اشعار زیبای استاد محمد علی بهمنی:
 

گفتگو

می پرسد از من كسیتی ؟ می گویمش اما نمی داند
این چهره ی گم گشته در آیینه خود را نمی داند
 می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد
آیینه در تكرار پاسخ های خود حاشا نمی داند
 می گویمش گم گشته ای هستم كه در این دور بی مقصد
كاری بجز شب كردن امروز یا فردا نمی داند
می گویمش آنقدر تنهایم كه بی تردید میدانم
حال مرا جز شاعری مانندمن تنها نمی داند
می گویمش � می گویمش � چیزی از این ویران نخواهی یافت
كاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند
می گویمش � آنقدر تنهایم كه بی تردید می دانم
 حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند
می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین
 آن گونه می خندد كه گویی هیچ از این غمها نمی داند

 

دلم برای خودم تنگ می شود

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
 هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
 چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای كنم انگار كوهكن بودم

 

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه

از خانه بیرون می زنم اما كجا امشب
 شاید تو می خواهی مرا در كوچه ها امشب
پشت ستون سایه ها روی درخت شب
 می جویم اما نسیتی در هیچ جا امشب
می دانم اری نیستی اما نمی دانم
 بیهوده می گردم بدنبالت � چرا امشب ؟
هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
 نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب
ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
 ایكاش می دیدم به چشمانم خطا امشب
هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب
امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشكن قرق را ماه من بیرون بیا امشب
گشتم تمام كوچه ها را � یك نفس هم نیست
 شاید كه بخشیدند دنیا را به ما امشب
طاقت نمی آرم � تو كه می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم � بی تو � تا امشب
 ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
 آخر چگونه سركنم بی ماجرا امشب