حکایت بطری
 
 
برگرفته از دومین مکتوب
اثر: پائولوکوئیلو
برگردان: آرش حجازی

 

یک روز صبح همراه با یک دوست آرژانتینی در صحرای موجاوه قدم می‌زدیم،که چیزی را دیدیم که درافق می‌درخشید؛ هرچند قصد داشتیم به یک دره برویم، مسیرمان را عوض کردیم تا ببینیم آن درخشش از چیست. تقریبا" یک ساعت زیر آفتابی که مدام گرمتر می‌شد راه رفتیم، و تنها هنگامی که به آن رسیدیم فهمیدیم چیست. یک بطری آبجوبود، خالی. شاید از چند سال پیش درآنجا افتاده بود...

ازآنجا که صحرا بسیار گرمتر از یک ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم که دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت فکرکردم: چند بار به خاطر درخشش کاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده ایم؟"

اما باز فکر کردم: اگر به سمت آن نمی‌رفتیم ،چطور می‌فهمیدیم درخششی کاذب است؟

 

نـــــــــــــــــــــــــــرو


 

یعنی اگر محکم بغلت بگیرم، می‌توانی نروی؟ اگر یکجوری بدن استخوانی ات را بچسبانم به خودم و دست هایم را محکم گره بزنم پشتت، می‌شود که نروی؟ یعنی اگر کار و زندگی ام را تعطیل کنم و فقط تو را بغل کنم، نفسم را گره بزنم به نفس های لاجونت، می شود که بمانی پیشم؟ یعنی می توانم اصلن بیایم بنشینم کنار تخت ات و دستت را محکم بگیرم، نه دستم را با تکه ای، طنابی، چیزی به مچ لاغر شده ات ببندم، می توانم نگهت دارم؟
یکی پیدا شود به من بگوید چکار کنم تنها نشود، تنها نشوم. یکی پیدا شود بگوید اگر محکم توی بغلم نگهش دارم، می شود که مرگ نتواند از بغلم بیرون بکشدش؟ یکی پیدا شود، یک کلمه به من بگوید چکار کنم نگهش دارم. چکار کنم بتواند بماند، نرود.فقط نرود.
فقط اگر بدانم چطور می شود نگهت داشت، نفس هایت را مستدام کرد، چشمان قشنگت را باز نگهداشت…فقط اگر بدانم…

 

-----------------

پی نوشت:

از نویسنده این متن زیبا اطلاعی ندارم اما برای اولین بار تو سایت http://fplan.wordpress.com خوندمش امیدوارم لذت برده باشید.