منبر
منبر
محمد حسین سرانجام
| داستان کوتاه |
دستهای امام جماعت که پایین میآید پسر، تکبیرةالاحرام را میگوید و نیمنگاهی به منبر میاندازد، پنج سال بیشتر ندارد، بعد از گفتن «سبحانالله»، آرام عقب میرود، کنار منبر میایستد و «الله اکبر» میگوید. مردم به سجده میروند از نگاههای سنگین و مراقب بزرگترها خلاص میشود. دست به کنار منبر میگیرد و همین طور که به امام چشم دوخته است، خود را روی پله اول بالا میکشد. امام سر از سجده برمیدارد، پسر دوبار تکبیر میگوید و مردم باز به سجده میروند. این بار دور از نگاه مردم، روی خود را برمیگرداند یک دست را روی پله میگذارد و دست دیگر را به نرده منبر میگیرد، از پله دوم هم بالا میرود. به امام نگاه میکند. امام و تعدادی از مامومین برخاستهاند و بقیه منتظر تکبیر پسر در سجدهاند. سریع تکبیر میگوید، گوشهایش کمی سرخ میشود. به جمعیت نگاه میکند.پیرمردی که پشت سر امام است و یکیدو نفر دیگر زیر چشمی نگاهش میکنند. امام دستها را بالا میبرد، پسر میگوید: «کذال الله لبی قنوت». بدون اینکه خود بفهمد، قنوتش را داد زده است. منتظر میماند تا برای رکوع، سرها پایین بیفتد. به بالای منبر نگاه می کند و باز به مردم. میترسد مردم سر از رکوع بر دارند و وقتی دارد بالا میرود او را ببینند. |