ديدار شناسي ارتباطات
درآغاز سخن، بايد به طرح اين پرسش بپردازيم كه آنچه را كه
به آن پرسمان «پديدار شناسي ارتباطات» ميگوييم چيست؟ به نظر ميرسد كه به
جاي چنين مفصلبندي ميتوانيم از «فلسفه ارتباطات» يا حتي «شناختشناسي
ارتباطات» سخن بگوييم. در اين صورت، ضرورت طرح مسئله پديدارشناسي ارتباطات
چيست؟ آيا در «پديدارشناسي ارتباطات» ما در جستجوي گونه جديدي از فلسفه يا
تئوري ارتباطات هستيم؟ در اين سخنراني بر آن هستيم تا به اين پرسشهاي
پاسخ دهيم.
به نظر ميرسد كه هنگامي كه سخن از «فلسفة ارتباطات» به
ميان ميآوريم، منظور ما «چيستي»
ارتباطات است؛ درست همانطور، كه هنگامي كه از چيستي علم يا تاريخ
ميپرسيم، در واقع، از فلسفة علم يا فلسفة تاريخ سخن ميگوييم. در اين
معنا، فلسفة ارتباطات در جستجوي ذات ارتباطات است. اما مشكل در اينجا اين
است كه نميدانيم، روششناسي چنين فلسفهاي چيست. از اين نظر، مفهوم فلسفة
ارتباطات نميتواند تصور روشني از خود ارائه دهد. اما آنگاه كه از
پديدارشناسي ارتباطات سخن ميگوييم، تصور كاملاً روشني از اين مفهوم به دست
ميآيد، چراكه پيشاپيش ميدانيم كه «ارتباطات» را همچون يك «پديدار» در
نظر گرفتهايم و روششناسي مشخصي نيز در
دست داريم.
اكنون، ميتوانيم اين پرسش را مطرح سازيم كه پديدارشناسي
ارتباطات به چه معنا است؟ شايد بتوانيم كه پاسخ را در يك جمله به اين صورت
مطرح كنيم كه پديدارشناسي ارتباطات عبارت است از شناخت «پديدار ارتباط». به
نظر ميرسد كه با اين تعريف معرفت جديدي ارائه نشده است. اما نكتة مهم اين
است كه ما با اين تعريف «ارتباط» را نه يك فرآيند بلكه يك پديدار در نظر
گرفتهايم. هنگامي كه «ارتباط» را يك فرآيند ميدانيم، به زبان ديگر
ميگوييم كه «ارتباط» يك پروسة تكنيكي و از اين رو قابل تحويل به كميتهاي
علمي است. به راحتي ميتوان فهميد، كه
انتقال «معنا» در اين فرآيند چگونه صورت ميپذيرد، و معنا همچون موضوع
مهمي كه نظر بسياري از فيلسوفان و معنيشناسان را به خود مشغول داشته است،
به سادگي در «ذهن» وجود دارد. چنين پيشفرضي دربارة معنا امكان طرح يك
فلسفة ارتباطات را كه مبتني بر معناي ابژكتيو است، نظير آنچه كه در
معنيشناسي «فرگه» مطرح است، منتفي ميسازد. اگر معنا ذهني باشد، امكان
هرگونه فهم مشترك با مشكل مواجه است. اين معنا همچون يك ايده در «درون» ذهن
ماست و فرايند ارتباط تنها به انتقال اين محتويات درونذهني بازميگردد.
اما هنگامي كه سخن از «پديدار ارتباط» مطرح
است منظورمان اين است كه آگاهي ما، كه هميشه «از چيزي» است، ذهني نيست و
به جهان بيرون خود جهت گرفته است. پديدار ارتباطات، در اين ديدگاه، نسبت
خود را با آگاهي مطرح ميكند. براي روشن شدن مطلب بهتر است كه به اين پرسش
پاسخ دهيم كه پديدارشناسي چيست؟ پديدارشناسي - در معناي خاص مورد توجه اين
سخنراني - نخستين بار توسط ادموند هوسول، فيلسوف آلماني مطرح شد.
پديدارشناسي هوسرل رويكرد جديدي در مقابل تفكر دكارت ارائه ميدهد. تفكر
دكارت همچون تفكري مبتني بر سوبژكتيويسم، ذهن و جهان عيني را همچون دو جوهر
متفاوت مطرح كرد. از نظر دكارت، ميان ذهن و
جهان شكاف عميقي وجود دارد، از اينرو، شناخت ما از جهان خارجي تنها بر
«تصورات ذهني» مبتني است. آگاهي، از اين نظر همچون يك كپسول فروبسته است كه
در خود ايدههاي ذهني را جا داده است. شناخت ما از جهان عيني تنها توسط
اين تصورات و ايدهها است.در اينجا، ما با دو جهان، يعني جهان ذهني و جهان
عيني، سروكار داريم و ارتباط ما با جهان خارج تنها توسط اين ايدهها است.
جهان عيني جهاني است كه ما آن را احساس ميكنيم و جهان ذهني كه جهاني است
كه فقط ايده ها و تصورات ما بر آن حكمفرما است.
اما براي هوسول دوگانگي
ذهن و عين و شكاف ميان آن دو قابل قبول نبود.
از نظر او ما در جهان هستيم و آگاهي ما هيچ وقت آگاهي فروبستهاي نيست،
بلكه اين آگاهي هميشه آگاهي «از چيزي» است. هوسرل اين آگاهي گشوده و باز را
كه به جهان بيرون خود جهت گرفته و همواره «آگاهي از چيزي» است،
رويآورندگي يا التفات ناميد. بدين ترتيب، ما تصوير اشياء را نداريم بلكه
با «خود» چيزها سروكار داريم. اين نكته همان شعار معروف هوسرل، يعني
«بازگشت به خود چيزها» است. براي روشن شدن مطلب از مثالي استفاده ميكنيم.
فرض كنيم كه ما به يك مسافرت ميرويم. در كنار يك جويبار و در زير ساية
درختي براي لحظاتي استراحت ميكنيم. در يك لحظه حسي به
ما دست ميدهد، و دستهاي خود را در آب جويبار فرو ميكنيم و شادابي و
سرزندگي آب را حس ميكنيم. آيا در اين هنگام شما فقط «تصور ذهني» از آب در
شما ايجاد ميشود، يا آنكه «خود» طبيعت را تجربه ميكنيد؟ جهان مورد تجربة
ما بسيار صميميتر و زندهتر تصاوير ذهني است. ما با جهان خود بسيار
صميميتر از آن چيزي كه دكارت مطرح ميكند مواجه ميشويم. خود جهان براي ما
«حضور» دارد. اين گونه نيست كه ما و جهان در يك شكاف پرنشدني قرار
گرفتهايم و هيچگونه نسبتي بين ما برقرار نيست مگر يك سري تصورات ذهني.
در تفكر دكارتي ما با تصوير جهان سرو كار
داريم، در حالي كه در پديدارشناسي ما با «خود» چيزها در ارتباط هستيم.
آگاهي ما همواره از آگاهي از چيزي است و از اينرو، ما نسبت به جهان باز و
گشوده هستيم. اينتشناليته يا رويآورندگي آگاهي آن را گشوده نگه ميدارد و
آگاهي همواره به سوي چيزها روي مي آورد و آهنگ چيزي را ميكند.
اكنون بازميگرديم به «پديدارشناسي ارتباطات» تا آن
را روشنتر كنيم. هنگامي كه پديدارشناسي را همچون روشي براي موضوعي در نظر
ميگيريم ميخواهيم نشان دهيم كه چگونه كثرت و چندگانگي آن موضوع در وحدت
خود مطرح ميشود. شايد بد نباشد تا در اينجا از يك مثال بهره جوييم تا
مسئله روشنتر شود. فرض كنيد ما يك مكعب را در روبروي خودمان قرار ميدهيم.
اين مكعب چند وجه دارد؛ وجهي كه مقابل من است «جنبه» يك مربع را دارد. اين
مكعب هنگامي كه جلوي من قرار دارد چند وجه آن آشكار و چند وجه آن پنهان
است. اگر شما بخواهيد وجههاي پنهان شده را ببينيد
يا بايد خودتان حركت كنيد يا خود مكعب را حركت بدهيد. من تنها ميتوانم
چند وجه را ببينم و وجوه ديگر مكعب پنهان است. حال اگر مكعب را كمي حركت
دهم، وجه مربع آن كم كم «جنبه» ذوزنقه را اهدا ميكند. ميتوانم مكعب را
آنقدر بچرخانم تا جنبة مربع آن به يك «خط» تبديل شود. اگر از دوست خود كه
در مقابل من قرار گرفته بخواهم تا در جاي من قرار گيرد و دقيقاً به همان
مكعب نگاه كند همان وجه و جنبه ها را ميبيند كه من ديدهام. تا اينجا
مشكلي نداريم. اگر زواياي ديد را عوض كنيم شما هم همان چيز را خواهيد ديد
كه من ديدهام و من نيز همان چيز را خواهم ديد كه
شما ديدهايد. حال، فرض كنيد كه من هنگام رويت اين مكعب مريض باشم يا سر
گيجه داشته باشم، در آن صورت مكعب را متزلزل مي بينم. چون سرم گيج ميرود
فكر ميكنم مكعب كمي لرزان است. اما شما كه از سلامت برخوردار هستيد مكعب
را ثابت مي بينيد. در اينجا، ما عليرغم آنكه يك مكعب را ميبينيم اما دو
تا ذهنيت مختلف داريم. پديدارشناسي ارتباطات در اين سطح، با مشكلاتي مواجه
است. اختلاف نظر در يك ارتباط ميان فردي از كجا پيش مي آيد. اگر قرار باشد
كه در ارتباطات، تفاهمي وجود داشته باشد اين تفاهم ميان من و ديگري بر چه
پايه اي است؟ آيا تفاهم، تفاهم زباني است؟
تفاهم تفاهم در زيستجهان است؟
اختلاف نظر نسبت به يك رويداد تاريخي
يا ديني يا هر رويداد ديگر از كجا آغاز مي شود؟ بخشي از پديدارشناسي
ارتباطات به همين نكته، يعني اختلاف و اشتراك نظر ميپردازد. اين امر به يك
بررسي پديدار شناسانه نياز دارد كه در حوزه پديدارشناسي ارتباطات قرار
ميگيرد.
مسئله بعدي كه براي ما در پديدارشناسي مطرح است اين است اگر
قرار است كه «ارتباط» را همچون يك پديدار در نظر بگيريم يعني پديداري كه
جنبهها و وجههاي بسياري دارد كه تنها چندتا از آنها آشكار شده است،
بنابراين، جنبههاي ديگري نيز دارد كه از نظر ما
پنهان مانده است. از اينرو، رويداد آشكار كردن ارتباطات، رويدادي نيست كه
فيلسوفي يك بار براي هميشه آن را به اصطلاح تبيين كند. ارتباطات، بدين
ترتيب، رويداي آشكاركننده و هستيشناسانه است كه همچنان چندگانگيهاي خودش
را آشكار ميكند. هنگامي كه ميگوييم يك ارتباط چگونه در چندگانگي هاي
مختلف به ما اهدا مي شود يا داده مي شود، درواقع، يك تحليل پديدارشناسانه
به دست ميدهيم.
هنگامي كه شما توانستيد رابطه شخص را با جهان زيستهاش توصيف كنيد به مرحله بعدي كه مرحله فروكاست است گام ميگذاريد. درواقع، در مرحله ميكوشيم تا به اين اكوسيستم كه همانا رابطه شخص و جهان زيستهاش دست يابيم. در اين ميان «زبان» و بحث «معنا» بسيار برجسته مينمايد. به طور خلاصه، در فروكاست پديدار ارتباط شما به اين نكته دست مييابد كه كه ارتباطات، همان اخلاق خطابي است. خطابه در اين معنا، هرگز آن چيزي نيست كه به آن «فن بيان» ميگوييم. خطابه گونهاي به حركت در آوردن «وجود» يا «اگزيستانس» شنونده است و در واقع حاكي از گونهاي «شنيدن» در معناي «تعلق يافتن» است ( در زبان آلماني Gehören به معناي تعلق داشتن، از Horen به معناي شنيدن آمده است) در ادبيات ديني، «تخاطب» آنگاه مطرح ميشود كه خدا پيامبري را مورد خطاب قرار ميدهد. در اين حالت، خداوند «وجود» پيامبر را مورد خطاب خود قرار ميدهد، و شنونده در اين حالت اگزيستانسي به گوينده تعلق مييابد.
به نظر ميرسد، تحويل ارتباطات به «خطابه» بحث ما را به «كنش ارتباطي» هابرماس نزديك كند، اما بايد گفت كه اين موضوع بيشتر ما را به تئوري «كنش زباني» آستين و جان سرل نزديك ميكند. تئوري كنش گفتاري، درواقع، واكنشي در برابر اصولي بود كه در ميان معنيشناسان زباني رايج بود. اين اصول را ميتوان در سه موضوع خلاصه كرد: نخست جملات خبري گونهي اصلي جملات زباني هستند، دوم، كاربرد زبان اطلاع دادن از طريق جملات است، و سوم، صدق يا كذب معني پارهگفتارها را ميتوان مشخص كرد. مخالفت پيروان كنش زباني در برابر اين اصول اين است كه زبان تنها براي اطلاع دادن به كار نميرود و جملات خبري گونة اصلي جملات زباني نيستند. هنگامي كه ميگوييم: لطفاً سه كيلو گوشت بدهيد، هدف ما اطلاع دادن نيست بلكه منظور ما «كاري» است كه توسط اين جمله بيان ميشود. هنگامي كه در يك مراسم عروسي، از عروس و داماد ميپرسند كه حاضريد شما را به عقد يكديگر درآوريم، و عروس «بله» ميگويد، نميتوان صدق و كذب جمله را تعيين كرد. «بله» گفتن در عروسي تنها بخشي از «مراسم» عروسي است.
موضوع ديگري كه در پديدارشناسي ارتباطات بسيار مهم است، مسئلة بيناذهنيت است. بيناذهنيت را به صورت خلاصه به اين صورت ميتوان مطرح كرد كه من ديگري را چگونه ميفهمم. در ادبيات امروزي، اصطلاح بيناذهنيت كمتر مورد استفاده قرار ميگيرد و بيشتر از «من» و «ديگري» استفاده ميشود. پرسش بنيادين در اين بخش اين است كه آيا من ديگري را ميفهمم؟ امروزه ما به گونهاي از تفاهم سخن ميگوييم كه گويي معناي آن روشن است. آيا تفاهم، سازگاري است. آيا ما تفاهم داريم يا به تفاهم ميرسيم. آيا تفاهم، فهم شناختشناسانه از ديگري است؟ آيا تفاهم درك موقعيت هستيشناسانهي ديگري است؟ آيا تفاهم توافق است؟ اصلاً خود فهميدن چيست؟ اگر قرار است كه من ديگري را بفهمم چه «چيزي» از او را مي فهمم: زيستجهان، معنا، موقعيت؟ شايد بتوان گفت كه پديدارشناسي مرلوپونتي از اين نظر بهترين پاسخها را دارد. ارتباط من با ديگري، يك ارتباط بسيار بنيادين و هستيشناسانه است كه در اعماق وجود ما شكل ميگيرد؛ دقيقاً مثل هنگامي كه شما با دست راست خود دست چپ را لمس مي كنيد.
دكتر محمدرضا قرباني