ليلي هاي بي مجنون...
چرا باور عشق اينقدربرام سخت شده؟
عشق شده يك كلمه مثل قسطنطنيه !!!
لااقل ميدونيم قسطنطنيه اسم مكانه! اما عشق چيه؟ اسمه؟فعله؟ضميره؟ چه شكليه؟ چه رنگيه ؟ازكجا اومده ؟
اصلا وجود داره؟ اگر هست چرا من نمي بينمش ؟چرا حسش نمي كنم ؟يعني اينهم جزو دارايي از ما بهترونه ؟ توي كتاباي قديمي چرا اينهمه ازش حرف زدن و نوشتن ؟
اما چرا حالا همه ليلي ها بي مجنونن؟!
دلم عجيب ميل به عشق داره هردفعه يه طرف مي پره !بقول شاعر(فريدون مشيري):
به هرسويي به اميدي كه اين اوست نگاه بيقرارم خيره مي ماند
يكي هم زين همه نازآفرينان اميدم را ز چشمانم نمي خواند
ميشه يه ذره عشق ...
نه نه
سيب
من سيب مي خوام يه سيب بزرگ و براق ،شيرين و آبدار كه باتمام وجود لمسش كنم ، بوش كنم بعد گازش بگيرم و بخورمش سيب رو خدا واسه همين آفريده نه؟ سيب هم رسالتي داره . ميگن منم رسالتي دارم اما اينقدر درگير روزمرگي شدم كه يادم رفته كي بودم كي هستم و بايد كي بشم !
ميشه يه ذره فقط يه ذره ....
نه نه ولش كن
من هيچي نمي خوام
شايد منم سيبم و فكر ميكنم آدمم!!!
آره من سيبم ! اگه آدم بودم مي دونستم عشق چيه بعد اينهمه سال و ماه و روز يكي عاشقم ميشد
آره آره من سيبم
يه سيب بزرگ و آبدار ،پس بگو چرا دلم براي آسمون تنگ ميشه ،پس بگو چرا هركي منو مي بينه دوست داره يه گاز بزرگ بزنه و منو بخوره ! اما نه ...
همه مي خوان فقط يه گاز بزنن فقط مي خوان مزه كنن بعد ميندازن روي زمين و ميرن !
نه من سيب نيستم!
شايد من ابرم! ابرهم آسمون و بارونو دوس داره ! بذار خودمو توي آينه ببينم ...
آره شبيه ابرم!!!
ببين چشام هميشه بارونيه ... من ابر آسموناي شمالم ! همينه كه اينهمه باروني ام . دست بزن ببين تنم نرمه پاكه لطيفه . بوكن ببين بوي بارون ميده تنم !
آره بابا من ابرم !
اما....
اما ابرا حركت مي كنن من...
من خيلي وقته از جام تكون نخوردم .
پس من ابر نيستم ! پس چي ام؟
يكي به دادم برسه
يه ذره ... همش يه لحظه ....
نه نه من بايد آسمون باشم!
ميگمااا آسمون قلب داره؟ دلتنگ ميشه ؟ ابرايي كه از روي سينه آسمون رد ميشن چه نسبتي باهاش دارن ؟ اونا هم رهگذرن ؟ آسمون هم مثل من دلش به اون رهگذرا خوش ميكنه خودشو گول ميزنه!
نه نه نبايد عادت كنم دلمو به عبور رهگذرا خوش كنم من نمي خوام هر دقيقه يكي بياد يكي بره ....
من آسمون نيستم!
پس من كي ام ؟ چي ام؟؟؟
ميگن وقتي دنبال چيزي ميگردي و پيداش نمي كني دقيقا كنارت پيداش ميكني !
من خودمو گم كردم يادم نمياد از كجا اومدم بابا مامان منو پيدا كنيد ....
آها يادم اومد اسم بابام آدمه و اسم مادرم حوا....
داره كم كم يه چيزايي يادم مياد .
آدم و حوا ديگه بچه نمي خواستن ولي بچه دارشدن! اسمشو گذاشتن شهبانو
شايد من همون بچه ناخواسته آدم و حوايم!!!
نه اصلا شايد من همون ميوه ممنوعه ام ! پس بگو چرا همه مي خوان فقط منو مزه كنن!!!!
آآآره من سيبم من ميوه ممنوعه ام من فرزند ناخواسته آدم و حوايم ... من شهبانوام....
شايدهم من خود عشقم ! همون عشقي كه يكعمر درحسرت ديدار و شناختنش بودم ...
عشق ؟ آره عشق ! ... عاشق ....فاعل .... معشوق ... مفعول
چقدر اين كلمات آشنايند !!!
عاشق .... فاعل..... خالق
معشوق .....مفعول ..... مخلوق .....
من كي ام ؟............................
سیبی کجاست ازلب سرخ تو سیب تر
زیبا تر و رسیده ترو دلفریب تر
اما میان این همه من بی نصیب تر
من پشت کوه قاف وصال تو مانده ام
از هر چه کوه دره فراز و نشیب تر
صبرم به سر رسید خدایا عنایتی؟
نازل نمای آیه ای«امن یجیب »تر
این تازه ابتدای خرابیست بعد از این
درمن وقوع زلزله های مهیب تر
شعر از يه فرهاد دور از ليلي!