نظریه پردازان خاموش!!!
تا حالا شده پای صحبت یکی بشینین که تا قبل از اون فکر میکردین چیزی برای گفتن نداره اما وقتی شروع میکنه به صحبت کردن هر تیکه از حرفاش یه نظریه کامله؟!
من یه همچین کسیو میشناسم. یکی از نزدیکای فامیلیم. کسی که تا حالا چیزی ازش ندیده بودم اما هفته پیش حرفایی بهم زد که هرچی روشون فکر میکنم نمیتونم برا خودم بازشون کنم. حرفایی که خودش میگفت اینا فکرای منه اما واقعا از حد فکر و فرضیه و این حرفا گذشته بود. واقعا یه نظریه کامل بود. نظریه ای که تاحالا تو هیچ کتابی نخونده بودم. نظریه ای که تاحالا تو حرفای هیچ فیلسوفی ندیده بودم. حرفایی که از طرز مطرح کردنشون معلوم بود ماهها و تو حالت آرمانیش سالها فکر و تجربه پشتش خوابیده بود.
داشتم باهاش درمورد خدا و جهان و ارتباط کائنات با خدا بحث میکردم. یه بحث کاملا فلسفی که توش فقط میشه به عقل بشریت بسنده کرد و آخر این بحث ها با هرکس فهمیدم که چقدر عقل بشری ضعیف و ناتوانه. چقدر ما در برابر این جهان و خالقش کودن و کوته فکریم. اما میون این کوته فکریا و نظریه های بشری به یه نظریه کامل و بینهایت فلسفی تو بحث کردن باهاش برخوردم. یه نظریه که هزم و درکش برام فوق العاده مشکل و ناممکن میاد چه برسه به اینکه بخوام اونو اینجا براتون بنویسم تا بقیه ام اونو بخونن.
اول بحث کردن باهاش از موضع قدرت وارد شدم و تمام چیزایی که بهشون رسیده بودم رو تو جملات قشنگ پشت سر هم براش میگفتم. اما هر چی بیشتر میگذشت این قدرت کم رنگ میشد و جای خودشو به ضعف میداد. یه ضعف بی پایان. ضعفی که هنوز تو سلولای مغزم حسش میکنم. ضعفی که هر چی بیشتر میگذره و ابعاد مختلف حرفاشو بررسی میکنم خودشو بیشتر نمود میده. تازه فهمیدم که هیچی نفهمیدم. تازه فهمیدم که فهمیدنم در برابر حقیقت عین نفهمیه.
چیزای زیادی تو اون یه ساعت بحث کردن گیرم اومد. خیلی چیزا. اولیش اینکه هیچ کسو دست کم نگیر. هیچ کسو. حتی شده اون نفر کسی باشه که تا حالا ازش چیزی جز بی منطقی ندیده باشی چه برسه به افراد عادی.
من آدمیم که تو زمینه هایی که علاقه دارم با اهلش زیاد بحث میکنم. و تا حالا با اونایی که بحث کردم جلوشون کم نیاوردم. چون اصولا وارد بحثایی که توشون هیچ زمینه فکری ندارم نمیشم. چون دوست ندارم تو یه بحث بازنده باشم. حتی اگه قرار باشه تو یه بحث از پیش تعیین شده وارد بشم حتما سعی میکنم درموردش مطالعه کنم. حالا چه با کتاب چه با پرسش چه با اینترنت و .... . تا اونجایی ام که یادمه آخر هیچ بحثی به بی حرفی کشیده نشدم. یعنی حتی اگه یه بحث 3 4 ساعت ادامه داشته آخرش از زور بی حرفی بحث به پایان نرسیده. اما این بار بحثمون با بی حرفی من تموم شد. آخرش احساس میکردم چیزی ندارم بگم. شده بودم سراسر چشم و گوش. با چشمام به صورتش نگاه میکردم و با گوشهام فقط میشنیدم. یک ربع آخر فقط بحث یه متکلم داشت و از حالت بحث خارج شده بود و شده بود یه کنفرانس فلسفی از یه فیلسوف. و وقتی کنفرانس تموم شد تنها حاضر جمع که من بودم آروم از در خروجی سالن خارج شدم.
خلاصه مهمترین چیزیو که دستگیرم شد هیچ وقت فراموش نکنین: هیچ کسو دست کم نگیرین.
بسیار هستند از چنین نظریه پردازان و فیلسوفان خاموش که در بین ما با چهره ای عادی در حال پیمودن جاده های رشد و کمال اند. پس مراقب باشین که عقب نمونید!!!!