عشق در روان شناسی
رساله ی عشق ؛ بوعلی سینا
اسفار اربعه ؛ ملاصدرا
از حقیقت و حالات عشق ؛ عین القضات همدانی
مونس العشاق ؛ شیخ شهاب الدین سهروردی
سوانح العشاق ؛ احمد غزالی
عبهر العاشقین ؛ شیخ روزبهان
لمعات ؛ فخرالدین عراقی
و حکایات عاشقانه ای چون ؛ شیخ صنعان ، لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد ، ویس و رامین ، وامق و عذرا ، کلیات شمس مولانا.
ملا صدرا از عشق حقیقی در مقابل عشق مجازی سخن می گوید . عین القضات از عشق کبیر (عشق خدا به انسان ) ، عشق صغیر (عشق انسان به خدا) و عشق میانه (عشق انسان به انسان ) سخن به میان آورده و می گوید همین عشق میانه است که بوعلی سینا آنرا عشق ظرفا به خوبرویان می نامد و سهروردی آنرا در عشق یعقوب و زلیخا به یوسف می بیند و مولانا آنرا در عشق به شمس تبریزی تجربه می کند . گروهی این عشق را مذموم دانسته اند و گروهی نیز از درک آن عاجز مانده اند . برخی آنرا نوعی بیماری درونی و نفسانی خوانده اند و برخی هم آنرا جنون الهی به شمار آورده اند و اما بسیاری نیز آنرا ستوده اند و از فضایل نفسانی خوانده اند تا جایی که عین القضات ، عشق میانه را برای رسیدن به عشق خدا ضروری می دانست .
" ... بفرمودند تا عشق لیلی را یک چندی از نهاد مجنون مرکبی ساختند ، تا پخته عشق لیلی شود آنگاه بار کشیدن عشق الله را قبول تواند کردن ."( به نقل از دکتر محمد صنعتی، 1374 )
ابو علی سینا در کتاب قانون ، مرض عشق را این گونه توصیف کرده است : " عشق مرضی است وسوسه انگیز و به مالیخولیا شباهت دارد . سبب این بیماری آنست که انسان فکر خود را به کلی به شکل و تصویرهایی مبذول می دارد و در خیالات خود غرق می شود و شاید آرزوی آن نیز در پدید آمدن بیماری کمک کند و ممکن است آرزوی کمک نکند ولی این تمرکز فکر متمادی سبب بیماری می شود . "( به نقل از دکتر محمد صنعتی ، 1374 )
درمتون دینی اسلامی عشق در مرتبه ای بسیار عالی تر توصیف شده است و بعنوان عالی ترین تجلی عالم هستی ، قلب انسان را به سوی کمال و زیبایی سوق می دهد ، خدا انسان را به گونه ای آفریده است که وقتی به سوی نور وجود مطلق متمایل می شود با تمام وجود به سمت آن کشیده می شود به این ترتیب عشق کشش قلب انسان است به سوی خدا. این تعبیر در قرآن کریم و در متون اسلامی با عباراتی مانند حب نشان داده شده است . حب یا عشق ماهیتی انسانی دارد و هدف اصلی آن نیز خداست ولی در پاسخ به این که چرا عشق که اصالتا می باید متوجه خدا باشد ، به انسان ها تعلق پیدا می کند باید گفت که عشق در مراتب پایین تر انسانی به سمت نشانه هایی از جمال و کمال الهی که در انسان ها بعنوان خلیفه ی او به ودیعه گذاشته شده است ، متوجه می شود . در واقع عشق یک انسان به انسان دیگر اگر خالی از هوا و هوس باشد نشانه ای از عشق به کمال مطلق است . (علی اصغر احمدی ، 1381).
فلاسفه ی غرب هم تعاریف خاصی از عشق ارائه داده اند : افلاطون سه نوع عشق معرفی می کند ؛ عشق هوسباز ، عشق خودمدارانه و عشق والایش یافته . ارسطو عشق را کوری حس از دریافت کاستی های معشوق می داند و پلوتارک آنرا جنون معرفی می کند . به نظر لئو بوسکالیا (2) ، عشق موهبت عظیم و شگفت انگیزی است که به وجود آورنده شادی و خوشی و خوشحالی است . عشق همواره به صورت هدیه ای است که در روز اول زندگی به انسان ارزانی می شود و آدمیان باید به خود جرات دهند که جعبه ی هدیه را باز کنند و کاغذ هدیه را پاره کنند و آنگاه اعجاز عشق را دریابند . (بوسکالیا ، 1370)
میلان کوندرا (1987) (3) از سرگشتگی عشق گفته و می گوید حیران بودن فارغ از ارزش داوری به مراتب بالای عشق تعلق دارد ، حرکتی که در آن زنگارهای فردیت شسته می شود . لئون هربرئوس (4) عشق را احساسی اختیاری و آرزوی رسیدن به هر آنچه نیکوست می داند . هری هارلو (1958) (5)در مقاله ای تحت عنوان ماهیت عشق چنین می نگارد که عشق حالتی فوق العاده ، ژرف ، حساس و نیروبخش است و روان شناسان در این زمینه در رسالت خود کوتاهی نموده اند زیرا اندک چیزی را که در مورد عشق می دانیم فراتر از مشاهده ساده ای نیست و اندک چیزی که در مورد آن نگاشته ایم توسط شاعران و رمان نویسان بهتر نگارش شده است .(به نقل از علیرضا صدقی ، 1383) .
روان شناسان عشق را یک هیجان اساسی و مثبت معرفی می کنند. اما در مورد مفهوم عشق و انواع آن اتفاق نظر وجود ندارد . آنها همواره بین دوستی و عشق تفاوت قائل می شوند . عشق تا سن بلوغ شروع نمی شود و با رگه های زیستی و جنبه های فطری و به خصوص بلوغ جسمی همراه است در حالیکه دوستی با تکامل عاطفی انسان ها و رشد اجتماعی نوع بشر همراه است و چندان با غریزه ی جنسی مرتبط نیست . روان شناسان فرهنگی از جمله افرادی هستند که به مفهوم سازی عشق توجه نموده اند
برخی تفاوت های فرهنگی نیز در مورد مفهوم عشق وجود دارد و حتی معنای عشق از یک دوره تاریخی به دوره ی دیگر نیز متفاوت است . در حالت عشق وحدت و همسازی شخصیت آدمی و فردیت او محفوظ می شود . عشق نیروی فعال بشری است نیرویی است که موانع بین انسان ها را می شکند و آدمیان را با یکدیگر پیوند می دهد . عشق انسان را بر احساس انزوا و جدایی چیره می سازد با وجود این به او امکان می دهد خودش باشد و همسازی شخصیت خود را حفظ کند . در عشق تضاد جالبی روی می دهد ؛ عاشق و معشوق یکی می شوند و در عین حال از هم جدا می مانند . حسادت ، رشک ، بلند پروازی و هر نوع حرصی جزء شهوات به حساب می آیند ، عشق یک عمل است . عمل بکار انداختن نیروهای انسانی است که تنها در شرایطی که شخص کاملا آزاد باشد ، نه تحت زور و اجبار ، آنها را به کارمی اندازد . عشق فعال بودن است نه فعل پذیری ؛ پایداری است نه اسارت ، نثار کردن است نه گرفتن . مردمی که جهت گیری اصلی آنان بارور نیست احساس می کنند که نثار کردن فقر می آورد و بدین ترتیب اکثر این نوع افراد از نثار کردن می پرهیزند و برای کسی که دارای منش بارآور و سازنده است نثار کردن برترین مظهر قدرت آدمی است . در حین نثار کردن است که قدرت خود ، ثروت خود و توانایی خود تجربه می شود. تجربه نیروی حیاتی و قدرت درونی که بدین وسیله به حد اعلای خود می رسد فرد را غرق در شادی می کند .فرد خود را لبریز ، فیاض ، زنده و در نتیجه شاد احساس می کند و نثار کردن از دریافت کردن شیرین تر است ، نه به سبب اینکه فرد به محرومیتی تن در می دهد بلکه به این دلیل که شخص در عمل نثار کردن زنده بودن خود را احساس می کند .
اریک فروم (1961) (6) علاوه بر عنصر نثار کردن در عشق عناصری دیگر را مشخص می کند ؛ دلسوزی، احساس مسولیت ، احترام و دانایی . منظور از احترام ، درک طرف آنچنان که وی هست و آگاهی از فردیت بی همتای اوست . عاشق چنین عنوان می کند که من می خواهم معشوقم برای خودش و در راه خودش پرورش بیابد و شکوفا شود نه برای پاسداری من .بنا به نظر فروم ، عشق در وهله ی نخست بستگی به یک شخص خاص نیست بلکه بیشتر نوعی نگرش و جهتگیری منش آدمی است که او را به تمامی جهان، نه به یک معشوق خاص پیوند می دهد. احتیاج به دوست داشتن از احساس تنهایی سرچشمه می گیرد و همین احتیاج است که انسان را وادار می کند تا با تجربه ی وصل بر اضطراب تنهایی و جدایی خود فائق آید .بر همین اساس انواع عشق را چنین بیان می کند:
1- عشق برادرانه (7)؛اساسی ترین نوع عشق که زمینه ی همه عشق های دیگر را تشکیل می دهد و منظور از آن ، همان احساس مسولیت ، دلسوزی ، احترام و شناختن همه انسان ها و آرزوی بهتر کردن زندگی دیگران است . عشق برادرانه عشق به همه ی ابنای بشر است . بر اساس این عشق ، اختلاف ذوق ، هوش و دانش در مقابل هویت مشترک انسانی ، اختلافی ناچیز به شمار می رود .
2- عشق مادرانه؛قبول بدون قید و شرط زندگی کودک و احتیاجات اوست که دارای خاصیت نوع پرستانه و فداکارانه است .
عشق مادرانه ، عشق به ناتوانان است . جوهر واقعی عشق مادرانه توجه مادر به رشد کودک است و این یعنی تمنای جدایی کودک از خود . در عشق مادرانه دو موجود که یکی بودند از هم جدا می شوند . مادر تنها نباید این جدایی را تحمل کند بلکه باید آرزومند آن باشد و به حصول آن کمک کند . فقط در اینجاست که عشق مادرانه به صورت تکلیقی خطیر جلوه می کند زیرا احتیاج به فداکاری دارد ، نیاز به این دارد که بتوان همه چیز را نثار کرد بدون اینکه توقع چیزی جز خوشبختی کودک در میان باشد .
3- عشق جنسی؛این عشق شوق فراوان به آمیزش کامل است به منظور حصول وصول با فردی دیگر . ماهیت این عشق طوری است که فقط به یک نفر محدود می شود و عمومی نیست و چه بسا که فریبکارترین نوع عشق است . اینگونه نزدیکی ها ، با گذشت زمان بیشترو بیشتر کاهش می یابد در نتیجه انسان هوس می کند به جستجوی عشقی دیگر یا شخصی تازه برود . باز این بیگانه تبدیل به آشنامی شود و باز تجربه گرفتاری عشق شدید و شورانگیز است و باز کم کم از شدتش کاسته می شود و بتدریج در آرزوی یک تمنای جدید ، یک عشق تازه دیگر می رود و همیشه با همان خیال واهی که عشق تازه با عشق های قبلی فرق خواهد داشت زمان را طی می کند . جنبه های فریبنده شهوت های جنسی این پندار را تقویت می کند .
4- عشق به خود؛نوعی توانایی نسبت به پذیرش قدرت یا ضعف خود است . هر گاه کسی از خود به عنوان وسیله یا چیزی به جای یک انسان مورد احترام _ استفاده کند عشق به خود به مرحله ی سلطه جویی سوق داده می شود . در قلمرو امور جنسی این حالت ، فاحشگی یعنی تسلیم جسم بدون قایل شدن احترام برای آن ، نامیده می شود . تسلیم خود به دیگری برای بهره برداری ، نوعی فاحشگی است . عشق به خود مستلزم آنست که محدودیت های خود را شناخته و هرگاه نمی توانیم آزادانه تسلیم شویم از گفتن " نه" ابایی نداشته باشیم . به نظر فروم اگر عشق به دیگران فضیلت محسوب می شود ، دوست داشتن خود و عشق به خود هم فضیلت است چرا که من هم انسانم . خودخواهی و عشق ضد همدیگرند ، آدم های خودخواه توانایی مهر ورزیدن ندارند در عین حال قادر نیستند خودشان را هم دوست بدارند . به نظر اکهارت (1941) (8) آن کسی درستکار و بزرگ است که ضمن دوست داشتن خود ، همه را به تساوی دوست بدارد . کالون (9) عشق به خود را نوعی طاعون و فروید آنرا نوعی خود فریفتگی معرفی می کنند .
5- عشق به خدا؛این عشق نمی تواند از عشق به پدر و مادر جدا باشد . اگر شخصی خود را از دلبستگی دردمندانه به مادر ،
خانواده و ملت جدا نسازد ، اگر همان وابستگی بچگانه را نسبت به پدر یا هر قدرت دیگر که کیفر و پاداش دهنده است حفظ کند هرگز نمی تواند به عشق کامل تری که عشق به خداست برسد ، آنگاه دین او همان دین مراحل اولیه است که در آنها خدا یا مادری حمایت کننده است یا پدری پاداش دهنده و کیفرگر .
فروید (10) سلامت روان شناختی را به طور خلاصه توانایی عشق ورزیدن و کار کردن تعریف می کند و به اعتقاد مازلو نیاز به عشق ورزیدن نه تنها پاسخی به یک نقص نیست بلکه فرایندی است که به وسیله ی تکانه های ایجاد کننده ی خودشکوفایی برانگیخته می شود. آبراهام مازلو (1970) (11) در سلسله مراتب نیازهای خود ، عشق را پس از نیازهای فیزیولوژیکی و ایمنی در مرحله سوم قرار می دهد که می تواند از طریق رابطه نزدیک با یک دوست ، عاشق ، همسر و یا از طریق روابط اجتماعی که در محدوده ی یک گروه اجتماعی برگزیده تشکیل شده است بیان شود . اگر چه مازلو عشق را با میل جنسی (که نیازی فیزیولوژیکی می داند) برابر نمی دانست اما وی قبول دارد که میل جنسی یک راه برای بیان نیاز عشق است . همچنین می گوید که ناکامی در برآورده ساختن نیاز به عشق ، علت اصلی ناسازگاری های هیجانی است . مازلو بین عشق واقعی و عشق دروغین وجه تمایز قایل است . هرگاه کسی را به صورت عشق واقعی دوست داشته باشیم او را به صورت تحسین آمیز و احترام آمیز دوست داریم ، وی را بعنوان یک هدف دست داشته و به عنوان یک وجود به وی عشق می ورزیم ولی اگر کسی را به صورت دروغین دوست بداریم او را استثمار کرده و در این صورت وی را به عنوان یک وسیله ، به جای یک هدف دوست داریم . به جای پذیرش او چنان که هست او را به صورت " باید " در می آوریم . انسان خویشتن ساز بیشتر از نوع واقعی و کمتر از نوع دروغین عشق می ورزد. اشپیتز (12) و بالبی (13) ، عشق را بعنوان یکی از نیازهای اولیه روان شناختی در نظر گرفته اند که فقدان آن می تواند به آسیب روان شناختی منجر شود .
کارن هورنای (1942) (14) اضطراب بنیادی را احساس فراگیر و بتدریج فزاینده تنها و درمانده بودن در دنیای خصمانه تعریف می کند که این اضطراب پایه ی تمام روان رنجوری های بعدی خواهد بود . بنا به نظر وی در دنیایی که پر از تقلب ، تجاوز ، تحقیر و خیانت است ، خود را کوچک ، بی اهمیت ، درمانده ، بی کس و در معرض خطر احساس می کنیم بنابراین به چهار طریق خواهیم کوشید تا خود را در برابر اضطراب بنیادی محافظت کنیم : به دست آوردن عشق و محبت ، سلطه پذیر بودن ، دست یافتن به قدرت یا کناره گیری کردن از دیگران . بنا به نظر هورنای افرادی که سعی دارند با رشوه دادن به دیگران و یا تهدید کردن آنها به تامین محبت دلخواه خود برسند از مکانیزم عشق به صورت منفی استفاده می کنند .
رولومی (15) ، عشق را فرایندی بالا فرض می کند ، فرایندی رسش یافته که تحت عنوان دریافت فعالانه مطرح می شود و در این دریافت فعالانه شخص تلاش می کند در عین حال که به دیگران عشق می ورزد دیگران نیز به وی عشق بورزند و اجازه عشق ورزی را هم به خود و هم به دیگران می دهد . و در سنت غرب چهار نوع عشق را می شناسد : سکس یا شهوت یا غریزه جنسی، مهرمایه یا اروس که مشوقی برای فرزند زایی و آفرینش است ، حب یا دوستی و عشق برادرانه ، آگاپه یا عشقی که وقف دیگری است . رادو (16) ، عشق را واکنشی هیجانی مستمر نسبت به یک منبع لذت معلوم (معشوقی که فرد عاشق تمایل به وصال آنرا دارد ) تعریف کرده است و انواع عشق را شامل ؛ جنسی ، پدر ومادری ، برادر وار ، اتکایی ، خودشیفته و عشق به گروه ، مکتب ، و مملکت می داند.( پورافکاری ، 1376).
استرنبرگ (1985) (17) عشق را با سه جزء اصلی؛ صمیمیت (18) (جزءهیجانی)، شهوت(19) (جزء انگیزشی) و تصمیم / تعهد (20) ( جزء شناختی)می بیند .( نظریه مثلثی عشق) این اجزا به شکل های مختلف با هم تلفیق شده تا هشت نوع عشق را به وجود آورند :
1- فقدان عشق؛هیچ یک از مولفه های سه گانه وجود ندارد .
2- دوست داشتن(21)؛در آن فقط صمیمیت وجود دارد
3- شیفتگی(22)؛در آن فقط شهوت وجود دارد .
4- عشق پوچ(23)؛در آن فقط تصمیم و تعهد وجود دارد .
5- عشق رمانتیک(24)؛در آن صمیمیت و شهوت بدون وجود تصمیم / تعهد وجود دارد .
6- عشق همدلانه (25)؛در آن صمیمیت و تصمیم / تعهد بدون شهوت وجود دارد .
7- عشق احمقانه(26)؛در آن شهوت و تصمیم / تعهد بدون صمیمیت وجود دارد.
8- عشق کامل و آرمانی؛در آن هر سه مولفه وجود دارد .
شهوت به سرعت اوج می گیرد ولی به طور معمول سریع کم رنگ می شود ، تعهد بتدریج اوج می گیرد و سپس ادامه می یابد ، صمیمیت به آرامی رشد می کند و به طور پیوسته و استوار در مدت زمان طولانی ادامه دارد . به نظر استرنبرگ بهترین عشق به مثلث متساوی الاضلاع شباهت دارد یعنی شاید زمانی بهترین حالت را خواهد داشت که هر یک از این سه عنصر را تقریبا به طور یکسان شامل شود و در زندگی زناشویی نیز ، زوج هایی خوشبخت هستند که نسبت به یکدیگر مثلث های عشقی یکسانی دارند یعنی اگر شریک زندگی نسبت به ما همان احساس را داشته باشد که ما نیز نسبت به او داریم ، رابطه خیلی هماهنگ خواهد بود .هاتفیلد و رپسون (1993) (27) عشق پرشور(28) و عشق رفاقتی (29) را بدون توجه به سن ، جنس و فرهنگ معرفی کرده اند .عشق پرشور ، هیجانی پر حرارت است که تمایل شدید و مدت دار برای پیوند با دیگری را شامل می شود اما عشق رفاقتی ، احساس دلبستگی عمیق ، تعهد و صمیمیت را شامل می شود . شدت هیجانی عشق رفاقتی کمتر است و احساس گرم عاطفه و مهربانی است که مردم نسبت به افرادی احساس می کنند که زندگی هایشان واقعا به آنها وابسته است . به نظر هاتفیلد و رپسون عشق پرشور با گذشت زمان به سرعت کاهش می یابد اما عشق رفاقتی نه تنها حفظ می شود بلکه افزایش نیز می یابد . برخی تفاوت های جنسیتی نیز در رابطه با این دو نوع عشق گزارش شده است به گونه ای که دیون (30) معتقد است که عشق در مردان ، پرشورتر از عشق در زنان و عشق در زنان ، رفاقتی تر از عشق در مردان است . فرهنگ نیز روی چگونگی تعریف افراد از عشق و چگونگی آمادگی آنها برای تجربه ی عشق تاثیر می گذارد . در فرهنگهای فردگرا (مانند فرهنگهای غربی) به میزان بسیار زیادی بر عشق پرشور تاکید می شود در حالیکه در فرهنگهای جمع گرا ، بر عشق رفاقتی تاکید می شود و آنرا پرورش و رشد می دهند . به اعتقاد استرنبرگ در عشق پرشور ، میل و شور ، قوی و تعهد و صمیمیت ضعیف ؛ اما در عشق رفاقتی ، صمیمیت و تعهد ، قوی و میل وشور ضعیف است .
رابین (1970) (31) ضمن معرفی مولفه های دلبستگی ، توجه و صمیمیت به عنوان اجزای اصلی عشق معتقد است که مردان بیشتر آماده عاشق شدن هستند و دوست ندارند به رابطه عاشقانه پایان دهند و از پایان یافتن آن بیشتر رنج می برند . رابطه عاشقانه از نظر زنان هم خیلی مهم است . اما اگر احساس کنند که قطع این رابطه به سود انها خواهد بود ، تردید نخواهند کرد . به نظر می رسد که زنان در مقایسه با مردان درباره ی عشق منطقی تر و عینی تر برخورد می کنند . ( به نقل از حمزه گنجی ، 1380)
جی . هی لی (32) ، با توجه به بررسی زندگی های مشترک زوج های مختلف شش سبک عشق را مطرح ساخته است :
1- اروس (33) (عشق رمانتیک یا شهوانی) ؛ یک تجربه هیجانی تحلیل رونده و کشش بلافصل جسمانی و شهوانی است که به طور نزدیک با ادراک شریک به عنوان زیبای ایده آل مرتبط می باشد . در ضمن این نوع عشق همان عشق در نگاه اول است .
2- استورگ(34)(عشق همدلانه یا دوستانه)؛صمیمیتی آرامش بخش است که به آرامی و با مشارکت متقابل و خود فاش سازی تدریجی رشد می یابد . این نوع عشق میان همشیران و در میان ازدواج های همسالان نوع اصلی است این اعتقاد در مورد این عشق وجود دارد که همسر فرد باید بهترین دوست وی نیز باشد .
3- لودوس (35)(عشق تفننی)؛ویژگی افرادی است که می توانند به سادگی از یک رابطه به سراغ رابطه ای دیگر بروند یا همزمان در بیش از یک رابطه وارد شوند . در واقع این گروه دارای حداقل تعهد در روابط هستند .
4- مانیا(36)(عشق تملک گرایانه یا وابسته) ؛ اشتیاق هیجانی توام با حسادت و دلمشغولی و وسواسی که با انحصارگری ، وابستگی ،نا ایمنی و نشانه های جسمانی بیماری یک فرد مضطرب نشان داده می شود و ترکیبی از هیجان های مثبت و منفی را با خود دارد . این فرد در ترس دائمی طرد شدن زندگی می کند .
5- پراگما(37)(عشق واقع گرایانه یا منطقی) ؛ جستجوی شریکی با سن، مذهب، پیشینه، شخصیت ، طبقه اجتماعی مشابه مورد نظر است و سپس در مراحل بعد علایق ، اهداف ، نقش های جنسی و همه این ها پیش از در نظر گرفتن احساسات باید لحاظ شوند.
6- آگاپه(38) (عشق ایثار گرایانه یا فارغ از خود) ؛ این عشق نوع دوستانه نوعی عشق نامشروط توام با توجه ، گذشت و بخشش است .در این نوع عشق هیچ انتظاری برای عمل متقابل وجود ندارد ، طوری که شامل ایثار و فدا کردن خود است . این عشق بیشتر توسط مذهب مسیحیت توجیه و ترویج شده است .
علامت مشترک تمام کسانی که به عشق دچار شده اند ، مشغله ی فکری به معشوق به طور مداوم ، در تمام لحظات بیداری و حتی در خواب و رویا است، بگونه ای که حتی آن زمان که می خواهند نیز لحظه ای نمی توانند از آن منفک شوند. گویی ماهیتی وسواسی دارد . سمج و تکرار شونده که مقاومت در برابر آن و ستیز با آن بی حاصل است . به خصوص در این مورد که گاه لذت بخش و گاه موجب عذاب و رنج است ، علاقه ی عاشق تنها به این موضوع است و بی علاقگی به هر چیز دیگر ، چشم او از دریچه ی این موضوع به دنیای برون باز می شود و همه واقعیات بیرونی را بر اساس این موضوع دریافت ، تعبیر و تفسیر می کند . بنا به پژوهش دکتر محمد صنعتی (1374) برخی از ویژگی های افراد عاشق چنین است :
1- رفتارهای جستجوگرانه(39)؛فرد نه تنها با موضوع عشقی خود مشغله ی فکری دارد بلکه همیشه در جستجوی اوست ، به هر کجا که ممکن است باشد ، به هر کس که ممکن است از وی خبری داشته باشد ، به هر خبری که ممکن است از او نشانی داشته باشد، حتی زمانی که بین آنها جدایی نیست .
2- رفتارهای چسبنده(40) این رفتار در گروهی از عشاق که مانعی برای وصالشان وجود ندارد یعنی با هم هستند دیده می شود یا پس از مدتی فراق به هم رسیده اند . عاشق مانند کودکی که مادر گمشده خود را بازیافته است دائم به او می چسبد و دامنش را رها نمی کند گویی می ترسد مبادا یکبار دیگر ترک شود ، بنابراین رفتارش تملک جویانه است .
3- رفتار وابسته(41)؛فرد احساس می کند بدون وجود معشوق نمی تواند از عهده زندگی خود برآید . از تصمیم گیری عاجز است . در واقع در رابطه با معشوق نقش منفعل را می پذیرد و تصمیمات در مسائل مهم و جدی و یا حتی جزئی و ناچیز زندگی خود را به وی وامی گذارد . اعتماد به نفس و عزت نفس پایین دارد و خود را در برابر معشوق ضعیف و ناتوان می شمارد .
4- سرسپردگی و ایثار؛عاشق در تلاش مداوم است تا به هر بهایی معشوق را خشنود سازد پس ازخود می گذرد و خود را فدا می کند.
5- تجربه ی مجدد اردوی خاطرات؛فرد در زمانی که با معشوق نیست ممکن است خاطرات را مجددا تجربه کند . به جاهایی برود که قبلاً معشوق رفته است ، خریدهایی انجام دهد که وی انجام داده است و یا با تفریحات مورد علاقه ی وی خود را سرگرم سازد .
6- حسادت؛عاشق تمامی توجه و محبت معشوق را انحصارا برای خود می طلبد ، پس اگر معشوق کوچکترین توجهی به دیگری داشته باشد یا دیگری به او ، با واکنش حسادت آمیز روبرو می شود . عاشق در مسیر حسادت ، نه تنها به افکار انتقامجویانه گرفتار می آید بلکه ممکن است این افکار و احساس ها را به عمل درآورد و یا لااقل تهدید به عمل کند .
7- خشونت و طغیان دربرابر دیگران؛اگر چه در برابر معشوق خاکسار و فروتن و رام است و گاه التماس می کند در برابر دیگران ممکن است پرخاشگر باشد و حتی دست به کارهای خشونت بار خطرناک هم بزند .
8- بی توجهی به خود؛هر چند به هنگام دیدار و وصال خود را مطلوب معشوق می آراید و به خود می رسد ، در جدایی و فراق توجهی به خود ندارد و هر عملی در این جهت بیهوده و عبث به نظرش می آید .
9- انزوا؛ عاشق چه در وصال و چه در فراق انزواطلب است و از دیگران دوری می جوید و حضور آنها را مزاحم و ملال آور می یابد در آرزوی آنست که همیشه خلوت خود را با معشوق از وجود اغیار خالی سازد ، یعنی در وصال همیشه خلوت با او را می طلبد و در فراق خلوت با یاد او را .
10- تغییرات ناگهانی خلقی؛عاشقی افسرده دل و پریشان حال ، با خبری از معشوق به ناگاه زنده می شود و سرخوش .اگر چه شروع واکنش های ذکر شده در بالا نسبتا تدریجی است ولی سیر آن نوساناتی دارد . نه تنها کارکردهای اجتماعی ، شغلی و تحصیلی فرد را مختل می سازد بلکه سلامت جسمی و روانی او را هم تهدید می کند . به نظر دکتر صنعتی ، واکنش عشق فرایندی است که در آن هویت (42) فرد دچار دگرگونی می شود تا به آنجا که از من خود برای یگانه شدن با دیگری در می گذرد . چون درپی یگانگی با دیگری است ، یا دیگری را به جای من خود می نشاند و یا دیگری کمال مطلوب عاشق می شود و به جای من آرمانی و دلخواه او می نشیند یعنی دور زدنی برای ارضای خودشیفتگی(43) اوست . برای آنکه بتواند چنین کند ، معشوق و موضوع عشقی را آرمانی(44) می سازد تا دلخواه و کمال مطلوب او شود ، یعنی واقعیت معشوق را تحریف می کند . پس آنچه از معشوق می بیند واقعیتی تحریف شده و دستکاری شده است . تصویری آراسته به خوبی ها و زیبایی ها و پیراسته از کاستی ها و زشتی ها . یعنی بسیاری چیزها را نمی بیند و به عبارتی چشم عاشق کور است . معشوق را به کمال می رساند تا بتواند جاودانگی و بی مرگی را در این کمال بیابد . چون این تصویر کامل را به جای من خود و یا من دلخواه خود می نشاند دیگر جایی برای من او نمی ماند . گویی از خود تهی می شود ، انگار دیگر منی ندارد ، همه دیگریست یعنی من خود را نفی می کند. " من نه منم ، نه من منم ". چنین می کند تا از مرگ بگریزد و بی مرگی را تجربه کند . " دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم " . اما با تمامی این تلاش، هنوز مرگ پابرجاست و حضورش همچنان احساس می شود . انگیزه اش برای چنین تلاشی هراس از مرگ و نیستی بوده است پس ترس از مرگ ، سائق عشق است و عشق آن روی سکه ی مرگ. بنابراین اگر زمانی مرگ موجودیت او را تهدید می کرد اکنون موجودیت معشوق او را تهدید می کند، اگر یورش مرگ به معشوق کارساز شود و موضوع او از دست برود، گویی خود او از دست رفته است چون از پیش منی نداشت که با از دست رفتن معشوق، اکنون بماند. معشوق جان اوست و با از دست رفتن جان ، او می میرد، یعنی که عشق علت حیاتست و سبب ممات .
* * * * * * * * * * * *
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل گردم از آن
عشق آن باشد که حیرانت کند بی نیاز از کفر و ایمانت کند
منابع :
- اتکینسون ، ریتا و همکاران (1379) . زمینه روان شناسی هیلگارد ، ترجمه براهنی . م ، ج 1 ، تهران ، نشر رشد .
- بوسکالیا ، لئو (1370) . زاده برای عشق ، ترجمه انصاری فرد . ه ، تهران ، نشر البرز .
- شولتز ، دوان (1379) . نظریه های شخصیت ، ترجمه سیدمحمدی . ی ، تهران ، نشر ویرایش .
- فروم ، اریک (1380) . هنر عشق ورزیدن ، ترجمه سلطانی . پ ، تهران ، نشر مروارید .
- شوستروم ، اورت (1369) . روان شناسی انسان سلطه جو ، ترجمه قاضی . ق و سرمد . غ ، تهران ، نشر سپهر .
- صنعتی ، محمد (1374) . واکنش عشق ، ماهنامه گردون ، سال ششم ، شماره 50 ، ص 75 - 79 .
- رفیعی نیا ، پ و اصغری ، آ (1386) . رابطه انواع عشق و بهزیستی ، فصلنامه خانواده پژوهی ، سال سوم ، شماره 9 ، ص 491 .
- صدقی ، علیرضا (1383) . رابطه میان سبک های دلبستگی و انواع عشق ، پایان نامه کارشناسی ارشد ، تهران ، دانشگاه شهید بهشتی .
تألیف: نظیر مظفری از استان كردستان(موچش)؛ كارشناسي ارشد روان شناسي عمومي