سه غزل عاشورایی 1
ناممکن
ناگهان تیر خود را شکست و به زانو در آمد
پیش لبخند اصغر
حرمله گریه سر داد...
ناگهان شمر فریاد زد:
نه
نمیبرم این شط خون فصیح خدا را...
ناگهان ملک ری سوخت
از سکه افتاد
ابن سعد انتخابی دگر کرد...
ناگهان خولی از کوره یک ماه آورد
شست و بوسید
نالهاش کوفه را در نوردید...
ناگهان لشکری حر
موج برداشت
کربلا بیدریغ از فرات آب نوشید...
ناگهان صحنه را جامه سرخ پر کرد
جامه پاره پاره، دریده
تعزیه
نیمه کاره
رها شد...
ناگهان تیر خود را شکست و به زانو در آمد
پیش لبخند اصغر
حرمله گریه سر داد...
ناگهان شمر فریاد زد:
نه
نمیبرم این شط خون فصیح خدا را...
ناگهان ملک ری سوخت
از سکه افتاد
ابن سعد انتخابی دگر کرد...
ناگهان خولی از کوره یک ماه آورد
شست و بوسید
نالهاش کوفه را در نوردید...
ناگهان لشکری حر
موج برداشت
کربلا بیدریغ از فرات آب نوشید...
ناگهان صحنه را جامه سرخ پر کرد
جامه پاره پاره، دریده
تعزیه
نیمه کاره
رها شد...
اسطوره
اسب نمیتواند اسطوره نباشد
وقتی خورشیدیست
با هزار شعاع نور
که سرخ میبارد
بر شب رایج...
و دخترکی که خورشید را در آغوش میکشد
نمیتواند اسطوره نباشد
و دشتی که خورشید بر آن
و روزی که خورشید در آن میدود
نمیتواند
نمیتواند اسطوره نباشد اسب
آنگاه که اسطورهای بر پشت داشته است
و بیسوار برگشته است...
اسب نمیتواند اسطوره نباشد
وقتی خورشیدیست
با هزار شعاع نور
که سرخ میبارد
بر شب رایج...
و دخترکی که خورشید را در آغوش میکشد
نمیتواند اسطوره نباشد
و دشتی که خورشید بر آن
و روزی که خورشید در آن میدود
نمیتواند
نمیتواند اسطوره نباشد اسب
آنگاه که اسطورهای بر پشت داشته است
و بیسوار برگشته است...
+ نوشته شده در ساعت توسط علی حامدی
|