عاشق
جایی یه گل آفتابگردون بود . یه گل آفتابگردون قشنگ این گل آفتابگردون ما یه بلبل داشت كه عاشقش بود. گل و بلبل ماجراها داشتن یه روز قرار بود گل و بلبل همدیگه رو ببینن . بلبل منتظر گل بود. گل دیر كرد. خیلی دیر اون قدر كه بلبل شروع كرد به خواندن . می خواند و می خواند . آروم نمی گرفت از این شاخه به اون شاخه می پرید . بلبل دل ناگرونه. دلش شور می زنه. خدایا چی شده؟ نكنه نیاد؟؟!! نكنه برم بیاد؟؟!! گل آفتابگردون من كجاست؟ نكنه اتفاقی افتاده باش!!؟؟ نكنه گل آفتابگردون من پرپر بشه!!؟؟ نه، خدا نكنه. ولم كن شیطون نامرد. این فكرا چی!!؟؟ الان میاد بلبل خودشو به در و دیوار می كوبید. بی تاب، راه افتاد سر گردون توی خیابون ها صدای بلبل به گل نمی رسید. بلبل ما اون قدر طاقت نداشت كه سر قرار بمونه نه جون موندش بود نه پای رفتن. بال های بلبل ما بسته بسته بود. بلبل برگشت سر قرار دید گل آفتابگردونش اونجاست. سر به گریبان فرو برده. محزون و آروم رفت جلو . شروع كرد به خواندن . این بار آروم . گل بیدار شد و خندید، آروم و قشنگ گل ما خواب مونده بود بلبل از این كه به گل رسیده بود؛ راضی بود . راضی . راضی
![]()