ترجمان فاجعه

احمد شاملو

صحنه چه می تواند گفت

به هنگامی که از بازیگر و بازی تهی است ؟

اینجا مطلقِ زیبایی به کار نیست

که کاغذِ دیوارپوش نیز

                                        می باید زیبا باشد .

 

در غیابِ انسان

جهان را هویتی نیست

در غیابِ تاریخ

هنر

عشوه ی بی عار و دردی است

دهانِ بسته

وحشتِ فریبکار از لو رفتن است

دستِ بسته

بازداشتنِ آدمی است از اعجازش

خونِ ریخته

حرمتی به مزبله افکنده است

ما به ازای سیرخواریِ شکم باره یی .

 

هنر شهادتی است از سر صدق:

نوری که فاجعه را ترجمه می کند

تا آدمی

حشمتِ موهون اش را باز شناسد .

 

نور

شبکور ...

نور

شبکور...

نور

شبکور...

نور

شبکور...