ولي مثل همه ي قصه ها ،تو قصه ي من هم كلاغه به خونش نرسيد
يه هو دلم لرزيد تا حالا اين حس رو نداشتم لااقل اين شكليشو تجربه نكرده بودم نگاهش كه به نگاهم افتاد خشكم زد برق چشماش بدجوري منو گرفت يه لحظه يادم رفت چي داشتم مي گفتم ، اصلا ً دلم نمي خواست يادم بياد فقط مي خواستم ساكت بشينم و همين جوري نگاش كنم من با اون صحبت مي كردم و چشماي اون با من .
حالا ديگه راحت مي تونستم صداي ضربان قلبمو بشنوم نفس تو سينم جمع شده بود ولي مي ترسيدم كه نفس بكشم مي ترسيدم زمان به نفس من بند باشه نمي تونستم چشم از چشماش بردارم ولي چه كنم حيا اجازه نمي داد و مجبور بودم چند لحظه به چند لحظه سرم و بيارم پايين نمي دونم اونم حس منو داشت يا نه ولي از قرار معلوم اينطور نبود . اون موقع فقط مي خواستم كاري كنم تا اون صحبت كنه و من بتونم ازين فرصت استفاده كنم و همين جور ذول بزنم به چشماش .
تو دلم مي گفتم خدايا نكنه تموم بشه . شنيده بودم آدم با يه نگاهم مي تونه عاشق بشه ولي باور نمي كردم واقعيت داشته باشه .
بايد مي رفتم و اون هم بي خبر از همه جا بدون اينكه بدونه به من چي گذشته خداحافظي كردم و رفتم و زير لب تكرار مي كردم خدايا خدايا . . .
ولي مثل همه ي قصه ها ،تو قصه ي من هم كلاغه به خونش نرسيد
همه ی عمر در انديشه ی حضور كسی بودم كه هرگز نيامد . . .
+ نوشته شده در ساعت توسط علی حامدی
|