دو شعر از آزاده دواچی
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
آ فرینش
 
روز تلخی بود
مهتاب هفت بار به ستارگان شک کرد
زمین
به هستههای پوسیده در بطنش، لعنت فرستاد
درختان بیاعتنا شدند
به رسوایی کوچ پرندگان
و به صدای اساطیری کبوترها
و آسمان
برای هر رهگذری آرام گریست
وسوسه زهرآلود آدم، بارور شد
در گلوی هوسانگیز حوا
سیب سبزی بیاندوه،
در دستان حوا رویید،
بی حضور آدم
و پس از دشنام سخت آ فرینش،
بشر متولد شد.
 
گزینه
شاید زیادی زنده ماندهام
زنده ماندنم،
دشنامی است به آغاز هر تولد
در زنده ماندنم،
نه رویایی میشکفد
و نه صدایی اوج میگیرد
من به هرچه سفید است و پایدار،
لعنت فرستادهام
گزینههای هستی را یکبهیک خط میزنم
عشق
زندگی
ابدیت