شعر
خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن
ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن
خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه
لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه
يكي با چشماي نازش دل كوچيكمو لرزوند
يكي با دست ناپاكش گلاي باغچمو سوزوند
تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو
خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم
نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از اين فصل سكوت و شب غم بارونو بردارم
نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني
تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني
تو اين روياي سر در گم ..خداحافظ گل گندم
تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم
خداحافظ گل پونه . كه بارونم نمي تونه
طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه
-------------------------------
هرچه زیبایی و خوبی که دلم تشنه ی اوست
مثل گل،صحبت دوست
مثل پرواز،کبوتر
می و موسیقی و مهتاب و کتاب،
کوه،دریا،جنگل،یاس،سحر
این همه یک سو،یک سوی دگر،
چهره ی همچو گل تازه ی تو!
دوست دارم همه عالم را لیک
هیچکس را نه به اندازه ی تو!
فریدون مشیری
---------------------------------------
وقتي مياي صداي پات
از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور
كه از همه دنيا مياد
تا وقتي كه در وا ميشه
لحظه ديدن مي رسه
هر چي كه جاده اس رو زمين
به سينه من مي رسه
اي كه تويي همه كسم
بي تو ميگيره نفسم
اگه تورو داشته باشم
به هر چي مي خوام مي رسم
وقتي تو نيستي قلبمو
واسه كي تكرار بكنم
گلهاي خواب آلوده رو
واسه كي بيداربكنم
دست كبوتراي عشق
واسه كي دونه بپاشه
مگه تن من مي تونه
بدون تو زنده باشه؟
عزيزترين سوغاتي
غبار پيراهن تو
عمر دوباره منه
ديدن و بوييدن تو
نه من تورو واسه خودم
نه از سر هوس مي خوام
عمر دوباره مني
تو رو واسه نفس مي خوام
عمر دوباره مني
تو رو واسه نفس مي خوام
عمر دوباره مني
تو رو واسه نفس مي خوام
نه من تورو واسه خودم
نه از سر هوس مي خوام
عمر دوباره مني
تو رو واسه نفس مي خوام
اي خدا ...
ای كه تويي همه كسم
باور کن که بي تو ميگيره نفسم
بدون که اگه تورو داشته باشم
بخواهی من به هر چي مي خوام مي رسم
----------------------------------
از براي چه برم رنج ، از براي که کنم گنج
دگرم ياد ندارم ، دگرم يار ندانم
مگرم باز جوانم ، مگرم بسته زبانم
اگرم باز توانم ، اگرم بي تو توانم
نگرم بر شب تارم ، نگرم بر دل خامم
وگرم بي تو نشستم ، وگرم از تو نوشتم
جگرم سيخ نداند ، جگرم سوخته بايد
به گرم ديده نديدم ، به گرم بوسه نچيدم
از براي چه کنم جنگ ، از براي که شوم تنگ
شاعر؟
-----------------------------
به شهر شلوغ بي کسي تبعيد شدم
سفر درازي بود ، از ديار عشق مي آوردنم
خسته از راه ، تکيه گاهي براي لحظه اي هم نيافتم
شايد من تازه وارد بودم ، اما نه
همه از کنار هم رَد مي شدند ، گويي نابينايند
اونجا هيچکسي دل نداشت
گويي همه دل داده و پس هم نگرفته بودند
چندتا اعدامي رو ديدم ؛ که مي کشيدند فريادِ عشق و بي صدا
دلشون سوخته بود ، ديگه پس هم نمي تونستن بگيرن اون دلو
اونجا روز و شب نداشت ، هميشه غروب بود
شب نبود ؛ ستاره هاشو بشماريم تا بخوابيم
هيچکسي نمي خوابيد تو اون ديار
خنده بر لب نديدم ، گريه هم ؛ اي مي ديدم
همه ساکت بودند ، اونقدر سکوت بود که گوشامو کَر مي کرد
فردايي نبود ، هميشه ديروز بود
زمينش خاک نداشت ، همه چيز از سنگ بود
يکي رو به قيد ضمانت برگردوندند ، شايد توبه کنه
اما بعدش با حکم اعدام به دست برگشت
اونجا رنگ سبزي موجود نبود ، نور نبود ، اميد نبود
انتظار آدماش دَرارو از جا مي کند
عده اي نشسته بودند و ساز دستي مي زدند
سازشون صدا نداشت ، اما اشک همه رو پايين کشيد
همه دلسرد بودند ، گرچه بي دل بودند
نه هواش گرم نبود ، سرماش هم بي رنگ بود
هيچ کسي نا نداشت
همه از شيشه بودند
در ِ اونجا از سنگ بود ...
شاعر؟
----------------------------------
شهر پُر از مردم و مردم پُر از هيچند
رَهنماي زندگي را ديده اند و باز مي پيچند
محبت ، که خار از گل گرفت
هيچکس را هم توانست از کسي ديگر گرفت ؟
رنگها در چهره ي مردم فراوانند
هيچ نمي دانند و در گوينده دانايند
از سه حرف "عشق" ، دگر چيزي نمي دانند
سه حرف عشق را ، با پول مي سازند و باز اين هم نمي دانند
شوري قطره ي اشکِ کوچکي را ، نمي خواهند شيرينش کنند
تا رسد درياي بي پرواي خودبيني ، که در آن ديگران غرقند
دروغ از راست مي گويند و اصلا راست مي دانند ؟
نمازِ روز مي خوانند و از شب ها نمي دانند
يتيماني که شب را بر علي درياي اشکِ بي کران کردند
نميشناسند و شب آسوده مي خوابند
فرج از خالق هستي بخوانيم و بدانيم؛
که در دنياي بي آسايش و وجدان ،نمانيم
شاعر؟
-------------------------------
zohreh