تبليغاتX
هدیه برای دانش تو
هدیه برای دانش تو
مرکز موفقیت ایران
نگارش در تاريخ شنبه یازدهم اردیبهشت 1389 توسط علی حامدی
 

آموزش بافت فرشهای هنری و تابلو فرش در استان مرکزی

توسط فارغ التحصیلان رشته کارشاسی فرش و مدرسان با سابقه(به صورت علمی)

ورود سایت آموزشی

www.arakcarpet.com

..........

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه دوم دی 1388 توسط علی حامدی

حمل تحمل
 

 

شيوانا استاد معرفت بود.اما بسياري از مردم عادي، از راه هاي دور و نزديک نزد او مي آمدند تا براي مشکلاتشان راه حل ارايه دهد. روزي مردي نزد شيوانا آمد و گفت که از زندگي زناشويي اش راضي نيست و فقط به خاطر مشکلات بعدي جرات و توان جدايي از همسرش را ندارد.

 مرد از شيوانا پرسيد که آيا اين تحمل اجباري رابطه زناشويي او و همسرش درست است و يا اين که او مي تواند راه حل ديگري براي خلاصي از اين درد جانکاه پيدا کند؟!

در دست مرد قفسي بود که داخل آن دو پرنده کوچک نگهداري مي شدند. شيوانا دست دراز کرد و در قفس را باز کرد و هر دو پرنده را از قفس بيرون آورد و به سمت آسمان پرتاب کرد. يکي از پرنده ها پر کشيد و مانند تيري که از چله کمان رها مي شود در فضا گم شد. اما پرنده دوم در چند قدمي روي زمين فرود آمد و با اشتياق فراوان دوباره به سمت قفس پر کشيد و به زور خودش را از در کوچک قفس داخل آن انداخت!  

شيوانا لبخندي زد و هيچ نگفت. مرد درحالي که بابت از دست دادن پرنده اش آزرده شده بود با تلخي گفت:” پرنده اي که پريد و رفت ساکت ترين و زيباترين بود. در حالي که پرنده اي که برگشت بيشتر از همه آواز مي خواند و خودش را به در و ديوار قفس مي زد. هميشه فکر مي کردم اين که آواز غمگين مي خواند بيشتر طالب رفتن است. اما دل غافل که ساکت ترين پرنده مشتاق رفتن بود. اين ديگر چه حکايتي است نمي دانم!”

شيوانا لبخندي زد و گفت:” هر دو پرنده چيزي را تحمل مي کردند. آن که رفت دوري از آزادي را تحمل مي کرد و وقتش که رسيد به سمت چيزي پر کشيد که آرزويش را داشت! اما اين دومي که آواز مي خواند و از ميله هاي قفس شکوه داشت خود تحمل کردن را تحمل مي کرد و دوست داشت. او دوباره به قفس بازگشت تا مبادا احساس “تحمل کردن” را از دست بدهد!

مرد نگاهي به شيوانا انداخت و در حالي که به آسمان خيره شده بود گفت:” يعني مي گوييد من شبيه اين پرنده اي هستم که قفس را انتخاب کرد؟!”شيوانا سري تکان داد و گفت:” تو از تحمل براي خود قفسي ساخته اي و در اين قفس شروع کرده اي به آواز و شعر اندوهگين خواندن و از ديگران هم مي خواهي در قفس بودن تو را تحسين و تاييد کنند. حال آنکه بيشتر از همه تو اسير قفس خودت هستي. تو حمال تحمل خود هستي. پرنده اي که بخواهد برود راهش را مي کشد و مي رود و ديگر حتي به قفس فکر نمي کند! تو همه اين سال ها قفس زندگي ات را مي پرستيدي و در عين حال بار سنگين تحمل را نيز حمل مي کردي. به همين سادگي!

نگارش در تاريخ چهارشنبه دوم دی 1388 توسط علی حامدی

معادله ۱

 

انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح

الاغ = خواب + خوراک

پس

انسان = الاغ + کار + تفریح

وبنابرین

انسان – تفریح = الاغ + کار

بعبارت دیگر

انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند

معادله ۲

مرد = خواب + خوراک + درآمد

الاغ = خواب + خوراک

پس

مرد = الاغ + درآمد

و بنابرین

مرد – درآمد = الاغ

بعبارت دیگر

مردی که درآمد ندارد = الاغ

 معادله ۳

زن = خواب + خوراک + خرج پول

الاغ = خواب + خوراک

پس

زن = الاغ + خرج پول

 وبنابرین

زن – خرج پول = الاغ

بعبارت دیگر

زنی که پول خرج نمی کند = الاغ

 

نتیجه گیری:

 از معادلات ۲و۳ داریم:

مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند

پس:

 فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها  تبدیل به الاغ شوند..

 و

 فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.

بنابرین داریم ...

مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول

و ازفرضهای۱و۲ نتیجه منطقی میگیریم که:

مرد + زن = ۲الاغی که با هم بخوشی زندگی میکنند!

نگارش در تاريخ شنبه بیست و هشتم آذر 1388 توسط علی حامدی
فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

 زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

 مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟"  و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.


قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه می
رفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. 

 شبی از شبهای زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."  لبخندی زد و گفت:

 "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.


 به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می
رسید.  اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. 

 مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.  از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

 "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.


بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه
زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

 "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.


درس من تمام شد و از مدرسه فارغ
التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.


درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

 


مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.  همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می
‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

 "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.


وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگیاش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم. خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.

ترجمه:جليل كيان مهر

نگارش در تاريخ شنبه بیست و هشتم آذر 1388 توسط علی حامدی

اکثر آقایون نمی دانند وقتی می خواهند به دختری نزدیک شوند چه باید بگویند. به همین خاطر تصمیم گرفتیم شما را در این زمینه راهنمایی کنیم.

وقتی دختری که از او خوشتان می آید را می بینید، چه می کنید؟ می دوید و پنهان می شوید؟ از آن جمله های کلیشه ای تحویلش می دهید؟ یا با ترس همانجا می ایستید و نمی دانید که چه باید بگویید؟ اما بهترین چیزی که باید بگویید چیست؟

اکثر آقایون در نزدیک شدن به خانم ها بزرگترین اشتباهشان این است که بیش از اندازه فکر می کنند که چه باید بگویند. تصورشان این است که یک کلام جادویی وجود دارد که در همه موقعیت ها جواب می دهد. این کلام جادویی را تمرین کرده و وقتی به فرد مورد نظرشان تحویل می دهند انتظار دارند که آن خانم فوراً جذب آنها شود.

اما متاسفانه این روش به ندرت عمل می کند. چون معمولاً بیشتر حرفهایی که می زنید بی ربط است. در جلب توجه یک خانم کلید کار اعتماد به نفسی است که به او نشان میدهید.

در زیر به 10 راه مطمئن برای برقراری ارتباط با خانم ها اشاره می کنیم:


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 توسط علی حامدی

نحوه ايراد يک سخنراني قانع کننده



 

از آنجايي که شما اين صفحه را براي مطالعه انتخاب نموده ايد، بديهي است که تا حدي از مزاياي يک سخنراني مجاب کننده با اطلاع هستيد. هدف هر سخنران اين است که سايرين را قانع کند تا در مسير دلخواه او قدم بردارند.
اين امر نه تنها به عنوان جزئي لاينفک براي افرادي که مطالب انگيزشي بيان مي کنند، مسئول تامين سرمايه بوده، و يا مدير فروش هستند محسوب مي شود، بلکه براي کسانيکه مسئول تفسير پروژه، شرح بودجه، و يا گزارش هاي فني هستند نيز لازم است. به هر حال حتي براي موارد پيش پا افتاده که شايد به نظر ما، ارتباط کلامي در آن نقش مهمي را بازي نکند، باز هم ايراد يک نطق فصيح در بالابردن درجه اعتبار، توانايي، و پذيرش گوينده از سوي مخاطبين موثر خواهد بود.
**به اين دليل صحبت مي کنيم که بر روي مخاطبانمان تاثير بگذاريم**

چه تکنيکي مي تواند به ما کمک کند تا به يک چنين هدفي دست پيدا کنيم؟

خوشبختانه گستره ي وسيعي از فنون سخنراني پيرامون متقاعد کردن سايرين پيش روي ما قرار دارد. مايليم تا شما را به مطالعه ي متن ذيل دعوت کنيم.

تکنيک هاي ساختاري

رئوس مطالب و شکل کلي نطق

خود را از روزمرگي ها جدا سازيد. فن بيان خود را تغيير بدهيد و شيوه اي را انتخاب کنيد که کالا و يا خدماتتان به واسطه ي آن "به فروش " برسد. سعي کنيد يک داستان جالب تعريف کنيد، در مورد بايد ها و نبايد ها صحبت کنيد، ليستي از جملات تاکيدي مثبت تهيه کنيد. آگاه باشيد که مخاطب شما با چه چيزي بهتر ارتباط برقرار مي کند.

آنها را با منطق راهنمايي و هدايت کنيد

منظور خود را پله به پله بيان کنيد تا طرف مقابل به طور کامل متوجه عناوين مختلف بشود. مواردي که مي خواهيد به آنها اشاره کنيد را مي توانيد به شکل هاي متعددي سازماندهي نماييد؛ به عنوان مثال از فرمت قديمي 1و 2 و 3 گرفته تا رويکردهاي زمانبندي شده و يا رويکرد علت و معلولي. در اينجا مسئله اي که داراي اهميت بالايي مي باشد اين است که پي در پي توجه شنونده را به خودتان جلب کنيد و ببينيد با شما همراه است يا خير.

عناصر معتبر کننده

مقامات بالا و اولياي امور

نقل قول کردن از مقامات شناخته شده در زمينه مبحث مورد نظر، نشان مي دهد که شما هم تکاليفتان رابه خوبي انجام داده ايد و هم برروي بحثي که مطرح کرده ايد اجحاف کامل داريد.
منابع و ماخذ اطلاعاتي خود را مرتب و منظم سازماندهي نماييد.
هيچ گاه نبايد مخاطبين را پيرامون صحت و سقم مطالب خود در شک و ترديد رها کنيد. آنها بايد بدانند که اطلاعات خود را از کجا بدست آورده ايد. منبع اطلاعاتي بايد موثق باشد تا بتوانيد آنرا در اختيار مخاطبين قرار دهيد.

تجربه شخصي

در حين سخنراني ديگران بايد به چشم يک فرد با نفوذ و مقتدر که احاطه ي کامل به مطالب دارد به شما نگاه کنند. تجربه هاي فردي شما يکي از معيارهاي بنياديني است که شما را در چشم شنوندگان خوش مي درخشاند. مطمئن شويد که ليستي از تجربيات فردي خود را در مقدمه عنوان کرده باشيد؛ در عين حال بخشي از آنها را به صورت نامحسوس در لا به لاي جمله هايتان بگنجانيد. به عنوان مثال: "در طول 15 سال سابقه اي که من در اين حرفه کسب کرده ام....." و يا " هر 1000 مرتبه اي که ما پروژه هاي اينچنيني را اجرا کرده ايم....". عباراتي از اين دست ستون هاي بيشتري را به ساختمان اعتبار شما اضافه مي کنند.

مرجع صدور درخواست سخنراني

از جمله نکاتي که مخاطبان براي آن ارزش زيادي قائل هستند اين است که "گوينده کيست". آنها در ذهن خود همواره با اين سوال روبرو هستند: "شما چه کسي هستيد که فلان چيز را معرفي مي کنيد؟"
شما بايد در ابتداي سخنراني عنوان کنيد که درخواست ايراد سخنراني از سوي چه کسي بوده است. ممکن است علت سخنراني متفاوت باشد: شما يک پروژه را انجام مي دهيد و در حال گزارش دادن در مورد آن هستيد، يک تجربه ي مشترک در اين زمنيه داشته ايد، از سوي شخص مهمي که در گروه آنهاست به اين سخنراني دعوت شده ايد، در مورد اين مطلب بنا به درخواست هيئت مديره تحقيق کرده ايد و ... به هر حال دليلش هر چه که هست در ابتدا بايد به آن اشاره کنيد. حتي مي تواند به سادگي جمله اي به اين شرح باشد: "شما در ملاقات آخر از من خواستيد که..."

اخص بودن

کداميک از دو گزينه ي زير براي شما از اهميت بيشتري برخوردار است؟ "زمين از بين خواهد رفت" و يا "يک شهاب سنگ ماه آينده با زمين برخورد خواهد کرد"
به کداميک از اين دو راحت تر کمک مالي خواهيد کرد؟ "بچه هاي فقيري که در آنسوي مرزها هستند" يا " زينب 4 ساله اي که آشغال ها را زير و رو مي کند تا غذايي براي خود پيدا کند". شنونده ها نياز به آيتم هاي ملموس و عيني دارند تا بتوانند راحت تر با آن ارتباط برقرار کنند. شما مي بايست مانند يک نقاش حرف هاي خود را برايشان به تصوير بکشيد.

شروع و خاتمه

شروع

به آنها بگوييد که چرا بايد گوش بدهند... چرا الان در مقابل آنها قرار گرفته ايد و در مورد اين مطلب صحبت مي کنيد؟

خاتمه

خاتمه: نه رها سازي
صحبت هاي خود را با يک نتيجه گيري تمام و کمال به پايان برسانيد و بعد از شنوندگان بخواهيد تا واکنش و يا پاسخ خود را مطرح نمايند؛ به عنوان مثال: " حالا که شما از اين مشکلات با خبر شديد، آيا مي توانيم روي کمک شما در اين پروژه حساب کنيم؟"

لغات، عبارات و جمله ها

بررسي هاي متعدد حاوي اين مطلب هستند که يک سخنگوي زبده همواره کلام خود را محکم، قاطعانه، قابل درک، شفاف و مشروح به گوش مخاطبان مي رساند. با صداي رسا جملات را بيان کنيد و فاکتور شفاف سازي را از ذهن دور نکنيد. به عنوان مثال براي عنوان کردن يک مشکل بهتر است از عبارت "ما به مشکل برخورد کرديم" استفاده کنيد تا اينکه بگوييد: "اين نکته نظر ما را به خود جلب کرده است که مشکلي وجود دارد".

جامعيت

از عباراتي نظير تيم ما، کار کردن با آنها، همه ما، با هم، و کلماتي از اين قبيل استفاده کنيد.

از لغات پربار استفاده نماييد

تحقيقات حاکي از اين امر هستند که مردم نسبت به لحن برخي از لغات واکنش هاي مثبت از خود بروز مي دهند. برخي از اين واژگان به شرح زير مي باشند: "مترقي" "طبيعي" "خالص" "تست شده" و "توصيه شده". به طور کلي مي توان گفت هر واژه اي که ميزان اعتبار کلام شما را بالاتر ببرد، چه براي مصرف کننده و چه براي شنونده ارزش بالايي پيدا مي کند. حتماً مطالب خود را ويرايش کرده و چند نمونه از اين کلمات را در آنها بگنجانيد.
جملاتي که قانع مي کنند نه اينکه گيج کنند

نوسان حالت و خلق و خو

هر بند از مفاهيم را با حالت خودش عجين کنيد. اگر در مورد يک مسئله تراژديک و غمناک با پوزخند و تمسخر صحبت کنيد، مخاطب به شما مشکوک مي شود. همچنين اگر بگوييد که مثلاً پروژه اي را با نهايت اشتياق و انرژي قبول مي کنيد اما چهره اي سست و مايوس به خود گرفته باشيد، طرف مقابل احساس خوبي نسبت به شما پيدا نخواهد کرد.
منبع:http://www.funpatogh.com
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 توسط علی حامدی
چهار تفاوت گرافیک و نقاشی
چهار تفاوت گرافیک و نقاشی

خط کشی بین نقاشی و گرافیک در روزگاری که با آلیاژی از پسامدرنیسم و دیجیتالیسم ساخته شده، چندان درست به نظر نمیرسد. اما بهر حال درباره چهار تفاوت مهمشان میتوانیم حرف بزنیم و بحث کنیم.
۱) تفاوت اول، هنر و رسانه است. نقاشی عموما زیرمجموعه هنر است که این هنر شدت و ضعف دارد اما گرافیک همیشه هنر نیست. گاهی هم تبدیل به رسانه میشود ؛ مثل وقتی که در خدمت تبلیغات (تجاری، فرهنگی و سیاسی) قرار میگیرد. البته گاهی هم تلفیقی از هنر و رسانه است. درست مثل زمانی که در خدمت رسانهها (چاپی، الکترونیکی، دیجیتالی و سایبر) قرار میگیرد. بطور کلی آنگاه که هنر مطلق است garphic art و وقتی که رسانه و یا تلفیقی از رسانه و هنر است graphic design نامیده میشود. در پستهای بعدی راجع به این موضوع بیشتر خواهم گفت.
۲) تفاوت دوم، برقراری ارتباط را شامل میشود. در مواجهه با نقاشی، وظیفه برقراری ارتباط به عهده مخاطب است و اوست که باید تلاش کند تا با اثر هنرمند نقاش ارتباط برقرار کند. اما در گرافیک برعکس است و وظیفه برقراری ارتباط بر دوش خود اثر گرافیک نهاده شده یعنی اثر گرافیکی، بایستی تلاش کند تا مخاطب را به طرف خودش جذب کند نه اینکه مخاطب زور بزند تا محتوای اثر گرافیک را درک کند.
علت ناتوانی بسیاری از آثار گرافیک ناشی از ندانستن همین تفاوت دوم است. البته برای نکته سنجها ممکن است سوال مطرح شود که پس مینیمالیسم در گرافیک یعنی چه ؟ که چون این مبحث طولانی است اجازه دهید در پستهای بعدی در این باره با شما بحث کنم.
یک نکته دیگر را هم میتوان گفت؛ برای دیدن آثار یک هنرمند نقاش، این مخاطب است که به گالری و موزه میرود تا آثارش را ببیند. یعنی مخاطب به طرف "اثر" میرود در حالی که در گرافیک، معکوس این اتفاق رخ میدهد و این "اثر" گرافیک است که به طرف مخاطب میرود. شهروندان در حال عبور و مرور از کوچه و خیابان هستند که بیلبردها و پوسترها و . . . به طرفشان میآیند و میخواهند به زور پیامشان را به آنها منتقل کنند.
۳) تفاوت سوم را به شخصی و غیرشخصی بودن این دو اختصاص میدهم. "اثر" نقاشی کاملا شخصی است و گویای حرف و فکر هنرمند نقاش است بدون در نظر گرفتن مخاطب. از این رواست که میگوییم او میتواند چنین تصور کند : خورشید؛ مثلث سبز ، زمین و صحرا ؛ آبی و آسمان ؛ قرمز چهارخانه با گلهای درشت صورتی (!!) . ولی در "اثر" گرافیک تقریبا چنین تصوراتی شدنی نیست (بحث تصویرسازی در گرافیک، چیز دیگری است). چرا که گرافیک "شخصی" نیست و میخواهد ارتباط برقرار کند یعنی بایستی مخاطب را در نظر بگیرد. اثری که در طراحی و تولید آن، مخاطب نقشی نداشته باشد نمیتواند "اثر" گرافیکی موفقی باشد.
۴) تفاوت چهارم را تقریبا همه میدانند. نقاشی تکثیر نمیشود حداقل با هدف تکثیر، ارائه نمیشود. اما گرافیک براساس تکثیر، طراحی و تولید میشود. واضح است که منظور از تکثیر، تمام گونههای آن است (چاپ، فیلمهای اپتیک، فیلمهای مگنت، امواج الکترونیکی و . . . ) .آثار تک نسخهای در گرافیک جایگاهی ندارند چرا که هدف برقراری ارتباط را، عملیاتی نمیکنند. متاسفانه بیتوجهی به این مسئله هم باعث شده که این روزها، گرافیک به سمت نمایشگاهی و جشنوارهای شدن پیش برود.
پوسترها و جلدهایی که فقط در یک نسخه تکثیر میشوند و به قصد رتبه و جایزه رهسپار جشنوارههای خارجی، یا بر دیوار نگارخانه ها و گالری ها مینشینند و میخواهند بیان هنرمندانه آن گرافیست ـ نقاش را رخنمایی کنند.
منبع:arti.ir
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 توسط علی حامدی
http://www.iranroshan.com

عکسهای سال ۲۰۲۰


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 توسط علی حامدی
 

 

دموکراسی میگوید: رفیق حرفت را خودت بزن نانت را من می خورم !
مارکسیسم میگوید: نانت را خودت بخور حرفت را من میزنم!
فاشیسم میگوید: نانت را من میخورم،حرفت را هم من میزنم،تو فقط برای من کف بزن!
اسلام حقیقی میگوید: نانت را خودت بخور،حرفت را هم خودت بزن،من برای اینم که به حق برسی!
اسلام دروغین میگوید: تو نانت را بیاور بده به ما،ما قسمتی از آن را جلویت می اندازیم و تو حرف بزن...اما حرفی که ما میگوییم!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!! !!

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط علی حامدی
داستان بسیار زیبای نرم کردن فولاد!  

 

 
 آهنگری می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفتم روحم را وقف کارهای خیر کنم. سال‌ها با علاقه کار کردم، به دیگران نیکی کردم، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌ام چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتم مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنم آمده بود و از وضعیت دشوارم مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».
 
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط علی حامدی

در روي امواج تيره ،
خورشيد را به چنگ بياوريد ! نناليد
زندگي دريايي پر طوفاني است كه در هر جايي ممكن است با امواج آن روبرو شد.
امواج را بشكافيد و عبور كنيد .
ويلر

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط علی حامدی

1-

 آیا تصور می‌كنید كه‌ اطرافیان‌ ، شما را شخصی‌ بسیار مثبت‌ تلقی‌ می‌كنند؟
 

2-

 آیا دوست‌ دارید در یك‌ اتوبان‌ خلوت‌ با نهایت‌ سرعت‌ برانید؟
 

3-

در تصمیم ‌گیری‌ هایتان‌ تا چه‌ حد اعتماد به ‌نفس‌ دارید؟ آیا به‌ تصمیمی‌ كه‌ می‌ گیرید، اطمینان ‌دارید؟
 

4-

 اگر از شما بخواهند که در مراسم جشن فارغ التحصیلی دانشگاه ( یا مدرسه ) برای همکلاسانتان سخنرانی کنید، تا چه حد احساس نگرانی می کنید؟
 

5-

 تاکنون چند بار در یك‌ جلسه‌ و نشست ‌اظهار تشكر كرده‌اید؟
 

6-

 در اجتماعات‌ و گردهمایی‌های‌ اجتماعی ‌، ترجیح‌ می‌دهید كه‌ چرخی‌ در اطراف‌ بزنید و با غریبه‌ها صحبت‌ كنید ، یا این که مایلید در كانون‌ دوستان‌ و آشنایان‌ خودتان‌ باقی‌ بمانید؟
 

7-

 آیا از تصور ملاقات‌ و دیدار با افراد سرشناس‌عصبی‌ می‌شوید؟
 

8-

 چند وقت‌ یك‌ بار در مورد سر و وضع ‌ظاهریتان‌ احساس‌ نگرانی‌ به‌ شما دست‌ می‌دهد؟
 

9-

 اگر به‌ شما پیشنهاد كنند كه‌ در مورد مسئله‌ای‌ كه‌ در موردش‌ اطلاعات‌ زیادی‌ دارید، با مؤسسه‌ ذیربط صحبتی‌ داشته‌ باشید، چه‌ احساسی ‌پیدا می‌كنید؟
 

10-

 معمولاً برای‌ پیروزی‌ و برنده‌ شدن‌ به‌ ورزش‌ می‌پردازید و یا صرفاً برای‌ تفریح‌ و سرگرمی‌؟
 

11-

 آیا تا به‌ حال‌ برای‌ شركت‌ در یك‌ مسابقه ‌اطلاعات‌ عمومی‌ فرم‌ پر كرده‌اید؟
 

12-

 آیا مایلید در هر فرصت‌ به‌ دست‌ آمده‌ ، گفتگویی‌ با افراد با نفوذ داشته‌ باشید؟
 

13-

 آیا به‌ قدرت‌ مثبت‌ اندیشی‌ معتقد هستید؟
 

14-

 آیا تا به‌ حال‌ برای‌ شركت‌ كردن‌ در یك ‌مباحثه‌ در مورد موضوع‌ روز با یك‌ ایستگاه‌ رادیویی‌ یا تلویزیونی‌ تماس‌ حاصل‌ كرده‌اید؟
 

15-

 تا به‌ حال‌ چند مرتبه‌ به‌ رئیس‌ تان‌ گفته‌اید كه‌ با شیوه‌ كاری‌ او موافق‌ نیستید؟
 

16-

 از این‌ كه‌ دیگران‌ شما را با لباس‌ های ‌نامناسب‌ مشاهده‌ كنند، تا چه‌ حد عصبی‌ می‌شوید؟
 

17-

 آیا شیرین‌ كاری‌ یا هنر نمایی‌ را بلد هستید كه‌ بتوانید آن‌ را در تجمعات‌ خانوادگی‌ انجام‌ دهید؟
 

18-

 زمانی‌ كه‌ بلیط بخت‌ آزمایی‌ می‌خرید و یا در یك‌ قرعه‌ كشی‌ شركت‌ می‌كنید، تا چه‌ حد به‌ برنده‌شدن‌ امیدوار هستید؟
 

19-

 فرض‌ كنید كه‌ در بحثی‌ با افراد مختلفی ‌درگیر شده‌اید كه‌ همگی‌ نقطه‌ نظراتی‌ كاملاً متفاوت‌ با عقاید شما دارند. اگر حتم‌ داشته‌ باشید كه‌ حق‌ با شماست‌، چه‌ واكنشی‌ از خود نشان‌ می‌دهید؟
 

20-

 آیا حاضرید، به‌ نفع‌ امور خیریه‌ دست‌ به‌ كارهای‌ خطرناك‌ بزنید؟
 

21 -

 فرض‌ كنید مدت‌ یك‌ ساعت‌ برای‌ خریدن‌ بلیط قطار در صف‌ ایستاده‌اید و زمانی‌ كه ‌مقابل‌ باجه‌ می‌رسید، متوجه‌ می‌شوید كه‌ متصدی، ‌شخصی‌ فوق‌ العاده‌ منفی‌ و فاقد حس‌ همكاری‌ است‌. چه‌ واكنشی‌ از خود نشان‌ می‌دهید؟
 

22-

 تاكنون چند بار در بحث‌ و مذاكره‌ای ‌مغلوب‌ شده‌اید؟
 

23-

 آیا از هم‌ صحبتی‌ با دیگران‌ خشنود می‌شوید؟
 

24-

 آیا به‌ نظر شما سفر با هواپیما نگران‌ كننده‌ است‌؟
 

25-

 اگر به‌ شما بگویند كه‌ قرار است‌ در محل‌ كارتان‌ تغییر و تحولات‌ و تجدید سازمانی‌ صورت‌ بگیرد، چه‌ احساسی‌ پیدا می‌كنید؟
 

|
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط علی حامدی

تقويت اعتماد به نفس

 

عزت نفس از اصلي ترين عوامل رشد مطلوب شخصيت مي باشد و از جمله مفاهيمي است كه در چند دهه اخير مورد توجه پژوهشگران و صاحبنظران روانشناسي و علوم تربيتي قرار گرفته است. نياز به «عزت نفس» را انديشمنداني نظير: آدلر(۱۹۴۰)، آلپورت (۱۹۳۰) و ساليوان(۱۹۳۷) نيز پذيرفته اند. فريج (۱۹۶۸) و وارگو(۱۹۷۲) از عزت نفس به عنوان يك سپر فرهنگي در مقابل اضطراب نام مي برند. همچنين كوپر اسميت (۱۹۶۷) در تحقيق خود به اين نتيجه رسيد كه كودكان برخوردار از «عزت نفس بالا» ، افرادي هستند كه با احساس اعتماد به نفس و بهره گيري از استعداد و خلاقيت خود به ابراز وجود مي پردازند و به راحتي تحت تأثير عوامل محيطي قرار نمي گيرند

پوپ و همكارانش (۱۹۸۹) معتقدند كه وجود شكاف و فاصله بين «خود ادراك شده» و «خود ايده آل» از جمله عواملي است كه مشكلاتي را براي عزت نفس انسان فراهم مي كند.(بيابانگرد، ۱۳۷۳: ۲)

شخصيتي كه از عزت نفس بالايي برخوردار است خود را به گونه اي مثبت ارزشيابي كرده و برخورد مناسبي به نظريات مثبت خود و ديگران دارد. اما در مقابل كسي كه عزت نفس پاييني دارد، اغلب نوعي نگرش مثبت تصنعي نسبت به جهان پيرامون خود دارد. اين شخص اساساً فردي است كه غرور كمي در خود احساس مي كند (بيابانگرد، ۱۳۷۳: ۲۱ و۲۰)

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط علی حامدی
داستان كوتاه
 

يكي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقه‌ها، جايزه بهترين غله را به ‌دست مي‌آورد و به ‌عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته‌ عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي‌داد و آنان را از اين نظر تأمين مي‌كرد. بنابراين، همسايگان او مي‌بايست برنده‌ مسابقه‌ها مي‌شدند نه خود او!

كنجكاويشان بيش‌تر شد و كوشش علاقه‌مندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.

كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه‌ ديگر مي‌برد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي‌دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه‌هاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصول‌هاي مرا خراب نكند!»

همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقه‌هاي بهترين غله را برايش به ارمغان مي‌آورد.

 

گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط علی حامدی

خيال پردازي

"فردريش نيچه مي گويد: بزرگترين فاجعه آن روزي به سراغ بشريت مي آيد كه خيال پردازان ناپديد گردند " سراسر تكامل انسان به اين سبب بوده است كه انسان درباره اش خيال پردازي كرده است . آن چه ديروز يك رويا بود، امروز يك واقعيت است و آن چه امروز يك روياست، فردا به واقعيت خواهد پيوست .
  همه ي شاعران، موسيقي دانان و عارفان خيال پردازند. در حقيقت خلاقيت محصول نوعي خيال پردازي است .
  اما اين روياها آن روياهايي كه زيگموند فرويد به تحليل آن مي پرداخت، نيست. بنابراين بايد بين روياي يك شاعر، يك مجسمه ساز، يك معمار، يك عارف و يك رقصنده از يك سو و روياي يك ذهن بيمار از سوي ديگر تمايز قائل گرديد .
  بسيار مايه ي تأسف است كه زيگموند فرويد درباره ي خيال پردازان بزرگي كه شالوده ي كل تكامل انساني را تشكيل مي دهند، دست روي دست گذاشته است. او فقط با رويكردي روان شناختي به افراد بيمار نزديك شد و از آن جا كه كل تجربه ي زندگي اش تحليل روياهاي افراد جامعه ستيز و رواني بود، خود واژه ي خيالبافي مطرود و منفور ماند. هر چند ديوانه به خيالبافي مي پردازد، اما خيالاتي كه در سر مي پرورد، براي خود او نيز مخرب است. فرد خلاق خيالبافي مي كند، اما روياهايش دنيا را غنا مي بخشد .
  به ياد ميكل‌آنژ مي افتم. او داشت از بازاري كه در آن همه نوع سنگ مرمر يافت مي شد، عبور مي كرد كه چشمش به سنگ زيبايي افتاد. قيمت را جوي شد. صاحب مغازه گفت: «مي تواني اين سنگ را مجاني برداري، چون مدتي است اين ج افتاده و فضاي زيادي را اشغال كرده … دوازده سال است كه هيچ كس حتي احوالش ر نپرسيده. من هم چشمم آب نمي خورد اين تخته سنگ حتي به درد لاي جرز بخورد .»
  ميكل آنژ سنگ را برداشت و تقريباً يك سال تمام بر روي آن كار كرد و چه بسا زيباترين مجسمه اي را كه تا به حال دنيا به خود نديده است ر ساخت و همين چند سال پيش ديوانه اي سعي كرد آن را نابود كند. اين مجسمه كه در واتيكان قرار داشت مجسمه اي از عيسي مسيح پس از باز شدن از صليب بود كه بر روي پاهاي مادرش، مريم مقدس، بي جان دراز كشيده بود. من فقط عكس آن را ديده ام، اما اين مجسمه چنان طبيعي و زنده است، كه گويي عيسي هر آن قرار است از خواب بيدار شود. و او با چنان هنرمندي بي نظيري آن مرمر را تراشيده بود كه مي توانستي اين هر دو را احساس كني ـ قدرت مسيح و شكنندگي مسيح. و اشك در چشمان مريم مقدس، مادر عيسي مسيح، حلقه زده …
  چند سال پيش بود كه ديوانه اي با چكش به جان اين شاهكار ميكل آنژ افتاد و وقتي دليل اين كار را از آن ديوانه پرسيدند، جواب داد: «من هم مي خواهم مشهور شوم. ميكل آنژ يك سال جان كند تا مشهور شد. من فقط بايد پنج دقيقه وقت مي گذاشتم تا كل مجسمه را خراب كنم و الان اسم من تيتر اول روزنامه هاي سراسر دنيا شده است!
  هر دو نفر بر روي سنگ مرمر واحدي كار كرده بودند، يكي آفرينشگر بود و ديگري فقط يك ديوانه ي زنجيري .
  پس از يك سال كه ميكل آنژ كار مجسمه را به پايان رساند، از سنگفروش خواست كه به منزلش بيايد تا چيزي را به او نشان دهد. سنگفروش كه نمي توانست آن چه را مي بيند باور كند، گفت «اين مرمر زيبا را از كجا آورده اي؟ »
  و ميكل آنژ گفت: «به جا نياوردي؟ اين همان سنگ بدقواره اي است كه دوازده سال آزگار جلوي مغازه ات خاك خورد.» و من اين واقعه را خوب به خاطر سپرده ام كه سنگفروش پرسيد: «چي شد فكر كردي كه اين سنگ بدقواره مي تواند به چنين مجسمه ي زيبايي تبديل شود؟ »
  ميكل آنژ گفت: «من در اين باره فكر نكردم. من روياي ساختن چنين مجسمه اي را در سر داشتم و وقتي از كنار آن قطعه سنگ مي گذشتم، ناگهان مسيح را ديدم كه مرا صدا مي زد: «من در اين سنگ محبوسم . آزادم كن، كمك كن تا از اين سنگ بيرون بيايم.» و من دقيقاً همان مجسمه را در آن سنگ ديدم. بنابراين من فقط كار ناچيزي انجام دادم؛ من بخش هاي اضافي و غير ضروري سنگ ر كندم و بيرون ريختم تا مسيح و مادرش هر دو از اسارت خويش آزاد گرديدند .»
  چه خدمت بزرگي براي بشريت بود اگر فردي با قابليت زيگموند فرويد،‌ به جاي روانكاوي بيماران رواني و تحليل روياهاي آن ها، بر روي روياها و خيالپردازي هاي كساني كار مي كرد كه از نظر روان شناسي سالم بودند و نه تنها سالم كه افرادي خلاق و آفرينشگر بودند. تحليل روياهاي اين عده نشان خواهد داد كه همه ي روياها واپس خورده نيستند، بلكه روياهايي هستند كه از شعوري خلاق تر از مردمان عادي نشأت گرفته اند. و روياهاي آن ها بيمارگونه نيست، بلكه به طرزي واقعي و اصيل سالم است. سراسر تكامل انسان و آگاهي او به وجود همين خيال پردازان بستگي داشته است

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط علی حامدی

صد حقیقت در مورد زندگی

۱ – افرادی که بیشترین وقت خود را صرف زندگی دیگران می‏کنند (مشاوره، راهنمایی و …)، از رسیدن به زندگی خود باز می‏مانند.
۲ – کسانی که می‏گویند “من نباید این راز را فاش کنم اما فقط به تو می‏گویم” دقیقا راز شما را نیز به همین صورت برای دیگران بازگو می‏نمایند.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط علی حامدی
 

منبع بسیار خوب برای

مسابقات هنری...گرافیک و کاریکاتور

http://maryamrn.blogfa.com/

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط علی حامدی

اگر تخیلت را به کار بیندازی!

موضوع برای خندیدن زیاد است.

بخند دلبر من

بر همه چیز

بر اینهمه

بر همه لحظه‌ها

بر همه رفته‌ها

نیامده‌ها

بخند دلبرکم.

*

اگر دقیق‌تر نگاهی کنی!

همیشه بهانه‌ای برای خندیدن هست.

بخند بر لب‌ها

بخند بر بوسه‌ها

بخند بر این تمنا که در دستانشان هست

بخند بر گریه‌هایمان

بخند بر لحظه‌هایمان

بخند بر زمانی که می‌گذرد.

چه کوه‌های سپید دور دستی!

بخند بر درها

بخند بر دیوارها

بخند بر آن لحظه‌ها که در دوردست می‌گذرند.

بخند بر کوچه‌ها، بر دشت‌های رو به آفتاب، بر درختان انار

بخند دلبرکم

بخند...

*

دقیق نگاه کن، خیالت را نگذار که برود

تماشا کن

بایست بر حاشیه گذرگاه‌ها، بر لب آب‌های درگذر، بر کناره ساکن آفتاب گیری در آن افق

سایه‌ها رسیدنشان را آرزو می‌کنند.

بر همه اینها تو بخند.

بخند دلبرکم

بر ردیف به ردیف درختان تازه

بر نهال‌های کهنه

بر گل صد پر پرپر

بخند.

 

آرزو مودی  خراسان رضوی

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 توسط علی حامدی

سه نفر کارگر برای یافتن کار به شهری مسافرت کردند . منتها یکی از این سه نفر ،یک روز صبح زود ، قبل از آن که دو رفیقش بیدار شوند ، خواست زرنگی کند ، برخاست و دنبال کار رفت . در راه خانمی را دید که بچه ای را در بغل دارد و گریه می کند . گفت : خانم چرا گریه میکنی ؟

گفت : شوهرم مرا طلاق داده ولی دفتر را امضا نکرده است . هنگامی که می خواهم ازدواج مجدد کنم ، می گویند تو مطلقه نیستی . زن از آن کارگر درخواست کرد که شما اگر میشود چند دقیقه تشریف بیارید و در دفتر ثبت ازدواج و طلاق به عنوان همسر من ، دفتر را امضا کنید و من نیز مبلغی زیاد به شما می دهم .

مرد کارگر گفت : خوب درآمدی برایم پیدا شد، پس الان سریع به دفتر ثبت ازدواج و طلاق می روم و آن را امضا می کنم و مزد و اجرت چندین روز را که باید کارگری کنم می گیرم .

کارگر ساده به دفتر رفت و گفت : من شوهر این زنم و او را طلاق داده ام ، دفتر را بیاورید تا امضا کنم . موقعی که دفتر طلاق را امضا کرد ، زن به دفتر دار گفت : تکلیف نفقه زمان عده چه میشود ؟

دفتر دار گفت : این مرد باید متحمل پرداخت شود . بالاخره حساب کرد و نفقه زمان عده را از مرد کارگر گرفت .

بعد گفت نگه داری بچه با چه کسی است ؟

گفت : نگهداری و مخارج بچه نیز به عهده مرد است .

زن گفت : من بچه ام را نمی خواهم . بچه را نیز به مرد کارگر بدبخت داد.

بعد ار تمام گرفتاری ها به منزل آمد و دید دوستانش مشغول صبحانه خوردن هستند . گفتند: این بچه کجا بوده که تو آن را به اینجا آورده ای ؟

کارگر نگونبخت جریان را تعریف کرد ، گفتند : مانعی ندارد پولهایی را که داده ای کار میکنی و جبران میشود ؛ اما این بچه را فردا صبح بعد از نماز که مردم به خانه هایشان باز میگردند ، ببر و داخل مسجد بگذار و بدین جا بازگرد . صبح شد بچه را به مسجد برد . هنگامی که مردم نمازشان را خواندند و به منزل بازگشتند ، بسیار آهسته بچه را گوشه مسجد گذاشت ، در حال بیرون آمدن از مسجد بود که صدای گریه بچه بلند شد .

خادم مسجد متوجه شد و به سرعت آمد و گریبان مرد را کارگر را گرفت و گفت : پس تو بچه ها را می آ<ری و در مسجد می گذاری و به امان خدا می روی ؟ چون قبلا نیز دو بچه دیگر را در مسجد رها کرده بودند ، خادم فکر کرد که این کارگر است . بالاخره آن دو بچه دیگر را هم به او دادند و با سه بچه به سمت منزل روانه شد ، برای دوستانش جریان را تعریف کرد .

گفتند : خوب هنگامی که به محل بازگشتیم به آنان بگو ، در فلان شهر بچه های زنازاده را تقسیم میکردند و سه تای از آنان نصیب من شد !!!

 

رسول خدا (ص) :

« شرورترین مردم کسی است ،که دینش را به دنیایش بفروشد و شرورتراز وی ، کسی باشد که دین خود به دنیای دیگری بفروشد .»

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط علی حامدی

سالها پیش، یک مردی عامی پسرش را پی تحصیل به یک حوزه ی علمیه فرستاد که با علم شود، عاقل و هشیار شود، مخزن اسرار شود، با همگان دوست شود، یار شود، همدل و غمخوار شود، خوب و بد زندگی و رسم ادب ورزی و اخلاص بیاموزد و فرزانگی و صدق و صفا پیشه نماید.

پس از چند صباحی پسرک، شیخ شد و  میوه ی بر شاخ شد و پخته شد و خام شد و باد شد و باده شد و جام شد و گِرد و گل اندام شد و ثقة الاسلام شد و حجة الاسلام شد و  صاحب صد نام شد و پیش خودش، مرتبه اش تام شد و قبضه ای از ریش به خود نصب نمود و سرش عمامه ی پرپیچ نهاد و شنلی بر تنش انداخت و  نعلینی به پا کرد و سپس عزم وطن کرد که ملای دیار خویش شود، خمس و زکات از فقرا و ضعفا، جذب کند، جن و پری از دلشان دفع کند، همدم خانان شود و محرم جانان شود و بار دل مردم نادان شود و این شود و آن شود و با کلک و حیله گری، بر همگان برتری و سروری و سرتری و رهبری و مهتری و بهتری خویش مسلم بنماید.  

باری، گویند که در روز نخستین که پسر وارد ده شد، در آن هلهله و ولوله و غلغله و شور و شررها که به پا بود، پدر جَست و دو تا مرغ که در خانه خود داشت به پای پسرک ذبح نمود و به زنش داد که آنرا بپزد تا که ز فرزندِ سرافراز و خوش آواز و پرآوازه، پذیرایی جانانه نماید.  

پیش از آغاز غذا آن پسرک خواست که نزد پدر و مادر خود چشمه ای از قدرت علمی الهی و توانایی فکری که در او جمع شده بود هویدا بنماید. چنین بود که از آن پدر و مادر فرتوت بپرسید که در سفره ما چند عدد مرغ نهادید؟ بگفتند که البته دوتا مرغ. پسر جان! چه سوالی است؟ هرآنچیز عیان است چه حاجت به بیان است؟  

پسر گفت  که ها! فرق نگاه کسی از اهل خردمندی و فرزانگی همچون من  و یک عده عوام همچو شماها به همین است که از منظر علمی، هرآیینه در این سفره سه تا مرغ سوخاری بنهادید ولی علم ندارید و سپس چند عدد سفسطه و مغلطه و شعبده بازی  کلامی و زبان بازی پی درپی و لفاظی پیچیده و بی پایه به هم بافت، و اینگونه نشان داد که از منظر تحقیقی و تعلیمی و علمی، در آن سفره سه تا مرغ مهیاست، و این از برکت های خردمندی و علم است.

  پدر پیر کز آن سلسله الفاظ و عبارات پریشان شده بود، از سخن آخر فرزند خودش شاد شد و گردن پرموی و سِتبرِ پسرش را بنوازید و به او گفت که احسنت بر این حُسن و کرامات تو فرزند که با این سخنِ پر برکت ، مشکل تقسیم دوتا مرغ برای سه نفر یکسره حل گشت. پس این مرغ برای من و آن مرغ دگر نیز برای ننه ات. مرغ سوخاری شده ای نیز که با علم و کرامات تو اثبات بگردیده، خودت میل نما.

  اینچنین بود که آن شیخ، ادب گشت و بدانست که مرغی که از آن علم و کرامات شود ساخته، جز ضعف دل ، اثری هیچ ندارد.

نگارش در تاريخ شنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط علی حامدی

340000 سایت و وبلاگ ایرانی

 

 

 

برای داشتن ۳۴۰۰۰۰ سایت و وبلاگ ایرانی کلیک کنید 

 

مرجع کامل سایتهای ایرانی

 

.

نگارش در تاريخ پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 توسط علی حامدی

اگه سبزم اگه جنگل اگه ماهی اگه دریا /اگه اسمم همه جا هست روی لبها تو کتابا/ اگه رودم رود گنگم/ مث مریم اگه پاک/ اگه نوری به صلیبم/ اگه گنجی زیر خاک /واسه تو قد یه برگم /پیش تو راضی به مرگم.../اگه پاکم مث معبد /اگه عاشق مث هندو /مث بندر واسه قایق/ واسه قایق مث پارو/ اگه عکس چل ستونم/ اگه شهری بی حصار/واسه آرش تیر آخر /واسه جاده یه سوار/ واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم.../اگه قیمتی ترین سنگ زمینم /توی تابستون دستای تو برفم/اگه حرفای قشنگ هر کتابم/برای اسم تو چندتا دونه حرفم/ اگه سیلم پیش تو قد یه قطره/ اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن/اگه تنپوش بلند هر درختم/ پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن/واسه تو قد یه برگم پیش تو راضی به مرگم/اگه تلخی مث نفرین/ اکه تندی مث رگبار/ اکه زخمی زخم کهنه/ بغض یه در رو به دیوار/ اگه جام شوکرانی/ تو عزیزی مث آب/ اگه ترسی اگه وحشت / مث مردن توی خواب/ واسه تو قد یه برگم /پیش تو راضی به مرگم...

نگارش در تاريخ پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 توسط علی حامدی

تو نه بارونی نه شن باد/ تو نه مرهمی نه فریاد/ تو نه خسته ای نه هم پا/ تو نه از غیری نه از ما/ تو نه بیرون نه درونی/ تو نه ارزون نه گرونی/ تو نه خاکی پوشش گنج نه یه مهره توی شطرنج/ تو فقط هستی که باشی تو نه مرگی نه تلاشی/ نمیتونم نمیتونم تو رو هم صدا بدونم/ تو یه روز سبزی یه روز زرد یه روز همدردی یه روز درد/ اگه اشتباه می خونم بگو راست بگو بدونم/ تو کدوم رنگی کدوم بو اگه سکه ای کدوم رو/ که نه ظلمت نه فروغی /نه رکودی نه بلوغ/ی نکنه حرفای خامم خاطر عزیزو آزر/د نکنه اسم حقیرم تو کتابای تو خط خورد....

نگارش در تاريخ پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 توسط علی حامدی

قصه ی من و غم تو قصه ی گل و تگرگه/ ترس بی تو زنده بودن ترس لحظه های مرگه/ ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن/ سر به بیداری گرفته ذهن خواب آلوده ی من/ همیشه میون قاب خالی درهای بسته /طرح اندام قشنگت پاک و رویایی نشسته/ کاش می شد چشام ببینن طرح اندام تو داره/ زنده میشه جون می گیره پا توی اتاق میذاره/

کاش میشد صدای باهات بپیچه تو گوش دالون/  طرف دالون بگرده سر آفتابگردونامون/ کاش میشد دوباره باغچه پر گلهای تو باشه /غنچه ی سفید مریم با نوازش تو وا شه/

کاش می شد اما نمیشه، نمیشه بیای دوباره /نمیشه دستات تو گلدون گلای مریم بذاره /کاش میشد اما نمیشه این مرام روزگاره/ رفتنت همیشگی بود دیگه برگشتن نداره...

نگارش در تاريخ پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 توسط علی حامدی
ققنوس!

طاووس پرهاي زيباش و باز كرد و به رودخانه نزديك شد,به تصوير خودش در آب زلال رودخانه نگاه كرد,چقدر زيبا بود.با خودش گفت :من زيبا ترين پرنده ء دنيا هستم و از ته دل خنديد و دوباره به تصوير خودش در آب خيره شد.پرهايي با نقشه زيبا و رنگهاي دلنشين.تركيبي از سبز و آبي,كه به زيباترين شكل ممكن كنار هم چيده شده بودند همراه با گردني كشيده و تاجي با شكوه. .با وجود اين همه زيبايي طاووس خيلي تنها بود و حتي يك دوست هم نداشت.اون هيچ پرنده اي رو لايق همنشيني با خودش نمي دونست و اونقدر مغرور بود كه حتي به سلام ديگران پاسخ نمي داد

ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه نوزدهم آذر 1388 توسط علی حامدی

خلاقيت

 

تا به حال شنیده‎‎اید باغبانی که زندگی می‎‎آفریند و به زندگی زیبایی می‎‎بخشد، جایزه‎‎ی نوبلی دریافت کرده باشد؟ آن کشاورزی که زمین را شخم می‎‎زند و غذای همه را تأمین می‎‎کند ـ آیا تا به حال کسی به او پاداشی داده است؟ نه. او طوری زندگی می‎‎کند و طوری می‎‎میرد که گویی بر روی این کره‎‎ی خاکی هرگز چنین کسی وجود نداشته است.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه هجدهم آذر 1388 توسط علی حامدی
چطور آدمي هستيد؟ چگونه شخصيتي داريد؟ مي توان روي شما حساب كرد؟ خودآگاه و با وجدان هستيد، قابل تحمل و معاشرتي و باز براي تجارب نو يا عصبي؟ روانشناسان اثبات مي كنند كه آدمي خود و ديگران را به كمك ”پنج خصلت اصلي“ معرفي و شناسائي مي كند. آيا اين خصائل شخصيتي ارثي مي باشند؟
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه هجدهم آذر 1388 توسط علی حامدی

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.

راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه هجدهم آذر 1388 توسط علی حامدی

حکايت بهلول و شيخ جنيد بغداد

آورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري.. بهلول فرمود طعام چگونه ميخوري؟ عرض كرد اول «بسم‌الله» مي‌گويم و از پيش خود مي‌خورم و لقمه كوچك برمي‌دارم، به طرف راست دهان مي‌گذارم و آهسته مي‌جوم و به ديگران نظر نمي‌كنم و در موقع خوردن از ياد حق غافل نمي‌شوم و هر لقمه كه مي‌خورم «بسم‌الله» مي‌گويم و در اول و آخر دست مي‌شويم.. 

...................
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه هفدهم آذر 1388 توسط علی حامدی

 

 

عکس هایی از دکوراسیون منزل

با طراحی جدید

در ادامه مطلب


ادامه مطلب...
درباره وبلاگ

موفقیت...پيروزي....آرمان....هدف
...زندگي با طعم دوست داشتن
.خواستن .توانستن
........

.......
اگر نمي تواني بالا روي ،
سيب باش تا افتادنت انديشه اي را بالا برد .

دکتر شريعتي
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ