انسان تا وقتی اسیر عقده ، حسادت ، نفرت ، عناد با خود ، کینه ، رقابت و غرور است در حقیقت اختیاری از خود ندارد ، اختیار او دست این احساسات بیمارگونه است که هر طرف میل کنند او را با خود می برند ، دشمنی ها و دوستی ها در دست این گره های روحی است ، چنین انسانی مسئول هم نیست ، چرا که نمی تواند حقیقت را ببیند ، دیدن حقیقت با شخصیتی بیمار گونه ممکن نیست ، شخصیتی که مبتلا به گره های روانی است نمی تواند حقیقت را ببیند ، نمی تواند واقعیات را همانطور که هست مشاهده کند همیشه در رویا و خواب سیر میکند ،همیشه در برزخ عصبیت و سوء تفاهم بسر می برد ،همیشه با خیالات و توهمات محشور و محصور است ، همیشه باری از خاطرات ناگوار بر دوش او سنگینی می کند ، همیشه در معرض افسردگی و نامیدی است ،همیشه از زمین و زمان طلبکار است ، ، همیشه به حکم اجبارهای درونی و بایدهای روحی خود باید گردن بگذارد . . . بنابراین تا نفرت هست کجا اختیار هست ، تا کینه هست کجا اختیار هست ، تا حسادت هست کجا اختیار هست ،؟ تا خشم هست کجا اختیار هست و یا بطور کلی تا عصبیت هست کجا اختیار هست ؟ این خصوصیات روحی هستند که هر کجا بخواهند ما را با خود می برند ! اختیار ما دست اینهاست اینطور نیست ؟ . .

 

.