گلستان سعدی
درویشی مجرد در گوشه ی صحرایی نشسته بود
پادشاهی بر او بگذشت درویش از انجا که فراغ
ملک قناعت است سر بر نیاورد و التفات نکرد
پادشاه از انجا که سطوت سلطنت است بهم بر
امد و گفت این طایفه خرقه پوشان بر مثال
بهایمند که اهلیت و ادمیت ندارند وزیر گفت:
ای درویش، پادشاه روی زمین بر تو گذر کرد
چرا خدمت نکردی و شرط ادب بجا نیاوردی
گفت:ملکرا بگو توقع از کسی دار که توقع
نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از
بهر پاس رعیتند نه رعایا از بهر طاعت ملوک.
ملکرا گفتار درویش استوار امد گفت:از من
چیزی بخواه گفت:ان می خواهم که دگر بار
زحمت من ندهی. گفت مرا پندی بده گفت:
دریاب کنون که نعمتت هست بدست
کاین نعمت و ملک میرود دوست دست بدست
گلستان سعدی
دوستدار زیباییها مجید
+ نوشته شده در ساعت توسط علی حامدی
|