یه ویلای کوچیکی به همراه دو باغ تو الموت داشتیم که بعد از مرگ بابا فروختیمشون. یه سال به این باغها آفت ملخ زد. ملخها خیلی خیلی زیاد بودند و بعضی از آنها اینقدر بزرگ بودند که اگر با چشمهای خودم نمی دیدمشون هیچ وقت باورم نمیشد که ملخ میتوانه به اندزه یک گنجشک باشه. الان که میگم گنجشک باز هم فکر میکنم ملخها بزرکتر از گنجشک بودند. بهرحال دیدنشون اینقدر چندش آور و وحشتناک بود که وقتی میخواستیم وارد باغ بشیم تصور میکردیم اینجا مال اونهاست و این ما هستیم که نباید وارد باغ بشیم نه اونها. گاهی یک تصور و باور غیرمنطقی و اشتباه اینقدر در وجود یک انسان و حتی یک جامعه رشد میکنه که آدم به باورهای منطقی دیگه اش شک میکنه و آنها را زیر سئوال میبره. گاهی در معماری ساختمان اشتباه کردیم و خشت اول را کج گذاشتیم و تا ثریا کج رفتیم و نمیخواهیم هزینه کج روی هایمان را بدهیم. برای همین ترجیح میدهیم همه باورهای درست دیگه را زیر سئوال ببریم اما اشتباهمون را درست نکنیم. حق هم داریم بهرحال خانه خرابی خیلی درده. اما من فکر میکنم واقعا راههای دیگه ای هم وجود داره که نیازی به خانه خرابی نباشه اما فعلا که اون راهها تولید نشده باید باورهای قبلی را زیر سئوال برد و باورهای جدیدی پایه ریزی کرد.

http://notfeh.blogfa.com/     از لیلا