ام ؟ آیا آن تموج را آزموده ام ؟ یا صرفا روغن شب چراغ را روشن كرده ام تا كلمات متون مقدس را یادآور شوم ؟ بوی نتفر آور روغن چراغ از كسانی كه متون مقدس را به زور به خاطر سپرده اند به مشام می رسد. روغن چراغ با دود غلیظی می سوزد. مشكل می توان مردمی را پیدا كرد كه جاهل تر از تحصیلكرده باشند.
از این رو ، سوترا می گوید ، جاهلان كورمال راه می روند ولی تحصیلكرده ها در تاریكی غلیظ تری می خزند. انسان جاهل بودن بهتر است تا تحصیلكرده . جهالت به شما راه را نشان می دهد. سعی نكنید به تاریكی بزرگتری وارد شوید؛ باقی ماندن در تاریكی ساده بسیار بهتر است . بهتر می توان از این تاریكی به روشنایی وارد شد، اما سفر از میان تیرگی عظیم ، طولانی و سخت خواهد بود. بیایید چند قدمی از تاریكی به سوی نور برداریم
آسان كه جاهل در تاریكی سرگردان است را به خوبی می فهمیم ، مشكلی ندارد. جمله واضح و روشن است. جاهلان خود را به گمراهی می اندازند. اما حكیم می گوید خود را در تاریكی گم می كنند - نه در تاریكی عمیق و بزرگ . جاهلان فقط در تاریكی سرگردانند. پس چرا ، به اصطلاح تحصیلكرده در تاریكی بزرگتری سرگردان می شود؟
وقتی جاهل در تاریكی و دانشمند در تاریكی بزرگتر سرگردان می شوند چاره رهایی كجاست؟
جاهل فقط در تاریكی سرگردان است ، خیلی عمیق نیست ، زیرا هر چقدر سرگردانی را كه جهالت سبب شود ، نمی تواند خیلی عمیق باشد . چیزی كه به تاریكی بزرگتر ختم می شود . جهالت نیست بلكه انانیت است.
اشتباهات از جهالت بر می خیزد ، اما جهالت همیشه در صدد تصحیح اشتباهات است ، پس احتمال گمراهی كمتری در آن هست. همیشه باور كردنی است كه جهالت سبب اشتباه شود ، اما پیوسته در صدد اصلاح آن هست. جهالت تواضع خودش را دارد . به این دلیل است كه بچه ها زود یاد می گیرند و پیران دیرتر.
بچه ها جاهل اند و آماده جبران . اگر اشتباهی را به آنان نشان دهید اصلاحش می كنند. اما اگر به سالمندان اشتباهشان را متذكر شوید، ناخشنود شده و از تصحیح آن خودداری می كنند. بلكه در عوض ، ابتدا سعی دارند ثابت كنند كه آن اصلا اشتباه نیست. از آنجا كه یادگیری بچه ها خیلی سریع است ، وقتی اشتباهی به آنان نشان داده می شود ، آماده پذیرش آن می باشند و خیلی زود تصحیح می كنند ؛ سالمندان قادر نیستند آنچه را كه بچه ها در چند روز فرا می گیرند آنان در چند سال یاد بگیرند و توان یادگیری آنها كم می شود
علت چیست ؟
استعداد سالمند برای فراگیری باید بالا رود ، اما نه ، اینطور نمی شود . بزرگسالان در تاریكی بزرگتر و عمیق تر افتاده اند. در او وهم ایجاد می شود . كه چیزی را می داند، پس اراده می كند تا فراگیرد. او از آنچه كه به او می آموزید خرسند است . لذا كودكان می توانند در تاریكی سرگردان شوند ، در حالی كه سالمند در تاریكی بزرگتری حیران است.
شخص جاهل ، اگر از جهل خود آگاه شود، بسیار متواضع می شود. اگر ما جهل خویش را به یاد آوریم ، اگر بتوانیم بخاطر آوریم : " من نمی دانم ، من جاهلم " ، آن وقت ساعتی برای انانیت باقی نمی ماند تا بر رویش بایستد. جالب است ؟ كه ببینید كه اگر شخص جاهل از جهل خود آگاه شود ، آن وقت سرگردانی او همان لحظه از بین می رود ، او خود را ثابت می بیند، و اشتباهاتش نقصان می پذیرد؛ او راه درست را در پیش می گیرد. و شخص باسواد كه به باور خویش اطمینان دارید كه او تحصیلكرده است سفر خود را به تاریكی بزرگتر شروع كرده است. وقتی جاهل از حقیقت كه " من جاهل هستم. " آگاه می شود ، سفرش بطرف حكمت شروع می گردد.
آگاهی از جهل ، به تواضع هدایت می شود ، در حالی كه تخیل دانش، ادعای علم، فرد را به انانیت راهبر است - و سد واقعی ، انانیت می باشد.
جهالت ، تاریكی ژرفی نیست ، به سان غروب آفتاب می ماند. خورشید درش نیست ، شرره ای از فهمیدن نیست ، اما در عین حال ، تاریكی شب انانیت نیز در آن وجود ندارد. فقط غروب است جهالت در آستانه ی جایی قرار گرفته كه امكان رفتن به سمت روشنایی وجود دارد. اما همانطور كه مباهات یك فرد تحصیل كرده قوی و قوی تر می شود ، و عقیده او كه " من می دانم ، من می دانم ، من می دانم " بهتر و بهتر می گردد ، شب او تاریك و تاریك تر می گردد، غروب او ناپدید می گردد، و در تاریكی عمیقی فرو می رود و همانطور كه فخرش قوی و قوی تر می شود ، شبش به تاریكی شب بدون نور ماه می گردد.
انانیت انسان را به تاریكی بزرگتری رهنمون می سازد ، و تناقض جالب در عالم انسانی سرازیر می شود ؛ حكما خود را جاهل می دانند - نه عالم و جاهلان ادعا می كنند " ما می دانیم!" آنوقت برای علم حقیقی باید به كجا بریم ؟ كدام راه ؟
ادامه پست 2 :
دو چیز را باید به خاطر سپرد. ما همیشه احتیاج داریم تا آگاهی خود را نسبت به جهلمان بالا بریم. یادآوری جهالت نابودی جهل است. آگاه شدن از جهالت مضحمل كردن جهالت است. این آگاهی كه : " من جاهلم " مانند شخصی است كه چراغی را روشن كرده و به اتاقی برده تا تاریكی را در آن مشاهده كند.آن شخص گفته بود : "بگذار چراغی روشن كنم تا بتوانم ببینم كه تاریكی در كجاست و او شروع می كند به جستجو با چراغ روشنی در دست. البته هر كجا كه بنگرد ، تاریكی نمی بیند. هنگامی كه در درون آگاهی وجود دارد كه در جستجوی جهل است ، تمایل به اینكه جهالت در كجا قرار دارد و تمایل به دانستن آن ، آنوقت دانستن ، فهمیدن ، اتفاق می افتد. هر كجا كه با این چراغ آگاهی بروید ، جهالت از آنجا رخت بر خواهد بست.
پس اولین چیز بخاطر سپردن جهالت است - اینكه " من جاهلم " . اگر میل ورود به دنیای روشنایی حكمت، علم حقیقی را دارید، باید كاملا از جهالت خود باخبر و پیوسته در جستجوی جایی كه جهالت شما در آن قرار دارد باشید. هر كجا كه آن رابیابید ، فورا قبولش كنید ، حتی برای لحظه ای درنگ نكنید. و در مقابل پای كسی كه جهالتتان را به شما نشان داد ، سر خم كنید - او معلم شماست، مرشد شما. و سعی نكنید تا ثابت نمایید كه جهالتتان دانش است، آنگونه كه ذهنتان شما را تحریك می كند كه این كار را بكنید. انانیت شما می گوید: " باورش نكن" انانیت شما وادارتان می كند كه بگویید : " راجع به چه چیز صحبت می كنید ؟ من یك آدم جاهل ؟ غیر ممكن است ! " اینطور است كه همه ما جهالتمان را مداوم می كنیم . همه ما در حمایت از صفات و عقایدمان پافشاری می كنیم.
آنهایی كه اصلا" هیچ چیز نمی دانند، ادعاهای بزرگی دال بر حقانیتشان دارند. كسانی كه حتی درباره سنگی كه در كنار جاده افتاده چیزی نمی دانند ، مدعی اند كه خدای بزرگ را می شناسند و خدای آنان تنها خدای حقیقی است. ادعای كسانی كه اصلا" چیزی نمی دانند ، پایانی ندارد. حامی بزرگ ادعایشان جهلشان است و باز هم مدعی اند. خود را از چنین ادعاهایی خلاص كنید. اگر به هر حال می خواهید ادعائی داشته باشید ، فقط ادعا كنید كه جاهل هستید. متواضعانه بگوئید : " نمی دانم " هر وضعی كه باشد ، هر فرصتی كه بدست آورید، و با هر موقعیتی كه جهل شما در آن قرار گرفته باشد ، متوقف شوید و بدانید كه : " من جاهلم " هر آنكس كه شما را جاهل خطاب می كند را به عنوان مرشد خود بشناسید كسی كه توجهتان را به سوی جهلتان سوق می دهد
اما در حقیقت ما كسی را معلم خود می خوانیم كه انانیت ما را تقویت می كند. نزد او می رویم، چند نكته از حكمت بر می چینیم و پر از غرور و ریا - و سپس می گوئیم كه ما نیز می دانیم. كسی كه لاف زدن در دانش ما را تقویت می كند ، مرشد می خوانیم. اما كسی معلم واقعی است، مرشد حقیقی ، كه در ارتباط با او می فهمیم كه هیچ جاهلی مانند ما نیست. او مرشد حقیق است كه دانش ما را به كنار می زند، كسی كه مباهات به علم ما را نابود می كند ، كسی كه ساختار انانیت ما را در هم می شكند و روی زمین می ریزد، كسی كه ما را بر زمین زده و می گوید: "تو اصلا هیچ چیزی نیستی به هیچ كجا نرسیده ای ، هیچ چیز را ندانسته ای! " چنین شخصی ، مرشد است؛ نه آن كسی كه از او دانشی فرا می گیریم ، مرشد كسی است كه از طریق او جهالتمان را بخاطر می آوریم.
به یاد داشته باشید ، یادآوری جهل انسان را به درك كردن هدایت می كند و جمع آوری دانش انسان را به تاریكی عمیق تری رهنمون است.
پس اولین چیز آگاهی معنوی از جهل است، اینكه كاملا" هوشیار باشیم، جهل را بشناسیم و به درونش نظر اندازیم. خود را شخصی عمیقا" جاهل بدانید.
چیز دیگری كه باید به خاطر داشت این است كه هر زمان كه می اندیشید " من می دانم " كمی بایستید ، و فكرتان را دوباره مرور كنید؛ از خود بپرسید " آیا حقیقا" آن را می دانم؟" یكبار هم كه شده كافی خواهد بود. با خود روراست باشید. قبل از اینكه بگوئید " من می دانم " خوب بررسی كنید و كاملا بیدار باشید. در پی بردن به جهلتان روحا" بیدار باشید ، همانطور كه در مورد دانش اینگونه هستید؛ و زمانی كه شروع می كنید به بررسی خود، خواهید دانست كه كلمات،اصول،متون مقدس را خوب می دانید ، اما اصلا باوری از حقیقت ندراید. آن به اصطلاح پاندیت ها كه مغزشان پر شده از متون مذهبی و كلمات ، كه زیر بار كلمات قرار گرفته اند و به نادرست ادعای علم می كنند، مضحكه دست حكیمان شده اند كه می گویند چنین افرادی در تاریكی كورمال راه می روند.
یك كشیش مسیحی عادت داشت در غروب هر روز یكشنبه در كلیسایش موعظه كند. او را شخصی با سواد می دانستند. یك روز ، عینكش را در منزل جا گذاشت . نیمی از دانشش در خطر بود، زیرا موعظه را نوشته بود و حالا قادر به خواندن نبود. اما اندیشید كه درست نیست به جماعت بگوید كه عینكش را فراموش كرده بود - آنان مشتاق شنیدن سخنانش بودند - پس تصمیم گرفت كه موعظه را بدون عینك انجام دهد و در حالی كه به كاغذش خیره شده بود ، شروع كرد به صحبت. همین طور كه از حافظه اش یاری می گرفت ، اشتباهی هم صورت می گرفت ، زیرا حافظه اش هم كمكی به او نمی كرد. هیچكدام از حرفهایش از دانش حقیقی سرازیر نمی شد؛ حكمت می تواند بدون یاری چشم صحبت كند، بدون كمك عینك. تمام آنچه كه او تاكنون می گفت از حافظه فشرده شده اش بود. اما امروز وسایلی را كه می توانست بدرون حافظه اش بنگرد و در خانه گذاشته بود.
وقتی درباره معجزه ای از عیسی (ع) صحبت می كرد دچار اشتباه شد. عیسی با چهار هزار مرید در یك جنگل بود ، و فقط هفت قرص نان همراه داشت. با این مقدار نه تنها او همه را غذا داد ، بلكه هفت قرص نان نیز خورده نشد. چهار هزار مرید ، اما كشیش به اشتباه گفت هفت مرید و چهارهزار قرص نان ، و عیسی همه را غذا داد و باز هم نان باقی مانده بود. و گفت كه این معجزه بود.
همانطور كه در معبد یا كلیسا واقع می شود ، بیشتر مردم چرت می زنند و توجهی به اشتباهی كه گفته می شود ندارند؛ فقط كسانی كه بیدار بودند شنیدند. چون مردم قوه استدلالی خود را در خانه می گذارند ، و به كلیسا می روند، مردمانی بی واكنش اند. فقط كیمات را می شنیدند. فقط یك نفر آگاه شد و فكر كرد: این چه نوع معجزه ای است؟ - تنها هفت نفر و چهار هزار تكه نان ؟ بلند شد و پرسید "قربان این یك معجزه است؟ هر كسی می تواند این كار را بكند" با شنیدن این جملات كشیش برافروخته شد. باور نداشت كه اشتباه كرده بود، پس عصبانی و تند شد. پرسید : "منظورت چیست هر كسی می تواند آن كار را بكند؟ علیه عیسی (ع) كفر می گویی."
مرد تكرار كرد: چرا ، من هم می توانم آن كار را بكنم!
كشیش گیج شد و از حضار درباره آنچه گفته بود سئوال كرد. یك كسی جواب داد: شما اشتباه كردید. عكس آنچه می خواستید اظهار كردید؛ شما گفتید چهار هزار قطعه نان و هفت مرید. این كار را هر كسی می تواند بكند . معجزه ای در آن نیست.
كشیش با این وضع توی دردسر افتاد. او به درایت شهرت داشت. آنقدر تحریك شده بود كه مصمم شد رقیبش را در آنجا به مبارزه دعوت كند. یكشنبه بعد كاملا آماده آمد. در خلال موعظه اش دوباره مساله معجزه را پیش كشید و گفت : یكبار عیسی به جنگل رفت. خوب گوش كنید! چهار هزار مرید داشت و فقط هفت قرص نان و همه را نیز غذا داد. همه قبلا غذا گرفته و راضی بودند معهذا نان مصرف نشده بود. "سپس دوست عزیز ، آیا حالا می توانی چنین معجزه ای را انجام دهی ؟ "
مرد بلند شد و تكرار كرد : بله می توانم
كشیش خیلی عصبانی شد و پرسید : چگونه اینكار را می كنی
مرد پاسخ داد : این كار را از باقی مانده نانهای دفعه قبل می كنم!
جابجا كردن كلمات بخاطر آوردن واژه ها . حماقت بزرگی است كه سعی كنیم تا دیگران را درست كنیم، و بطالت محض است كه هرگز اشتباهات خود را قبول نكنیم . آن كشیش بیچاره حتی نتوانست بگوید: اشتباهی در گفته هایم بود " مساله ای نبود و به راحتی می توانست از حضار پوزش بخواهد. اما انانیت ما هرگز به ما اجازه نمی دهد كه اشتباهمان را قبول كنیم، اگر چه مشتاقیم كه دیگران اشتباهات خود را قبول كنند.
پس نكته دیگر قبول این است كه : بررسی مجدد كنید كه آیا شما كمی می دانید یا نه. از خود بپرسید آیا واقعا" هیچ چیز می دانم ؟ آیا با آن زندگی كرده ام ؟ آیا از آن را تجربه كرده ام ؟ آیا در تجربه زندگی ام آنرا مزه كرده ام ؟ آیا در آن تجربه متعال از فنا شدن در مقام خدا به حال سماع در آمده ام ؟ آیا آن تموج را آزموده ام ؟ یا صرفا روغن شب چراغ را روشن كرده ام تا كلمات متون مقدس را یادآور شوم ؟ بوی نتفر آور روغن چراغ از كسانی كه متون مقدس را به زور به خاطر سپرده اند به مشام می رسد. روغن چراغ با دود غلیظی می سوزد. مشكل می توان مردمی را پیدا كرد كه جاهل تر از تحصیلكرده باشند.
از این رو ، سوترا می گوید ، جاهلان كورمال راه می روند ولی تحصیلكرده ها در تاریكی غلیظ تری می خزند. انسان جاهل بودن بهتر است تا تحصیلكرده . جهالت به شما راه را نشان می دهد. سعی نكنید به تاریكی بزرگتری وارد شوید؛ باقی ماندن در تاریكی ساده بسیار بهتر است . بهتر می توان از این تاریكی به روشنایی وارد شد، اما سفر از میان تیرگی عظیم ، طولانی و سخت خواهد بود. بیایید چند قدمی از تاریكی به سوی نور برداریم

+ نوشته شده در ساعت توسط علی حامدی
|