نوشته: سیدمحمدعبدالهیان - بردسکن
    دانشجوي ترم8 فرش
    kelavangetam@yahoo.com
    
    سال 1370. دوم دبستان. زمستان.
    اوضاع مالی خانواده خراب بود . حقوق معلمی پدرم 8200 تومان . مادرم قالی تنید . قالیچه ای با نقش نائین زمینه اُکر. من بافت قالی یاد گرفتم . چقدر عاشق قالی بافی شدم . دیگردنبال بازی های کودکانه و کوچه گرد نبودم . من خواب آن کفش های کوهدشت را می بینم .
    نخ فروش به شرط آنکه در پایان بافت قالی رابرای اوببریم به ما نخ نسیه داد.ولی.....نخ فروش سر ما کلاه گذاشت...؟.ونخ هایش را نمناک به ما فروخت. پدرم کنار بخاری او را فحش داد و گفت : نخ های خامه توی یک کیلو 300 گرم نم دارند .
    ...و من آرزو کردم کاش شکم گنده نخ فروش بترکد.
    قالی که تمام شدمادرم با اشتیاق نخ های تار را پاره کرد. صدای خرت خرت پاره شدن تارها نوای موسیقی شادی بود برای ما.
    پدرم قالی را برای او برد. ولی..... بعداز یک ماه دلال پول قالی را نداد. مادرم آرام گریه کرد. و پدرم کلافه مدام سیگارهما، بدون فیلتر کشید. با پدر رفتیم مغازه دلال. پدر مرا نشان داد و بلند فریاد زد :
    - بی پدر می خواهم برای این بچه کفش بخرم .
    آنوقت آرزو کردم کاش عباس آقا کفش های کوهدشت را نفروشد.
    
    چند روز بعد پدر آمد . خندان . برای من و برادرم کفش خرید.
    گل های قشنگ و رنگارنگ قالی ها برای مادرم ریشخند دلالان بود